بازتاب نفس صبحدمان

به بهانه ماندن

دوست عزیزی پیغام داده بود که اگر تا آخر ماه وبلاگ قدیمی ات را آپ دیت نکنی خود بخود حذف میشود...حالا از آنجایی که اینجا عزیزترین خانه من است با خاطراتی که هیچ وقت فراموششان نمیکنم  بعد از سه سال آمده ام تا دوباره بنویسم ...چند سطری برای بقا...برای ماندن ...

ممنون که هنوز به اینجا سر میزنید :)

+ soorena ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

اين نه پايان بلکه آغاز منست/اين صدای بال پرواز منست

ميخواستم از يه پايان بگم... به ياد آخرين درس کلاس اول دبستان , درس آخِر , که خانوم صميمی با اون احساس مسووليت هميشگيش برای ما بچه های اول دبستان توضيح داد که آخَر معنی ديگر ميده و آخِر معنی پايان...ميخواستم از اون حسی که اون روز توی وجودم صدا کرد بگم از پايان اولين و بياد ماندنی ترين سال مدرسه م و بگم الان همون حس رو دارم و هميشه اين حس اين لحظه با من خواهد بود اما حالا که فکرش رو ميکنم ميبينم دلم ميخواد يه جور ديگه ای بنويسم اين آخرين نوشته رو...که اولين نوشته يه وبلاگ تازه متولد شده خواهد بود...شروع يه راه تازه با آدمی که راهش رو توی اين صفحه نارنجی پيدا کرده و تمرين کرده...

اين صفحه نارنجی ,  پرشين بلاگ و همه و همه چيزهايی که توی اين ۴ سال و خورده ای به سراغم اومد , درونم متولد شد , ريشه دووند و به ثمر رسيد , يه گوشه ذهنم يه گوشه قلبم برای هميشه باقی ميمونه ...اما اين وبلاگ مال يه دورانيه که ديگه تموم شده ...خيلی دوستش دارم ولی بايد ازش عبور کنم ...برام عزيزه ولی ديگه يه خاطره دوست داشتنيه و بس...

همه کسايی که به اينجا لطف داشتن ميتونن لزين ببعد به  خونه جديد سر بزنن...خونه جديد با يه الف اضافه:)

+ soorena ; ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

برات خوبه:)

خوب يادمه اون شبای اولی رو که  با دوست گرمابه و گلستانم رفته بوديم شهرمون...خوب اون هاج و واج بودن ها و استرس های روزای اول رو يادمه...خوب يادمه که هر روز برامون  قد هزار سال طول ميکشيد و چقدر به اين فکر ميکرديم که يعنی ميشه يه زمانی برسه که شيفت های ما تموم بشه و شال و کلاه کنيم برگرديم تهران...و باز خوب يادمه که توی اوج اون همه استرس و فشار روحی يه شب توی اورژانس از فکر برگشتن دلم لرزيد ...يه لحظه با خودم فکر کردم که وقتی اين شيفت ها تموم بشه چقدر من دلم برای اين اورژانس کوچولوی چهار تخته تنگ ميشه...خوب يادمه قيافه دوست گ و گ رو...اون چشمای گشاد شده و برق عصبانيت نگاهش رو وقتی از دوری خانواده اش از استرس مریض ديدن اشک ميريخت و من از دلواپسيم برای تموم شدن اون دوره گفتم و از دلتنگيم برای شهر جديدم...

خيلی زمان از اون موقع گذشته...هيچ وقت ديگه حرف دلتنگی رو نزدم ...حالا بعد اين همه مدت برام جالبه که همون دوست گ و گ ای که انقدر اشک ميريخت برای دور شدن از خانواده اش انقدر استرس داشت داره بهم ميگه که ناراحته که اين دوره داره تموم ميشه داره...و با لبخند از نگرانيش ميگه از دلتنگيش برای اين مردم برای اين شهر برای اين اورژانس جمع و جور ۴ تخته...و وقتی ميخندم ميگه آره بابا برام خوب بوده برام خوب بوده...

بهش که فکر ميکنم انگار ته دلم يه چيزی صدا ميکنه که انگار هر چی دور تر ميشی از خودت و چيزهايی که بهش خو کردی  هر چی سخت تر ميگيری به خودت نتيجه دلچسب تر ميشه ...از اين عزت نفسی که توی چشمای دوست گ و گ ميبينم يه حس خوبی بهم دست ميده ...چيزی که هميشه دوست داشتم ببينم... اينکه سرش رو بالا بگيره و احساس کنه دنيا توی دستاشه و الان توی صداش توی حرفاش و توی چشماش ميشه ديد اون آدمی رو که تواناست و خودش اين رو ميدونه...بيشتر از هميشه باور کردم که توی هر چيزی که به نظر سخت مياد نکته های مثبتی ميشه  پيدا کرد که هر چند ظاهرش ناخوشايند و خارج از توانايی های آدم باشه اما اگه بپذيريش و ازش فرار نکنی کم کم ميبينی که چطور تغييرت داده و بهترت کرده...همون چيزی که من هميشه ميگم... ميفهمی که چقدر قضيه برات خوب بوده:)

+ soorena ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

Maria

طرفای عصر بود...داشتم با يه خانوم مسن کلنجار ميرفتم که چند ساعتی توی اورژانس بستريش کنم...سيگاری بود حسابی و نفسش بالا نميومد از طرفی اصرار داشت که چيزيش نيست...پسرش هم که همراهش اومده بود با لحن آمرانه ای بهم گفت يه دگزا بنويس خوب ميشه هميشه يه دگزا ميزنه حالش جا مياد...داشتم بی توجه ريه هاش رو گوش ميکردم و علايم حياتيش رو چک ميکردم...مرد جوون که بيطاقت شده بود دلخور گفت هيچ وقت مياريمش اورژانس انقدر معاينه اش نميکنن...با تحکم گفتم همينه ديگه همیشه با يه دگزا سر و ته قضيه رو هم ميارين که الان وضع ريه اش اينه...بايد بستری بشه آقا... اين خانوم نميتونه درست نفس بکشه...صدام رو بردم بالاتر طوری که اون خانوم هم بشنوه و شمرده گفتم :بايد بستری بشی مادر جون وضع ريه ات خرابه همش دو سه ساعت...بدون اينکه منتظر جواب بشم مشغول نوشتن داروها شدم که بی مقدمه از در اومد تو...يه زن حدودا ۳۰ ساله با چشمای تنگ و قيافه افغانی...يه بچه شيرخوار توی بغلش بود...بدون نوبت اومد تو...خيس عرق بود... پرسيدم چی شده خانوم...با صدايی که به زحمت شنيده ميشد گفت منو زنبوووو...يه دفعه احساس کردم الانه که نقش بر زمين بشه ...پريدم بچه رو از دستش گرفتم و دادم بغل مرد جوونی که همراه اون خانوم مسن بود و خودم زير بغلش رو گرفتم و بردمش توی اورژانس روی تخت اول...داد زدم اپی نفرين يکی اپی نفرين بکشه...سه دوز اپی نفرين گرفت تا يه ذره نفسش سر جاش اومد...مدام بهش سر ميزدم و میپرسيدم نفست بهتره  و ميرفتم مريض سر پايی ميديدم...يه دفعه ياد اون بچه شير خوار افتادم...بدو رفتم سراغ همراه اون خانوم که بالاخره با سلام و صلوات روی يکی از تخت ها خوابيده بود ...گفتم بچه کجاست؟ اشاره کرد به پسر ۱۴-۱۵ ساله ای که همراه اون خانوم جوون اومده بود...بچه بغلش بود گفت سه تا بچه ديگه هم توی ماشينن اگه ميشه زود مرخصش کنين بريم...دوباره رفتم سراغ مريض های سرپايی ...و بعد مدتی دوباره برگشتم ببينم حال اين خانوم افغانی زنبور گزيده چطوره...پرده رو که کنار زدم ديدم  در همون حالی که خوابيده بچه شيرخوره رو گرفته توی بغلش و داره شيرش ميده...لبخند اومد توی صورتم ...خواستم بگم تو کلی دارو گرفتی نبايد الان بچه رو شير بدی اما با خودم فکر کردم بيخيال هر چی ممنوعيت دارويی زمان شيردهيه... چی ميتونه الان برای اون بچه گوارا تر از شيری باشه که داره در آرامش توی بغل مادرش ميخوره...مادری که با اون حالش بچه اش رو تنگ توی بغلش گرفته بود و با خودش آورده بود...لبخندی زدم و پرده رو کشيدم تا اون دو تا فرشته با هم تنها باشن...

+ soorena ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

هديه

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست

میروی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ

سر بدر می آورد

پس به سمت گل تنهایی میپیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه نور

و از او میپرسی

خانه دوست کجاست...

سهراب سپهری

+ soorena ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

نوعی ديگر

احساس ميکنم ديگه وقتش رسيده که يه تکون اساسی به اين وبلاگ بدم...دلم ميخواد توی يه قالب ديگه ای برم ... يه جور ديگه ای بنويسم...احساس ميکنم ديگه عمر يه سری حرفا و نوشته ها برام تموم شده ...يه تغيير دلم ميخواد...دوست دارم تغييراتی که پيش اومده توی زندگيم رو توی نوشته هام ببينم...شايد خيلی بطئی تر و درونی تر از چيزی که الان نشون ميدم...

هنوز نميدونم چه جوری هنوز نميدونم چی کار ميخوام بکنم فقط ميدونم که وقتش رسيده...وقت یه خونه تکونی...

+ soorena ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

خواب در چشم ترم ميشکند...

يه چيزی در مورد خودم کشف کردم و اون اينه که من اصلا دوست ندارم توی کار های خيريه شرکت کنم...يا بهتره اينجوری بگم که دلم ميخواد کاری رو انجام بدم که يه روند رو تغيير بده تا اينکه مثلا يه آدم رو خوشحال کنه...نه اينکه بدم بياد ولی راضيم نميکنه بجاش همه اش توی کله ام دور ميزنه که چی کار بايد کرد که مثلا روش زندگی آدمها عوض بشه چی کار ميشه کرد تا آدمها بهداشت روانيشون بهتر بشه و يه مشت فلسفه بافی توی اين مايه ها که شايد به هيچ دردی هم نخوره...حالا چرا اينو گفتم چون اين دفعه که رفته بودم شهرمون تعداد زيادی مريض افغانی يا به قول يکی از همکلاسيهای متعصبمون افغان توی شيفت من اومدن که واقعا پول دارو نداشتن بدن و خيلی جالبه که آدمهايی با اين سطح در آمد دفتر چه بيمه ندارن اما مردمی که رفاه نسبی دارن - توی شهر خودمون رو ميگم - يکی يه دفترچه بيمه روستايی دستشونه...تا جايی که سعی کردم و ميشد از مخارجشون کم کردم ولی اصلا برام جالب نبود فکر ميکردم به اينکه چرا بايد يه سری آدم اينجوری زندگی کنن توی اين سطح درآمد و وقتی ميان دکتر برای يه نوار قلب ۳۰۰۰ تومن برای يه سرم ۱۶۰۰ تومن و همينطور بگير برو بالا بايد خرج کنن...نه والا مخملباف بازی نميخوام در بيارم ميدونم اين جماعت رو دولت نميتونه تحت پوشش قرار بده ميدونم همينجوريشم تعدادشون توی مملکت ما زياده ميدونم خيلی از هموطن های خودمون در وضعيت مشابه يا حتی بدتر هستن همه اينها رو ميدونم ولی  بالاخره با همه اين توجيه ها اينها هم آدمن...انسانن...بالاخره بايد يه جايی باشه که از اين آدمها حمايت کنه...بديش اينه که زندگی واقعی با احساسات گرايی نميگرده , از طرفی وقتی هنوزم که هنوزه يه جاهايی توی اين مملکت هست که مردم در فقر و بدبختی زندگی ميکنن انگار ديگه نميشه در مورد افغانی ها حرف زد...نميدونم من فقط به اين فکر ميکنم که همه مون انسان هستيم چه ايرانی چه افغانی و از طرف ديگه با صدقه دادن هيچ چيز حل نميشه...

+ soorena ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

زندگی شيفت و ديگر هيچ:)

خب من باز برگشتم:) اين دفعه خيلی خدا رو شکر اوضاع بهتر بود ...بيشتر مريض ها سر پايی بودن و بقيه مریض ها هم شامل دو گروه عمده بودن مريض های قلبی و زنبورگزيدگی...اما کلاس های سی پی آر رو با شدت و حدت دنبال کردم کلی پيگيری کردم تا يه مولاژ از هلال احمر جور کردن و روی اون دونه دونه طرز دست گرفتن بگ و ماسک و ماساژ قلبی رو با پرسنل تمرين کرديم...برای خودم هم جالب بود آدم وقتی ميخواد يه چيزی رو به کسی ياد بده مجبور ميشه همه ريزه کاری هاش رو در بياره خلاصه من خودم هم اين وسط کلی چيز ياد گرفتم

بچه ها خيلی استقبال کردن از اين قضيه... براشون خيلی جالب بود چون هميشه نکات تئوری رو ميگفتن ولی کسی نبود که وادارشون کنه انجام بدن و ايراد هاشون رو بگيره...آخر سر هم يه سناريو براشون طرح ميکردم و ميگفتم دو تا دوتا تئاتر اجرا کنن:))))) روی هم کار هيجان انگيزی شده بود...خيلی بانمکه داشتم با مدير پرستاريمون در مورد کلاس ها چونه ميزدم در واقع سر ساعتش چونه ميزدم که اگه ساعت ۱ و نيم بعد از ظهر باشه بهتره تا منم بتونم يه استراحتی بکنم و اون اصرار ميکرد که بچه ها ميخوان با سرويس ساعت ۲ برن پس يک تا دو براشون کلاس بذار منم آخر تسليم شدم...ساعت يک که رفتم شروع کردم نزديک های دو تازه رسيده بودم به تنفس دادن داشتم روی مولاژ دست گرفتن بگ و ماسک رو يه دستی و دو دستی توضيح ميدادم که مدير پرستاريمون سر رسيد يه مدت ايستاد و نگاه کرد بعد انقدر به هيجان اومده بود که گفت وای خانوم دتر اگه تا ساعت ۴ بعد از ظهرم طول کشيد عيب نداره بذار اينا خوب ياد بگيرن من خودم براشون تاکسی ميگيرم که برن خونه:))))))خلاصه به اين نتيجه رسيدم که تا جايی که جان در بدن دارم اين کلاس ها رو ادامه بدم...دوست گ و گ هم ميخواد کلاس اورژانس های داخلی راه بندازه:))))))) جالبی قضيه اينه که خيلی پرسنل استقبال کردن...شاید بخاطر کاربردی بودن و ساده بودن مطالب بوده...در هر حال کار جالبيه و بشدت ارضا کننده است برای من:)

وای توی کشيک يکی مونده به آخرم نابود شدم رسما...ساعت ۵ بعد از ظهر که پرنده پر نميزد توی اورژانس يه مرد جوونی با پای خودش اومد خوابيد روی يکی از تخت ها و گفت سينه ام درد ميکنه...گلوش رو با دست نشون داد و فقسه سينه اش رو و گفت ميسوزه...گفتم چند سالتونه گفت ۴۲ سال...سابقه هيچ بيماری زمينه ای رو هم نميداد...ميگفت دردش از ۱۰ دقيقه پيش در حال استراحت شروع شده...يه وقتا آدم انگار ميخواد با خودش لج کنه منم انگار اصرار داشتم که اين قلبی نيست با اين حال چون شرح حالش تیپيک بود MONA رو براش گذاشتم و پرسيدم زير زبونی دردت رو کم کرد که گفت نه...نوارش رو که گرفتن دیدم توی ليد های پره کورديالش ST elevation  داره...همچنان قیافه اش به نظرم قلبی نبود با اينحال گفتم زود لاين بگيرن و سرم TNG  شروع کنن ...زنگ زدم به متخصص داخلی نازنين و گفتم يه آقايی با اين شرح حال اومده بدون سابقه قبلی و نوارش مشکوکه به ST elevation...نميدونم چرا گفتم مشکوکه...گفت ميام ميبينمش تا ۱۰ دقيقه ديگه...گوشی رو که گذاشتم با خودم گفتم اين ديگه مشکوکه نداره ST elevation  هست ديگه ولی انگار نميخواستم باور کنم...يه ۵ دقيقه ای گذشت ۲۵ ميلی پتدين گرفت مريض و TNG هم ۵ مايکرو داشت ميرفت...فشار مريض هم ۱۲۰ روی ۸۰ بود...کم کم احساس کردم داره حالش بد تر ميشه...قيافه اش قلبی شده بود...تعريق سرد شروع شد...و دردش بيشتر شد...حدودا يه ربعی از وقتی که اومده بود گذشته بود...مريض های سرپايی هم هجوم آورده بودن به اورژانس...من خودم پا به پای اون مرد ۴۲ ساله داشتم عرق ميريختم...به پرستار ها گفتم زود هپارين استتش رو بزنين و مورفين بيارين ۵ ميلی گرم سريع...خودم هم نشستم بالای سرش و فشارش رو چک ميکردم و TNG  اش رو ميبردم بالا...هی مريض های سرپایی ميومدن به غرغر کردن نگهبان شيفت شب هم هی ميگفت مريض دارين بياين گفتم مريض بد حاله من از اينجا تکون نميخورم...دو تا پرستاری که باهام شيفت بودن شانس دو تا پرستار وسواسی و با وجدانی بودن...بعد حدود نيم ساعت متخصص داخليمون اومد و نوار رو که ديد گفت زود استرپتوکيناز رو شروع کنيد...گفتم دردش رو چی کار کنم گفت اگه زياده هر ۵ دقيقه مورفين بده و رفت...نميدونم شايد ياد عموم افتاده بودم که همينجوری MI کرد و فوت شد يا ياد همه مريض های قلبی ياد همه داستان هايی که از مريض قلبی شنيده م که همينطور چپ و راست اوردر ميدادم و دو تا پرستارمون و خودم رو فيکس کرده بودم بالای سر مريض...هر چی هم مريض های سرپايی ميمودن جز ميزدن نگهبان وساطتشون رو ميکرد فايده نداشت...يه حسی توی وجودم ميگفت اين مريض هر آن ممکنه قلبش بايسته...استرپتوکيناز قبل از نيم ساعت از شروع درد شروع شده بود اما درد و تعريق سرد همچنان ادامه داشت...به يکی از پرستار ها گفتم تو هر ۵ دقيقه ۲ ميليگرم مورفين بزن... اون بينوا هم ساعتش رو دائم نگاه ميکرد و با دقت هر ۵ دقيقه مورفين رو تزريق ميکرد...به اون يکی گفتم يه لاين سبز ديگه از اين يکی دستش ميگيری اتروپين و نرمال سالين هم بالا سرش باشه...فشارش رو خودم ميگرفتم و همينطور TNG  رو بالا ميبردم تا رسيد به ۱۲۰ قطره ...يعنی ۳۰ مايکرو...جالب بود فشار مريض همينطور داشت بالا ميرفت بجای اينکه پايين بياد...۱۰ ميلی مورفين تموم شده بود گفتم پتدين بزن هر ۵ ديقيقه ۵/۱۲ ميلی...به اون يکی هم گفتم زنگ بزن سی سی يو ۱۰ ميلی مورفين بگير...بعد خودم زنگ زدم سی سی يو گفتم پمپ بدن تا قطره های TNG  رو بشه تنظيم کرد...پمپ هم اومد اما مريض همچنان فشارش ۱۲ بود و عرق ميکرد...TNG  اش رو تا نزديک ۲۰۰ قطره بردم بالا اونیکی پرستارمون هم همينطور مخدر به مريض ميزد...اون يکی اومده بود ميگفت يه ذره برو اورژانس رو خلوت کن اوردر اون یکی مريض رو بنويس تا بره بخش تا يه ذره اورژانس خلوت تر بشه...گفتم ببين خانوم فلانی اين مريض ۴۲ سالشه دردش هم هنوز کنترل نشده من از کنارش تکون بخورم ارست ميکنه اگه ميتونی جمعش کنی من برم اوردر بنويسم...يه دفعه با تعجب نگاهم کرد انگار تازه متوجه وخامت اوضاع شده و گفت نه نه همينجا باش من الان همه مريض ها رو بيرون ميکنم...رفت با داد و بيداد  مريض های سرپايی رو از اورژانس بيرون کرد بعد هم نگهبان رو مجبور کرد دم در بشينه و نذاره کسی بياد تو...يه ذره اوضاع بهتر شده بود که يه مريض رو روی برانکارد آوردن...يه مرد ميان سال افغانی...چشماش بسته بود...همراهاش که خيلی مضطرب بودن گفتن سينه اش رو گرفته و بعد افتاده زمين و بيهوش شده...برام جالب بود که خودم روی همون فرمولی که به بچه ها آموزش داده بودم شروع کردم به چک سطح هوشياری بعد نفس و بعد نبض ديدم بعله مريض ارست کرده...بدو مريض رو برديم توی اتاق سی پی آر و مشغول ماساژ و تنفس شديم...خوشبختانه جراحمون هم توی اورژانس بود اونم اومد کمک...يکی از پرستار ها فيکس بالای سر همون مريض قلبی بود و بقيه سر مريض در حال احيا بوديم...دکتر از روی گايد لاين قديمی داشت احيا ميکرد...مشت پره کورديال رو زد و من رفتم برای ماساژ ...۳۰ تا پشت هم تا دو تا نفس بده...اونم هی ميگفت انقدر زياد نميخواد ماساژ بدی ولی من همينطور ادامه ميدادم اونم ميگفت خسته ميشی انقدر زياد لازم نيست:) که بچه ها با خنده گفتن اين داره گايد لاين جديد رو اجرا ميکنه آخه خودش يادمون داده مجبوره درستش رو اجرا کنه...و دکتر هم گفت کاش ميگفتی ما هم سر کلاسات ميومديم خانوم دکتر:)))))) عزيزم خيلی نازه:) گفتم اختيار دارين دکتر گفت نه جدی ميگم حالا خيلی هم فرقی کرده؟:)...خلاصه تا ريتم مريض رو چک کنيم و متخصص بيهوشيمون هم بياد کار رو ادامه داديم اما معلوم بود که مريض مريضی نيست که برگرده ....آسيستول بود حدود ۴۰ دقيقه احيا کرديم و بعد ختم احيا اعلام شد...خودم احساس ميکردم اين دفعه ماساژ دادن خودم هم فرق کرده اصولی تر شده بود و نفس گير تر البته...بيخود نيست که ميگن کار نيکو کردن از پر کردن است...

وقتی رفتم سر مريض قلبی ديدم استرپتوکينازش تموم شده و عرق سردش هم از بين رفته...باز يه يه ربعی بالای سرش بودم و فشارش رو چک ميکردم...فشارش پايين تر اومده بود و نشونه خوبی بود...عرق هم ديگه نميکرد و خوابيده بود...بيدارش کردم و پرسيدم درد داری هنوز که گفت يه ذره هنوز دارم...شيفت شب داشت عوض ميشد...يکی از پرستار های جوونمون بينوا هنوز از در وارد نشده بود رفتم دستش رو گرفتم بردم بالای سر مريض گفتم تو همينجا وایميستی و تکون هم نميخوری...اين مريض تازه يه ذره حالش بهتر شده...همينطور فشارش رو ميگيری و TNG  ش رو بالا پايين ميکنی و اگه درد داشت حتی اگه يه ذره درد داشت بهش مورفين ميدی و رفتم که مريض های سرپايی رو ببينم...پرستار وسواسی مون که از شلوغی اورژانس کلافه شده بود اومد شايد بگم ۵ دفعه گفت همراه مريضی که اکسپاير شده دارن سر مريضشون گريه زاری ميکنن بايد مريض قلبی رو بفرستيم سی سی يو...هم جا نداريم هم پرسنل نداريم هم برای خودش بهتره بره يه جای آروم...و من هم هر ۵ دفعه گفتم ببين تا وقتی درد داره من همينجا نگهش ميدارم...دفعه آخر که اومد و جواب منفی گرفت ديدم رفته داره به متخصصمون زنگ ميزنه که اجازه بگيره مريض رو بفرسته سی سی يو منو که ديد جا خورد...گفت من نميخواستم جسارت کنم ولی برای مريض هم بهتره که بره سی سی يو...رفتم دوباره مریض رو ديدم...فشارش ۱۱ بود و درد نداشت...زنگ زدم به متخصص داخليمون و گفتم مريض رو ميخوام بفرستم سی سی يو اونم موافقت کرد...بعد زنگ زدم سی سی يو گفتم اين مريض رو بايد مث چی حواستون بهش باشه...وقتی يه ذره اورژانس خلوت تر شد ديدم پرستار وسواسی با وجدان اومده ميگه ببخشيد خانوم دکتر من منظور بدی نداشتم پریدم وسط حرفش و گفتم ببين دختر خوب من يه ذره هم ناراحت نشدم چون ميدونم برای چی ميخواستی مريض بره ...خيلی امروز اذيتتون کردم  ولی به منم حق بده چاره ای نداشتم ...

انقدر به مريض مخدر زده بودم که فکر کنم وقتی بخواد مرخص بشه علايم ترک پيدا کنه:)) ۲۰ ميليگرم مورفين و ۲۰۰ ميليگرم پتدين! دوست گ و گ که بعد از من کشيک شب بود در به در دنبال مخدر بوده توی بيمارستان تا تونسته به بدبختی ۱۰ ميليگرم مورفين برای مريض قلبيش پيدا کنه...اما همه اين استرس ها وقتی از تنم در رفت که فردا صب زنگ زدم سی سی يو و پرستار سی سی يو گفت نوار اون مرد ۴۲ ساله به حالت طبيعی برگشته و حالش هم خيلی خوبه:)

+ soorena ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

ترس و نکبت رايش سوم!!!

اون شب وقتی اورژانس پر مريض رو از دوست گرمابه و گلستانم تحويل ميگرفتم دوست گ و گ که عصبی و خسته بود بجای دادن شرح ماوقع در مورد مريضی که روی تخت اول خوابيده بود با کلافگی گفت: اين مريض هم به من هيچ ربطی نداره شرح حالشم بهت نميگم...گفتم چرا چطور مگه گفت اولا که يه سری همراه بی ادب  و پر توقع داره که يه جوری حرف ميزنن انگار پزشک عمومی رو آدم حساب نميکنن در ثانی متخصص داخلی هم اومده مريض رو ديده و تحت نظر خودشه...خودشم نت نوشته براش... همراه هاش هم که جز اون کسی رو قبول ندارن پس ببين متخصص چی ميگه همون کاری رو که ميگه انجام بده و رفت...

مريض تخت اول يه آقای فربه حدودا ۷۰ ساله بود که بی صدا خوابيده بود نه ناله ای نه شکايتی...دور و برش چند همراه مرد ايستاده بودن...يه آقای ميانسال يه پسر ۱۶-۱۷ ساله و يه مرد بيست و چند ساله...پرونده اش رو نگاه کردم دوست گ و گ نوشته بود epigastric pain R/O AICS ...همون موقع متخصص گل و بلبل اومد...اون يکی متخصصمون رفته بود مرخصی...مريض های سر پايی زياد بودن من تا خلوت ميشد ميومدم و ميرفتم...متخصص داخليمون گفت اين آقا سابقه فشار خون داشته و الان با درد اپی گاستر اومده ولی نوارش چيزی نداشته...به گاستريت ميخوره...داروهای معده اش رو بدين منم امپرازول براش نوشتم و بعد وقتی فشارش اومد پايين مرخص شه...مريض داشت TNG drip  ميگرفت...من سری به تاييد تکون دادم و خسته نباشيدی گفتم و اون رفت...همينطور مشغول مريض های سرپايی بودم که پرستار مسوول اون مریض اومد و گفت مريض رو مرخص نميکنی؟ گفتم چطور؟ گفت همراهش ميگه دکتر گفته وقتی فشارش اومد پايين مرخصه و خودش فشارش رو گرفته ميگه ۱۲ است...پرسيدم نت ترخيص داره؟...گفت فکر نميکنم ...تقريبا ساعت ۱۲ شب شده بود گفتم الان ميام ميبينم مريض رو...پرونده رو نگاه کردم ديدم چيزی از فشار زير ۱۳ و ترخيص ننوشته توی پرونده...رفتم بالای سرمريض گفتم بابا جان درد دارين؟ گفت بله...گفتم دردتون از کی شروع شد؟ گفت از سه روز پيش...ميتونين نشون بدين کجا درد ميکنه... داشت با دستش معده ش رو نشون ميداد که يه صدايی از پشت سر گفت اپی گاسترش درد ميکنه...همون مرد بيست و چند ساله بود که ظاهرا فشار مريض رو هم گرفته بود...ازين که يکی اينجوری از پشت سر بدون معرفی خودش حرف بزنه خوشم نيومد...بدون اينکه سرم رو برگردونم شرح حال گرفتن رو ادامه دادم...پرسیدم به جايی تير نميکشه...گفت نه...گفتم حالت تهوع نداشتين استفراغ نکردين؟...گفت نه...باز همون صدا اينبار بلند تر گفت قلبش نيست از معده شه...باز من هيچ عکس العملی نشون ندادم پرسيدم عرق سرد چی نداشتين؟ گفت نه...گفتم تا حالا سی سی يو بستری نبودين؟ گفت چرا يه بار بستری شدم و باز اون صدا گفت نه خير توی بخش قلب بستری شده بخاطر فشارش...گفتم بابا جان بخش بود يا سی سی يو...گفت سی سی يو...چند ساله فشار خون دارين؟ ۱۰ سال...دارو هم مصرف ميکنيد...بعله...سابقه ناراحتی معده هم داشتين؟ بعله...اندوسکپی شدين...بعله شدم...ناراحتی معده تون مال چند وقت پيش بوده...۱۰ سال پيش...و خوب شد؟...بله خوب شد...توی اين چند ماه اخير ناراحتی معده داشتين هيچ وقت...نه...توی چند سال اخير چی...نه..گفتم زير زبونی که براتون گذاشتن حالتون بهتر شد يا فرقی نکرد؟ گفت يه ذره دردم بهتر شد...گفتم ولی هنوز درد دارين گفت آره می سوزه معده ام...کوکتل معده رو بهش دادم خورد و پرسيدم دردتون چطوره؟ بهتر نشده؟ گفت هيچ فرقی نکرد...رانيتيدن هم گرفته بود...رفتم که به متخصصمون تلفن کنم...ديدم اون مرد جوون داره به اون يکی همراهش ميگه قلبش هيچيش نيست نوارش از منم سالم تره...گفتم يه نوار ديگه هم ازش گرفتن و باز تغييرات نداشت...ساعت حدود ۱۲ و نيم شب شده بود...زنگ زدم و گفتم ببخشيد دکتر ولی اين مريض چون فشار خونی هم هست و سابقه بستری توی سی سی يو داره و دردش هم به کوکتل جواب نداده به نظر من با اينکه نوارش تغييرات نداره ولی به درد قلبی ميخوره...من اگه اجازه بدين ميخواستم تا صب نگهش دارم تا خودتون صب بياين ويزيتش کنيد...گفت باشه ايرادی نداره نگهش دار تا صب...گفتم فعلا TNG drip  داره ميگيره گفت باشه نگهش داری بدم نيست...

همراهاش رو صدا کردم به اون آقای مسن گفتم مريضتون بايد تا صب بمونه چون دردش به داروهای معده جواب نداده و ممکنه قلبی باشه با متخصصمون هم صحبت کردم گفتن تا صب باشه خودم ميام دوباره ميبينمش...يکی از همراه ها بمونه بقيه ميتونيد بريد...پذيرفتن و همه رفتن جز همون مرد جوون...مرتب فشار مريض رو ميگرفت و بالا سرش بود...همچنان مريض سر پايی ميومد...اين مريض هم تا نميرفتی بالای سرش شکايی از درد نداشت...يه مقدار هم ميگفت دردش positional هستش...دیگه خودم هم به شک افتاده بودم ولی قيافه اش قيافه مريضی نبود که بشه مرخصش کرد...مهمتر از همه خودش خيلی از موندن توی بيمارستان استقبال کرد...حدودای ۲ صب بود که پرستار مسووليت پذيرمون اومد و گفت همراه مريض گفته فشارش ۱۲ و نيمه TNG اش رو قطع کنيد اما من گرفته ام فشارش ۲۰۰ بوده...گفتم الان ميام خودم ميگيرم فشارش رو ...بعد زير لب بهش گفتم اين همراهش تحصيلاش چيه...گفت نميدونم...فشارش رو گرفتم با گوشی ۱۵۰ بود گفت من با نبض گرفتم..منم با نبض گرفتم ۲۰۰ بود...گفتم درسته همون ۲۰۰  درسته چون ممکنه يه فاصله بيوفته که با گوشی شنيده نشه...همون موقع پرستار مسووليت پذير خيلی آروم از اون مرد جوون پرسيد ببخشید شما پزشکيد؟ و اون سينه ش رو صاف کرد و گفت من رزيدنت جراحی هستم... جا خورده بودم ميخواستم بهش بگم شما که پزشکيد ديگه چرا انقدر اصرار دارين که درد از معدشه؟ همه ميدونن زير جناغ معده است ولی معمولا پزشکها هستن که ذهنشون طرف ANgina equivalent ميره... اما بيخيال اين فکر ها شدم و  باز با همون حالت قبلی که بی تفاوتی توش موج ميزد و انگار نه انگار که اين گفتگو رو شنيدم به پرستارمون گفتم TNG  رو زياد کن و ۲۵ ميلی گرم پتدين براش بزن...يه نوار هم دوباره بگير...باز نوارش هيچی نداشت...مريض هم خوابيده بود...اگه صداش ميکردی ميگفت يه درد خفيفی داره و اضافه ميکرد ميشه انقدر بيدارم نکنيد ...بعد يه مدت ديدم اون مرد جوون اثری ازش نيست و جاش همون پسر ۱۶-۱۷ ساله مونده بالای سر مريض...مريض رو تا صب با TNG فشارش رو کنترل کرديم...صب باز متخصص داخليمون اومد و نوارها رو ديد و گفت اين قلبی نيست...گفتم ديشب فشارش روی ۲۰۰ بوده يه ذره تعجب کرد و گفت خوب فشار خونی بوده...گفت ميشه مرخصش کرد با دارو...گفتم پس دکتر بی زحمت خودتون نت ترخيصش رو بنويسيد...اينو که گفتم گفت نه بمونه تا جواب آنزيم های قلبيش بياد...دوست گ و گ اومده بود شيفت رو تحويل بگيره گفت اين مريض واضحا قيافه اش از ديشب بدحال تره ...گفتم فعلا که هستش تا جواب آنزيم هاش بياد...

عصر که دوباره اومدم شيفت رو تحويل بگيرم ديدم مريض تخت اول نيستش...گفتم کجاست مرخص شد بالاخره؟ پرستارمون گفت نه آنزيم هاش بالا بود رفت سی سی يو! زنگ زدم سی سی يو حالش رو پرسيدم گفتن هنوزم تغييرات نواری نداره و حالشم همونجوريه...بعد پرستار سی سی يو اضافه کرد يکی از همراهاش ميگه آزمايشگاهتون اشکال داشته چون اين دردش قلبی نبوده اين معده اش ناراحته! با خودم گفتم ديگه انکار کردن تا چه حد...شايد ما هم برای نزديکای خودمون همين حس رو داشته باشيم خدا ميدونه...

روز پزشک اورژانس خلوت بود...حسابی مريض ها بهمون حال داده بودن :) منم از بيکاری و خوش حالی زايد الوصفی که در اثر تحويل گرفتن مسوولين بيمارستان پديد اومده بود رفتم در يک اقدام دشمن کنف کن روی بورد استيشن پرستاری نوشتم:No greater opportunity, responsibility or obligation can fall to the lot of a human being than becoming a physician و زيرش هم نوشتم Tinsley A Harrison  هيچ کس هم جز خودم و دوست گ و گ متوجه اين گراميداشت خفنی که از مقام پزشک شده بود روی بورد نشد:))))))))))

شب آخری که کشيک بودم سه تا پسر بچه آوردن با تورم يه طرفه و درد پاروتيد ...يه سری توضيحات در مورد بيماری ويروسی که خودش خوب ميشه دادم بدون اينکه اسمی از اوريون بيارم بعد از اون هپايتيت آ ديگه مار گزيده شدم بد جور...

توی آخرين لحظات شيفت آخرم هم باز يه آقايی رو با حال بد و سنگينی زبون آوردن که اونم فشار خونی بود ...فشارش بالا بود و نوارش تغييرات به سمت ST elevation  داشت...ميخواست بفرستمش سی سی يو که ديدم همراهش يه خانوم جوونه که داره اصطلاحات پزشکی استفاده ميکنه گفتم شما تحصيلاتتون چيه؟گفت نرس هستم گفتم بايد بستری بشه سی سی يو...گفت ما داريم ميريم شيراز ميبرمش اونجا پيش بهترين پزشکای قلب...گفتم شما که بهتر ميدونيد مريض قلبی رو نبايد جابجاش کرد بايد اينجا دو سه روز بمونه و بعد که وضعيتش استیبل شد بره شيراز...هی چونه زد شايد يکی دو ساعت ...ديگه دوست گ و گ اومده بود اورژانس رو تحويل بگيره که همون خانوم جوون گفت ميخوایم رضايت شخصی بديم ببريمش...به دوست گ و گ گفتم ميبينی انگار کادر درمانی تا کردن باهاشون سخت تره بجای اينکه راحت تر باشه...ميخواد رضايت بده ببره مريضش رو...گفت چی مريض قلبی رو ميخواد ببره الان درستش ميکنم...رفت و برگشت و گفت ميخوان بمونن...گفتم چی بهش گفتی؟ گفت گفتم خانوم جان رودر واسی که باهم نداريم خودتم پرستاری ميدونی اين مريض اگه پاشو ازين جا بذاره بيرون MI  ميکنه ارست ميکنه ميميره...تو هم که فکر نکنم دوست داشته باشی توی راه سی پی آرش کنی ...گفت نه و بعد رضايت دادن بستريش کنن:) گفتم به اين ميگن متوسل شده به روش های فاشيستی در نگه داشتن مريض قلبی در بيمارستان:))))

+ soorena ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

اگه نوشم نه ای نيشم چرايی

دوباره وقت رفتن شده و من هنوز قصه دفعه پيشم رو نيمه تموم گذاشته م...يه اجبار يه قلقلک يا چيزی شبيه به اين وادارم ميکنه که بنويسم طولانی و جز به جز...اميدوارم خيلی خسته کننده نباشه...

دختر ۴ ساله ای که اسهال خونی گرفته بود حوالی ظهر در حالی که در سلامت کامل به سر ميبرد و تبش پايين اومده بود , وقتی ميرفت سمت دستشويی بی حال افتاده بود روی زمين...دوست گ و گ اينجور تعريف کرد که يه دفعه پرستار با وجدان اورژانس صدام زد که بچه بد حاله خودتو برسون...رفتم بالای سرش ديدم چشماش رفت بالا نفس نداشت... ديگه نبضش رو نگرفتم ميدونستم که بچه داره ميره...داد زدم آمبو بيارين و شروع کردم به ماساژ دادن...و بعد از ۵ دقيقه ماساژ و تنفس اون دختر ۴ ساله به زندگی برگشت...وقتی متخصص اطفال و بيهوشی رسيدن چشماش رو باز کرده بود...ميگفتن شيگاتوکسين کار خودش رو کرده و بچه ارست داده...متخصص اطفالمون فقط پشت هم با خودش تکرار ميکرد چه خوب شد نفرستادمش بخش وگرنه الان زنده نبود...

همراه اون مريضی که تا صب بالای سرش بوديم چند روز بعد اومده بود اورژانس برای تسويه حساب و گفته بود که اون مرد آش و لاش رفته اتاق عمل و چند روزيه توی آی سی یو بستريه و تازه چشماش رو باز کرده...وقتی شنيدم انقدر خوشحال شدم که انگار دنيا رو بهم دادن...احساس کردم بالاخره اون همه دوندگی و شب بيداری فايده داشته...وقتی ميرفت باورم نميشد زنده به شيراز برسه...

يکی از اين صبحهای هفته جادويی رفته بودم باز شيفت رو تحويل بگيرم... هنوز دوست گ و گ نرفته بود از اورژانس بيرون که يه پسر جوون رو روی دست آوردن...۱۱۵ آورده بودش همون دو تا پرسنل خوش اخلاق اون شب همراهش بودن...گفتم چيه مريض...برق گرفتگی...ولتاژ بالا؟...با سر تاييد کردن که مامور برق بوده...روی تخت که خوابونديمش بازوی چپش با زاويه ۹۰ درجه فيکس شده بود...نميشد تکونش داد...يکی از پرستار ها گفت جمود نعشی پيدا کرده من دست ديگه اش رو گرفتم و ديدم نرمه گفتم نه اين احتمالا از همين دستش دچار برق گرفتگی شده...مامورين اورژانس ميگفتن حدود يک ساعتی از قضيه گذشته و فقط برای اينکه همراه های مضطربی داشته آوردنش بيمارستان تا يه احيای نمايشی برگزار بشه...نگاهش کردم دهنش چفت شده بود دندون هاش محکم روی هم بود و امکان باز کردن دهانش نبود...نبضش رو سعی کردم بگيرم و بعد چند ثانيه حس کردم يه نبض زير دستم مياد...دوست گ و گ و پرسنل اورژانس هم امتحان کردن و همه گفتن يه چيزايی حس ميشه...حتی ناحيه فمورالش هم همينطور بود بنظرم...گفتم به هر حال چاره ای نيست شروع کردم به ماساژ دادن...گفتن به متخصص بيهوشی بگيد بياد...يکی از بچه ها رو هم گذاشتم آمبو بزنه...ميدونستم کاربی معني ای هست ولی مطمئن نبودم که اون نبضی که زير دستم حس کردم نبض انگشت خودم بوده باشه...همينطور بچه های اورژانس رو وادار کردم دونه دونه ماساژ بدن و نگاهشون کردم ببينم چطور ماساژ ميدن ...دوست گ و گ ميگفت داری توی اين وضعيت ازشون درس میپرسی:))...خيلی زود متخصص بيهوشيمون رسيد...ای جان:) اين آدم خيلی دوست داشتنيه...يه آدم فوق العاده آروم در واقع ظاهر آرومی که زير اون آرامش يه بچه شيطون وول وول ميخوره...باسواد و با وجدان...هر وقت بهش خبر ميدن که يه آدم جوون يا يه بچه يا نوزاد ارست کرده انقدر با سرعت مياد بالای سر بچه و انقدر مضطربه که کاملا ميشه فهميد چقدر براش اهميت داره که بتونه کاری انجام بده...اين مريض رو هم که ديد فوری رفت سراغ دهنش و گفت اِ ! اين که بسته است! و بعد گفت ساکس بزنيد اما مريض رگ نداشت...يه ذره نبضش رو گرفت و گفت نه اين فايده نداره...گفتم راستش من شک کردم که نبض داره يا نه بخاطر همين گفتم شما بياين و ببينيدش ... گفت نه اين فايده ای نداره احيا کردنش و رفت...پسر جوون رو که بردن ياد  اون فيلمبردار جوونی افتادم که دو تا دستش از آرنج سر فيلمبرداری قطع شد بخاطر کابل برق...باز فکر های مختلف اومد توی سرم...اينکه خون مردم کشورهای توسعه يافته از ماها رنگين تره...قوانين کار رعايت نکات ايمنی و هزار و يک چيز ديگه توی سرم دور ميزد...رفتم توی مطب سراغ مريض های سرپايی...نيم ساعتی گذشته بود که ديدم صدای زجه از حياط بيمارستان بگوش ميرسه...کم کم صدا ها نزديک و نزديک تر ميشد انقدری که احساس ميکردم الانه که اون جمعيت عزادار بيان توی اورژانس...يه لحظه احساس کردم واقعا دارن ميان سمت ما...آبسلانگی که توی دهن مريض بود رو در آوردم و بی اختيار رفتم از مطب بيرون توی استيشن پرستاری و گفتم چه خبره...يه دفعه سر و صداها اوج گرفت و با صدای شکستن شيشه در ورودی اورژانس خاتمه پيدا کرد...پرستار وسواسی زنگ زد به مديريت پرستاری و گفت زنگ بزنين ۱۱۰ ...همراه های مريض شيشه اورژانس رو شکستن و نگهبان ها هم کاری انجام نميدن...کم کم جمعيت آروم و آروم تر شدن و وضعيت به حال عادی برگشت...

۱۲ ظهر گذشته بود که دو تا مريض رو روی دست آوردن اورژانس...من از دور که ديدم گفتم وای يه سی پی آر ديگه...هنوز مريض رو روی تخت سی پی آر نذاشته بودن که نبض کاروتيدش رو چک کردم پر ميزد...نفس هم داشت ولی نامنظم بود ...به پرستار ها گفتم زود آمبو رو بيارين...موتور سوار بوده و سرش ضربه خورده بود...يه مرد حدودا ۳۰ ساله...يه چشمش راکون آی بود رينوراژی و اتوره هم داشت...احتمالا base of skull اش شکسته بود...گفتم ۱۰ تا در دقيقه نفس بهش بدين بدون اينکه گردنش رو تکون بدين...دهنش پر خون بود تا ساکشن کرديم و اکسيژن داديم متخصص بيهوشيمون اومد...انقدر همه چيز سريع اتفاق افتاد که من نرسيدم GCS مريض رو حساب کنم...مردمک هاش يکی ميدرياز و يکی ميوتيک بود...پرستارمون پرسيد اينکه نفس داره ديگه چرا با آمبو بهش نفس بديم...گفتم توی بالغين فقط و فقط نفس عادی همون ۱۸ تا در دقيقه رو ميگن مريض نفس داره و هر نوع تنفس غير عادی رو ميذاريم به حساب اينکه تنفس نداره...مريض فورا اينتوبه شد جراحمون هم اومد و عکس چست گرفتن و سوند گذاشتن که گروس هماچوری داشت اما يه پسر ۶ ساله هم ترک موتور نشسته بود که روی يه تخت ديگه نشسته بود...هوشيار بود و حرف ميزد...مامورين ۱۱۰ ازش شرح حادثه رو هم پرسيدن...من که رفتم بالای سرش فشارش ۱۴۰ بود هوشيار بود و به سوال هام جواب ميداد فقط خيلی آژيته بود و مضطرب...گريه ميکرد بعد بلند ميشد مينشست اما کاملا هوشيار بود...يه لاين گرفتن و داشت سرم ميگرفت...يعد يه مدت که اون یکی مريض اوضاعش بهتر شد من اومدم سراغ اونيکی...ديدم هر چی میپرسم درست جواب نميده...خواب آلود شده بود...جراحمون گفت حالش چطوره گفتم بيشتر انگار ترسيده...گفت ولی خانوم دکتر يادت باشه نگی مريض هيچيش نيست بهر حال سرش ضربه خورده حواست بهش باشه...گفتم باشه و به همراهاش گفتم تختش رو بکشن سمتی که اکسيژن هست...همين که تخت رو آوردن يه دفعه مريض تشنج کرد...ديازپام ۱۰ ميليگرم گرفت و آروم شد ...کلی خون بالا آورد و ديگه هوشياريش به حال اول بر نگشت...يه مدت همينطور خوابيده بود و فقط اکسيژن ميگرفت...جراحمون ميگفت توی فاز پست ايکتاله و ديازپام هم گرفته...هر از گاهی خون بالا ميورد من بشدت نگران آسپیراسيون بودم به جراحمون گفتم اين مريض اينتوبيشن ميخواد گفت چرا ؟گفتم چون ترشحاتش زياده گفت دليل نميشه خانوم دکتر...يه مدت گذشت و همچنان ترشحات مريض رو ساکشن ميکردن اما اون هر از گاهی فايتی ميکرد و خون بالا ميورد...بالاخره متخصص بيهوشی اومد به اورژانس سر بزنه...جراحمون بهش گفت اين مريض که اينتوبيشن نميخواد نه؟ گفت چرا ميخواد...گفت آخه ترشحات خالی که دليل اينتوبيشن نميشه و دکتر گفت اتفاقا يکی از انديکاسيون هاش همينه...مريض اينتوبه شد و هر از گاهی ديازپام برای فايت کردن هاش بهش ميدادن...برای هر دو فنی تويين گذاشتم سايمتيدين و پذيرش گرفتم از شهر مجاور که برن...

داشت کار های اعزام انجام میشد که يه دفعه يه مرد ۴۰ و خورده ای ساله اومد توی اورژانس...مث مرغ سر کنده ازين طرف به اون طرف ميرفت...اول رفت بالای سر پسر ۱۶ ساله يه ذره گريه کرد و بعد بالای سر مرد ۳۰ ساله و اينبار صدای هق هقش همه اورژانس رو پر کرد...گفتم اين کيه گفتن پدر اون پسر ۱۶ ساله و برادر اون مرد ۳۰ ساله...

جراحمون طبق معمول داشت حرص مريض رو ميخورد که چرا اينا اينجوری ميکنن با خودشون و سری به تاسف تکون ميداد...ناخود آگاه بهش گفتم دکتر واقعا اگه اين دونفر کلاه ايمنی سرشون بود الان اينجا نبودن...جراحمون متفکرانه نگاهی به متخصص بيهوشيمون انداخت و بعد هر دوشون انگار به کشف بزرگی نائل اومدن گفتن راس ميگی ها خانوم دکتر...گفتم اما چه فايده...

جراحمون وقتی ميرفت گفت خانوم دکتر چه خبرته اين دفعه انقدر بد کشيک شدی ..نبينم ديگه اينجوری باشه ها...اينجوری آبمون تو يه جوب نميره:) لبخندی زدم و گفتم دکتر بخدا خودم هم شاکيم ازين وضع...

ظهر که رفتم پانسیون با خودم فکر ميکردم چرا اين هفته تموم نميشه ...

+ soorena ; ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

la notte

شب نسبتا آرومی بود...اورژانسی که تحويل گرفتم خلوت خلوت بود و اگه خوش بين بودی فکر ميکردی تا صب هيچ اتفاق ناخوشايندی نخواهد افتاد و ميتونی تخت بخوابی تا خود صب...چند ساعتی به همين منوال گذشت مريض های سرپايی تک و توک پيداشون ميشد...دل پيچه سردرد سرماخوردگی...سريال های آخر شب رو هم حتی رسيديم دست و پا شکسته ببينیم تا ساعت ۱۱ که يه خانوم حدودا ۶۰ ساله اومد توی مطب...

قيافه اش بدحال بود يا به اصطلاح ill بود...ميگفت از نيم ساعت پيش وسط سينه اش درد گرفته و می سوزه ...درد به کتف چپش منتشر ميشه...احساس ضعف داشت و ميگفت يه بار استفراغ کرده...شرح حال تیپيک درد قلبی رو ميداد...فشارش رو گرفتم ۱۴۰ روی ۸۰ بود...سابقه بيماری زمينه ای رو نميداد...فوری به همراهش گفتم يه ويلچر بياره...بردمش روی تخت اول که مخصوص مريض های قلبيه...اکسيژن رو براش گذاشتم...اون شب دو تا پرستاری که با من شيفت بودن يکيشون يه دختر فوق العاده نازنينيه که کارش رو عالی انجام ميده بدون اينکه لازم باشه بهش بگی چی کار کنه و يکی ديگه پرستار نمونه مون:) که مرد جوونيه که گرچه مثل اولی فرز نيست و يه وقتا سر مريضا چونه ميزنه ولی روی هم موجود خوشاينديه...به پرستار جوون مسووليت پذير گفتم سريع لاين ازش بگير و آزمايش های روتين به اضافه PT,PTT رو بفرست...خودم هم رفتم داروخونه سه تا TNG pearl يه آسپيرين و يه اگزازپام گرفتم و اومدم...زير زبونی رو که گذاشت گفت دردش بهتر شده...تا رگ گرفتن و بعد نوار قلب ديدم که بعله ST-T change های واضحی توی ليد های پره کورديالش داره...ST depression های عميق...ليدهای تحتانيش هم يه ذره مشکوک بود به ST elevation در واقع انگار داشت تغيير شکل ميداد ولی هنوز نميشد بهش گفت ST elevation...هپارين رو شروع کرديم و TNG drip   و مورفين...حالت تهوع داشت...يه متوکلوپراميد هم زديم اما باز بخاطر درد استفراغ کرد...هر يه ربع ۳ ميلی گرم موفين بهش داديم تا يک ساعتی گذشت...نوار مجددی که گرفتيم اين بار ST-T اش واضحا يکی شده بود و بسمت بالا داشت ميل ميکرد...زنگ زدم به متخصص داخليمون...گفتم اينجوری شده گفت نوار رو بفرستين پانسیون...و بعد که زنگ زد گفت درسته اين درواقع ST elevation MI  بوده که تغييرات reciprocal اش واضح تر بوده و الان داره ميره به سمت ST elevation واضح...استرپتوکيناز رو شروع کنيد من هم خودم ميام و ميبينمش...در مورد تهوعش گفتم گفت بهترين انتخاب بين مخدر ها مورفينه چون کمترين حالت تهوع رو ميده...خودش هم بعد چند دقيقه اومد و مريض رو ديد و بعد با هيجان گفت عجب شرح حال تیپيکی ميده خانوم دکتر!...من لبخند زدم و گفتم بله ولی تغييرات نواريش برام جالب بود من بيشتر حواسم رفت به ST depression  ها...مريض رو که معاينه کرد و طبق معمول با اون شخصيت دوست داشتنی و آروم و حمايتگری که داره به همه اطمينان خاطر داد که مشکلی نيست و زود رسيده به بيمارستان و ايشالله که بهتر ميشه... از اورژانس رفت و گفت هر وقت استيبل شد بره سی سی يو... فقط چون MI تحتانيه بيشتر دردش رو با مورفين ساکت کنيد تا با بالا بردن TNG... و اگه فشارش زير ده رفت نرمال سالين رو براش شروع کنيد...

تا حدودای يک و نيم sk تموم شد و درد مريض هم ساکت شد و خوابيد...پرستار جوونمون فشارش رو گرفت و گفت ۹۰ هستش...TNG رو hold  کردم...چند دقيقه بعد خودم دوباره فشارش رو گرفتم ديدم روی ۷۰ شنيده ميشه...قاعدتا بعد از بستن TNG  فشار ميره بالا و چون داشت ميومد پايين نشون ميداد بخاطر inf MI اش هست...به پرستار نمونه گفتم يه لاين سبز از اون يکی دستش بگير و نرمال سالين فری براش بذار...طبق عادت شروع کرد به چونه زدن که از همون دستش که ميکروست داره ميذارم..گفتم هر کاری ميکنی فقط زودتر...چند دقيقه گذشت و دوباره فشار رو گرفتم ديدم ۶۰ شده...ديگه گفتم آقای فلانی بدو چونه نزن يه لاين سبز از اين دستش بگير و سرم رو شروع کن ...سرم رو که گذاشتیم فشارش رفت بالا...بعد زنگ زدم دوباره به متخصص داخليمون و گفت ساعتی ۱۵۰ تا ۲۰۰ سی سی مايع بگيره تا فشارش بالای ۱۰۰ حفظ بشه...يه ذره که اوضاع بهتر شد گفتم دوباره نوار گرفتن از مریض و اونوقت بود که خيلی هيجان زده شدم...تمام تغييرات نواری مريض برگشته بود به حال طبيعيش ...انقدر ذوق کرده بودم که نوار رو گرفتم دستم و رفتم سراغ پرستار ها و شروع کردم توضيح دادن...به همراهش هم گفتم خدا رو شکر الان وضعشون بهتره...من يه بار توی اورژانس ديده بودم که يه مريضی استرپتوکيناز گرفته بود و نوارش به حالت اول برگشته بود اما ديگه هيچ وقت اين معجزه SK رو ندیده بودم...و چقدر کيف داره...شروع کردم به پرستار ها آموزش خوندن نوار دادن:))) نصف شبی زده بود به سرم:)) و توضيح دادم که ST elevation  به چی ميگن...حالا پرستار نمونه اصرار ميکرد که مريض رو ببريم سی سی يو ...من انگار بهم وحی شده باشه ميگفتم تا ۲و ربع بمونه بعد...حدودای ۲ و ربع بود که مريض رو بردن سی سی يو...منم از شدت بيکاری دوره افتادم توی سی سی يو و داشتم ذوق نوار مريض رو ميکردم و به پرستار سی سی يو نوارش رو نشون ميدادم  که حدودای ۲ و نيم بود که خدمه جوون و شيطونمون اومد و گفت بدو بيا اورژانس یه مريض لت و پار آوردن...گفتم فلانی برو نصف شبی اذيتمون نکن...گفت والا راس ميگم , ۱۱۵ الان آوردتش...سريع رفتم اورژانس و ديدم بعله...يه مريض آش و لاش آوردن...يه مرد حدوددا ۲۷-۲۸ ساله که وسط جاده پيداش کرده بودن...

سطح هوشياريش در حد ۱۵/۱۰  بود...روی پشت سرش يه laceration حدود ۱۰ سانت داشت...روی سمت چپ قفسه سينه اش هوای زير جلدی داشت...تنفسش خوب بود...ناحيه groin  سمت چپش هم يه wound عميق به طول ۳۰ سانتی متر داشت که تا بالای خار خاصره قدامی فوقانيش ادامه داشت و همه عضلاتش exposed  بود...ناحيه اسکروتومش هم پاره شده بود ...لگنش به نظر استيبل نبود... از زخم عميقش خونريزی زيادی داشت...آژيته بود و مدام بلند ميشد و دستش رو به سمت زخمش ميبرد...دو تا پرسنل اورژانس اونشب دو تا از بهترين پرسنل های اورژانس اون منطقه ان...خوش اخلاق و کارشون رو هم خوب بلندن...دو تا رگ ازش گرفته بودن و الان هم که اونجا بودن دستاش رو گرفته بودن تا بلند نشه...من بدو رفتم به جراحمون زنگ زدم گفت الان ميام...وقتی اومد و وضعيت مريض رو ديد بدو دستکش پوشيد فشارش رو گرفت حدود ۷ بود...خودش يه تنه مريض رو در اختيار گرفت و جمع و جور کرد...من در واقع نقش دستيار رو بيشتر نداشتم...خونش رو فرستاديم و زنگ زديم آزمايشگاه تا کراس مچ انجام بشه...دستای مريض رو به تخت بستيم تا کمتر تکون بخوره و بعد قبل از گرفتن عکس پرتابل از سينه مريض جراحمون براش چست تيوب گذاشت...نوموتوراکس بود  و فيسی صدای هوايی که توی سينه اش جمع شده بود اومد...

رفتم از اتاق بغلی دستکش بيارم که ديدم توی استيشن , پرستار مسووليت پذيرمون نشسته روی صندلی...رنگش پريده بود...گفتم خوبی؟ گفت زخمای مريض رو که ديدم حالم بد شد...گفتم faint  کردی حتما بيا روی يکی از تختا دراز بکش...اصرار کرد که خوبم يه ذره بشينم بهتر ميشم...رفتم از توی يخچال يه ذره کيک و آبمیوه پيدا کردم دادم بهش و با تحکم گفتم فعلا لازم نيست توی اون اتاق پيدات بشه...لبخندی زد و گفت من خوبم...توی اتاق بغل همچنان هياهويی به پا بود...همه داشتن بدو بدو ميکردن...برای مريض سوند گذاشته بودن و سوندش گروس هماجوری داشت...جراحمون DPL اش کرد که نتيجه منفی بود...حتی قبلش زنگ زدن پرسنل اتاق عمل رو کشوندن اورژانس چون فکر ميکرد خونريزی داخلی داره و بايد بره اتاق عمل...اما وقتی نتيجه منفی شد گفت احتمالا شکستگی لگن داره...عکس لگن و سينه رو گرفتن و به نظر ميومد توی عکسی که کيفيت خيلی خوبی هم نداشت دو طرف مفصل ساکروايلياک جدا شده...حدود ساعت ۴ بود که هوشياری مريض کاهش پيدا کرد و رسيد به ۵-۶...متخصص بيهوشی رو هم خبر کرديم...

مريض همينطور مايع ميگرفت و فشارش کنترل نبود...بردیمش روی تخت سی پی آر...packed cell  ها آماده شده بود...براش خون هم شروع کردن...متخصص بيهوشيمون خودش خون رو گرم ميکرد و براش تزريق ميکرد...جراحمون هم همش حواسش به فشار و نبض مريض بود که يه ذره بهتر شده بود و به ۸۰ و نبض ۱۲۰ رسيده بود...دو تا پرسنل اورژانس هنوز نرفته بودن...واقعا آدم های خوبی بودن...تا اينکه يکيشون اومد و منو کشيد کناری...ديدم رنگش پريده...گفتم چی شده؟...گفت سوزن رفته توی دستم...حالا بايد چی کار کنم...گفتم زود برو دستت رو ۴-۵ دقيقه با آب و صابون بشور...رفت و يه ذره شست و دوباره اومد...گفتم آقای فلانی مگه نگفتم ديگه نیا اينجا الان بايد به فکر خودت باشی برو و قشنگ جای زخم رو بشور...وقتی برگشت ديدم هنوز قيافه اش نگرانه...گفتم ببين اين آقا بنظر نمياد که معتاد تزريقی باشه جای تزريق که روی بدنش نيست تیپ و قيافه اش هم به معتاد ها نميخوره پس يه ذره خيالمون راحته ولی در هر حال بايد به سوپروايزر بگی نمونه خونش رو بفرسته برای HBs HCV , HIV...گفت من واکسن هپاتيت زده م گفتم خوب پس يه قسمت مهمی از کار انجام شده چون شانس انتقال هپاتيت از همه بيشتره...به پرستار نمونه که سوپر شب بود و داشت دور خودش ميچرخيد گفتم حتما يادت نره نمونه خون مريض رو برای اين آزمايش ها بفرستی و گزارش کنی که پرسنل اورژانس needel stick  شده...بعد از اون قضيه ديگه پرسنل اورژانس که حسابی از خودشون مايه گذاشته بودن و ۲ ساعتی اضافه مونده بودن رفتن...

همه خسته بوديم...دو تا پرستار که از همه خسته تر بودن و بعد من که يه ذره هم استراحت نکرده بوديم و بعد هم جراح و متخصص بيهوشيمون که خودشون رو فيکس مريض کرده بودن...حدودای ۴ و نيم بود که يه دختر ۴ ساله رو آوردن مطب...با تب و اسهال...تبش حدود ۵/۴۰ درجه بود ولی بی حال نبود...دهيدره هم نبود...توی اين هير و وير به پرستار جوونمون که داشت از حال ميرفت و هيچی نميگفت گفتم بدو يه لاين ازش بگير... نمونه مدفوعش رو که داد سفتریاکسونش رو شروع کن و بروفن رو...به مادرش هم گفتم پاشويه اش کن تا تبش بياد پايين...زنگ زدم به آزمايشگاه...اون شب واقعا شانس آورده بوديم که پرسنلی که کشيک بودن همه آدم های مسووليت پذير و با وجدانی بودن...بدون اينکه بگی خودشون کار ها رو انجام ميدادن...گفتم واقعا شرمنده م ميدونم خيلی خسته اين ولی اين بچه تبش بالاست و اگه ميشه لطف کنيد زود جواب آزمايش مدفوعش رو بدين...در عرض نيم ساعت جواب رو داد...شيگلوز بود...خودم هر نيم ساعت تبش رو وسط اين شلوغ پلوغی ها چک ميکردم...

مريض همينطور داشت سرم و خون ميگرفت فشارش به حدود ۱۰۰ رسيده بود...اينتوبه شده بود و وضعيت نسبتا بهتری داشت...زنگ زدم شهر مجاور برای پذيرش...همون ساعت ۳ يه بار زنگ زده بودم و جراح مغزو اعصابشون گفته بود مريض بايد فشارش به ۱۰ برسه و از نظر جراحی و داخلی استيبل باشه بعد بياد و بايد از جراحمون هم پذيرش بگيرين...تا من دوباره بيام و زنگ بزنم ساعت حدود ۵/۴ - ۵ بود...جراحشون تلفنش رو بر نميداشت...ارتوپد موبايلش رو reject  ميکرد و سوپروايزر بيمارستان رو هم نميشد پيدا کرد...عصبانی شده بودم چجور...آخه ناسلامتی سانتر ترومای منطقه بود اون بيمارستان و هيچ جوری نميشد باهاشون ارتباط برقرار کرد...جراحمون با همون لهجه آشنای اصفهانيش گفت ولش کن خانوم دکتر زنگ بزن شيراز اين مريض آی سی يو ميخواد...

و اينجوری بود که از ساعت ۵  صب من نشستم پای تلفن و شروع کردم به کل کل کردن با پزشک عمومی ستاد هماهنگی شيراز...هی من بگو هی اون بگو...آخر سر جراحمون عصبانی شد خودش گوشی رو گرفت و گفت وضعيت مريض اينه و اونم باز تکرار کرد که انديکاسيون اعزام نداره تا وقتی شهر مجاورتون هست...دکتر که از عصبانيت سرخ شده بود و لهجه اش هم غليظ تر شنيده ميشد گفت :شهر مجاور کسی بهمون پذيرش نميده تازه اين مريض مريضی نيست که اونجا بتونن جمعش کنن بايد بره شيراز...بعد باز سرخ تر شد و گفت يعنی چی نميشه؟ يعنی مريض اينجا بمونه تا بيميرد؟...و ظاهرا پزشک ستاد ديگه کوتاه اومد...اما همينجور تلفن و تلفن بازی ادامه داشت تا بالاخره خود جراحمون گفت بيمارستان نمازی رو بگيرين خودم پذيرش ميگيرم ازشون... بیمارستان نمازی رو گرفتن و جراحمون که از قضا رزيدنت جراحی کشيک اون شب رو شناخت پشت تلفن تونست پذيرش بگيره...حدودای ۶ و نيم صب شده بود...حالا برای اعزام با هليکوپتر بايد چونه ميزديم...جراحمون ميگفت بعيده با اين چست تيوب بهمون پذيرش هليکوپتر بدن...مريض ۸ ليتر مايع گرفته بود...۵ تا بگ packed cell و يه بگ FFP و هنوز مسوول آزمايشگاه داشت کراس مچ ميکرد تا خون حاضر کنه تا توی راه مشکلی پيش نياد...همراه های مريض تازه خبر شده بودن...يه دفعه ۱۰-۱۵ نفر ريختن توی اورژانس...همه عصبانی و بی قرار...ما قيافه هامون رو نميشد نگاه کرد از خستگی...يکی از همراه ها که از همه ناراحت تر بود شروع کرد به داد وبيداد که چرا دست دست ميکنيد و مريض رو نگه داشتين و نميفرستين شيراز...داد و بيداد...همراه های ديگه سعی ميکردن آرومش کنن ولی اون مث بمبی که منفجر بشه هر از گاهی هجوم ميورد به استيشن و داد وبيداد ميکرد و ميرفت...يه بار صداش رفت به آسمون که مريض ما رو انقدر نگه داشته ن که معلوم نيست ميميره يا زنده ميمونه بجای اينکه بفرستنش شيراز از همون اول...يه دفعه ديدم جراح نازنين و خسته مون قرمز شده...اومد طرف همراه بيقرار و گفت تو چی ميگی آقا...ما اگه به دادش نرسيده بوديم تا حالا مرده بود الانم وضعش خوب نيست و معلوم نيست اصلا به شيراز برسه ...اينو که گفت همراه عصبانی يه دفعه آروم شد و خودش رو عقب کشيد و شروع کرد به تشکر کردن...

همه خسته و عصبی بودن و من همچنان در حال تماس با ستاد...بالاخره گفتن که امکان انتقال هوايی نيست بخاطر چست تيوب و قرار شد مريض رو با آمبولانس بفرستيم...پرستار نمونه که سوپروايزر هم بود هيچ کس رو برای اعزام پيدا نکرد و مجبور شد خودش همراه مريض بره شيراز...قيافه اش خيلی ترحم انگيز شده بود ...طفلکی خسته بود يه دقيقه استراحت نکرده بود و حالا بايد ۵ ساعت راه رو با مريض بد حال ميرفت شيراز...من بهش ۵ تا سرم دادم که با خودش ببره...۴ تا FFP و ۲ تا packed cell هم داشت...و بالاخره با سلام و صلوات ساعت ۷ و ربع صب مريض اعزام شد شيراز...

خسته نباشيدی به جراح و متخصص بيهوشيمون و پرستار های شب گفتيم و من موندم و مريض های سرپايی صب که لحظه لحظه زياد تر ميشدن...سرم درد ميکرد چشمام از بيخوابی ميسوخت...مريض که حرف ميزد مجبور ميشدم ازش بخوام چند بار حرفش رو تکرار کنه تا بفهمم چی ميگه...مغزم کار نميکرد...ساعت ۷ و نيم بود که زنگ زدم به دوست گ و گ بينوا و بيدارش کردم و گفتم فقط بيا...اومد و ۸ صب اورژانسی رو که دوباره روی آرامش به خودش ديده بود و اثری از بيخوابی ها و بدو بدو های شبانه توش نبود ازم تحويل گرفت...فقط اون دختر ۴ ساله مونده بود که تبش پايين اومده بود...

+ soorena ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

زمان...

شب برای تحويل شيفت راه افتادم سمت اورژانس ...از راهرو که گذشتم شستم خبر دار شد که اوضاع عادی نيست...توی استيشن اورژانس نه از دوست گ و گ خبری بود نه از پرستار ها ...روی تخت سی پی آر يه مرد جوون خوابيده بود با چشمهای بسته و از دور که نگاه ميکردی به نظر نميومد خواب باشه...بيشتر مثل يه آدم بيهوش بود يا بی روح شايد...روی يه برانکارد وسط راهرو يه زن جوون خوابيده بود که دو طرف لب بالاش به سمت گونه هاش شکافته بود...به يه جايی در دور دست ها نگاه ميکرد انگار جای ديگه ای بود...توی يه دنيای ديگه...و يه بچه کوچولو چند ماهه روی يکی از تخت ها افتاده بود...بدون اينکه حرکتی بکنه يا صدايی ازش بلند بشه...يکی از پرستار ها رو ديدم که بالای سرش آمبو ميزد...يه پسر جوون هم روی يکی ديگه از تخت ها دراز کشيده بود...اورژانس علی رغم وضعيت غير عادی ای که داشت بشدت آروم بود...يه سکوت سنگين و آزار دهنده...چند لحظه بعد دوست گ و گ رو ديدم که با شتاب از کنارم رد شد...درست مثل اينکه منو نديده باشه و رفت سمت بچه ...متخصص بيهوشی مون هم اومده بود...پرسيدم چی شده...گفت ۵ تا تصادفی رو با هم آوردن...قيامتی بود...بعد اشاره کرد به اون مرد جوون و گفت اون رو که آوردن از اول اکسپاير بود...پدر خونواده است يه مرد ۲۸ ساله...اون بچه هم که نفس نداشت و هوشيار هم نبود ظاهرا سرش ضربه خورده...به اون زن جوون اشاره کرد و گفت اون خانوم وضعش خوبه فقط يه بخيه ميخواد و يه خانوم مسن هم هست مادر اون مردی که فوت شده که الان راديولوژيه احتمالا لگنش شکسته دارم اعزامش ميکنم..بچه رو هم اعزام ميکنم شهر مجاور بره سی تی اسکن بشه...

کم کم دليل اون آرامش غير عادی رو فهميدم...يه پرايد با يه پژو از روبرو به هم خورده بودن...راننده پژو همون پسر جوونی بود که روی تخت خوابيده بود و آسيبی بهش نرسيده بود...راننده پرايد هم همون مرد ۲۸ ساله بود که جابجا مرده بود...دوست گ و گ ميگفت علت مرگش کانتوزيون قلبی بوده ...بدون اينکه يه خراش برداشته باشه مرده بود...فقط جای فرمون روی سينه اش مونده بود ....يه خط صورتی مايل به قرمز و همين...خانومش چيزيش نشده بود ولی بچه سه ماهه سرش ضربه خورده بود و وضعيت خوبی نداشت...مادرش هم که عقب نشسته بود لگنش شکسته بود...دوست گ و گ اضافه کرد شايد اگه ماشين اير بگ داشت اون مرد جوون الان زنده بود...اضافه کردم و شايد اگه کمربند ايمنی رو بسته بود و بچه سه ماهه توی بغل مادرش صندلی جلو ننشسته بود و...ديگه سعی کردم اين بحث رو ادامه ندم و بهش فکر نکنم...کاری برای انجام دادن نبود...همراه های متعدد اون خانواده سعی ميکردن جلوی همسر و مادر مرد جوون خيلی عادی خودشون رو نشون بدن انگار هيچ اتفاقی نيوفتاده و اين بود دليل اون آرامش سنگين و کرخت کننده اورژانس...پرده رو کشيديم تا اون مرد ۲۸ ساله از نظر خانواده اش دور بمونه...بالای سر مادرش رفتم ...خوبی مادر جون؟...با سر اشاره کرد که خوبه...درد داشت...گفتم يه مسکن براش بزنين...دوست گ و گ مشغول کارهای اعزامش بود...تنها جايی که ارتوپد داشت يه شهر در فاصله دو ساعتيمون بود که جاده خيلی بدی داشت...اما بهر حال از شيراز نزديکتر بود...همراه هاش که اسم اون شهر رو شنيدن اومدن به وساطت که تو رو خدا اعزامش کنيد شيراز...گفتيم براش خطر داره بايد به نزديک ترين جايی که ميشه فرستادش...پرسيدم چند سالشونه...يکی گفت ۵۰ و خورده ای...قيافه اش تکيده تر از ۵۰ و خورده ای بود و اون مرد جوون که تعجب منو فهميد اضافه کرد سنی نداره مادر شهيده بخاطر همين شکسته شده...باز اصرار که بفرستينش شيراز و ما باز توضيح دادیم که برای خودش بهتره که نره شيراز...يکی از همراه هاش آروم اومد و به اون یکی گفت: بهشون گفتين مادر شهيده؟...منظورش اين بود که بيشتر مراعاتش رو بکنيم و بفرستيمش شيراز...مور مورم شد...تا اومدم چيزی بگم دوست گ و گ گفت: آقای عزيز ما سعی ميکنيم بهترين کار رو برای مريضتون انجام بديم براش بهتره که بره شهر مجاور چون شيراز دوره و وضعيت مريضتون بحرانيه...پيش خودم داشتم فکر ميکردم به اون زن تکيده ای که يه پسرش رو توی جنگ از دست داده بود و حالا پسر دوم رو توی حادثه رانندگی...فکر ميکردم به اينکه چند تا مادر شهيد توی اين مملکت هست ...مادرهايی که بهترين سالهای عمرشون رو اشک ريختن غصه خوردن و پير شدن برای جوونی که از دست دادن...و حالا باز هم زندگی جوری رقم خورده که کاری از دست هيچ کس برای نجات اون يکی پسر بر نياد...

دو تا مريض که اعزام شدن , دختر جوون رو که کاملا مات و مبهوت بود, نه سوالی ميکرد نه چيزی ميگفت , برديم توی اتاق پانسمان تا صورتش بخيه بشه...همراه هاش آروم و بی صدا اومدن تا جسد مرد جوون رو ببرن...همه سعی ميکردن عادی باشن...برادرش آروم رفت بالای سرش...نگاهش کرد ‌آروم و بی صدا گريه کرد و بعد مدتی اشک هاش رو پاک کرد و موقر اومد بالای سر خانوم برادرش...انگار هيچ اتفاقی نيوفتاده...هيچ کس جيک نميزد تا مبادا اون زن جوون بويی ببره و حالش بد بشه...از طرفی اون پسر جوون يه مدت روی تخت خوابيد سرمش رو گرفت و عکس هاش هيچ شکستگی ای رو نشون نداد...من رفتم بالای سرش و گفتم: خدا رو شکر مشکلی نيست ميتونيم مرخصتون کنيم...ميدونستم ازين قضيه خوشحال نميشه...مدتی از ترخيص گذشته بود و پسر جوون و همراه هاش همچنان سر جای خودشون مونده بودن...يکی از پرستار های وسواسی و با وجدانمون که سوپروايزر شب هم بود , رفت بالای سرش و گفت شما مرخص شديد و بايد بيمارستان رو ترک کنيد... چون تخت اورژانس رو برای مريض های احتمالی لازم داريم...قيافه اون پسر جوون که ظاهرا مقصر تصادف بود خيلی رقت انگيز بود...ميشد هم اضطراب هم عذاب وجدان و هم ترس رو توی چشماش خوند...دلم براش سوخت...به پرستار با وجدانمون گفتم ببين اين بينوا از همه اوضاعش بد تره...الان پاش رو از اورژانس بذاره بيرون همراه های اون مريض ميريزن سرش...اينجا مراعات خانواده اش رو ميکنن چيزی نميگن...گفتم زنگ بزن ۱۱۰ يکی بياد اسکورتش کنه...بدو زنگ زد و بعد اومد پيش من و مغموم گفت: وای خانوم دکتر حرف بدی بهش زدم گفتم مرخص شدي بايد بري؟ بيچاره حالش خوب نبود منم گفتم بايد بری از اورژانس بيرون...لبخندی زدم دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم سوپر بزرگ تو وظيفه ات رو انجام دادی ...درسته که اين آدم وضع خوشايندی نداره ولی نميشه بخاطر اون يه تخت اورژانس رو اشغال کرد ...شونه اش رو تکونی دادم و گفتم اصلا عذاب وجدان نداشته باش...چند دقيقه بعد يه افسر نيروی انتظامی اومد و پسر جوون رو با خودش برد..گفت فعلا بايد توی آگاهی باشه تا وضعيتش مشخص بشه...

بخيه صورت زن جوون که تموم شد يه ذره هوشيار تر شد...منتقلش کرديم به اتاق بستری...کم کم سراغ شوهر و بچه اش رو ميگرفت...رفتم پيشش نشستم گفتم يادت مياد چه اتفاقی افتاد و اون تعريف کرد که توی راه عروسی بودن که تصادف کردن...از جزييات حادثه چيزی يادش نبود...دستاش رو گرفتم و گفتم بقيه رو فرستاديم بيمارستان های ديگه چون ما اينجا ارتوپد نداريم... تو هم بايد خوب استراحت کنی تا فردا صب مرخصت کنيم...دلم براش ميسوخت...الان که صورتش بخيه خورده بود قشنگی اش مشخص شده بود...چشم و ابروی روشن و صورت دوست داشتنی ای داشت...۲۵ سالش بود و حالا شوهر و احتمالا بچه سه ماهه اش رو از دست داده بود...به خودم دلداری ميدادم که زمان, زمان همه چيز رو درست ميکنه... اون با اين صورت قشنگی که داره حتما دوباره ازدواج ميکنه بچه دار ميشه و زندگی رو از نو شروع ميکنه...صب که مرخصش ميکردم بيقرار شده بود ميخواست بره دختر و شوهرش رو ببينه...باز تو دلم تکرار کردم ,مث وردی که برای دور شدن جن و پری ميخونن ... زمان ...زمان همه چيز رو حل ميکنه...زمان زمان همه چيز رو حل ميکنه...زمان...زمان...

+ soorena ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

نيش!

هر چی نوشته بودم پريد:((

عرض ميکردم که اونروز صب اورژانس نسبتا شلوغ بود...در واقع پر مريض سرپايی بود...اين وسط يه مريض زنبور گزيده رو با برانکارد آوردن...گفتن به زنبور حساسيت داره...يکی اون وسط اضافه کرد ۴ ماه پيشم قلبش رو عمل کرده...همه بدنش خيس عرق بود...ملتحمه هاش پر خون و نبض راديالش لمس نمیشد اما هوشيار بود...داد زدم خانوم فلانی ۵/۰ سی سی اپی نفرين بکش...به همراهاش گفتم ببرينش روی تخت اول بخوابونيدش...همچين که بلندش کردن بذارنش روی تخت هوشياريش رفت...شروع کرد به خر خر کردن همراه ها وحشتزده داد زدن بدادش برسيد...رفتم بالای سرش گفتم بخوابوننش روی زمين...کپسول اکسيژن تخت اول تا مريض فاصله زيادی داشت و کانولا هم نداشت...تخت بغل يه دختر جوون باردار اونم با زنبور گزيدگی خوابيده بود و داشت با ماسک اکسيژن ميگرفت...پرده رو کنار زدم گفتم ببخشيد و ماسک رو با ضرب از صورتش جدا کردم...به کپسول تخت اول وصلش کردم و آوردم بذارم روی صورتش که ديدم نميرسه...خدمه همون جا ايستاده بود گفتم زود کپسول رو جابجا کن ...کپسول رو به هر مصيبتی بود کشيد تا ماسک به صورت مريض رسيد...يه مانور هم به گردنش دادم تا راه هوايیش باز بشه...اپی نفرين حاضر شده بود...گفتم ۳/۰ سی سی زير جلدی بزن...همچين که دارو تزريق شد مريض چشماش رو باز کرد...گفتم راحت نفس بکش...خوبی؟ با سر اشاره کرد که خوبم...گفتم هيدروکورتيزون ۳۰۰ ميليگرم وريدی و يه آمپول کلماستين عضلانی براش بزنين...يکی داشت رگ ميگرفت ازش...به هر بدبختی ای بود رگ گرفتن و سرم نرمال سالين فری براش گذاشتن...چند دقيقه نگذشته بود که شروع کرد به استفراغ و دوباره همراه هاش مضطرب و نگران ميگفتن الان ميميره...گفتم اون ۲/۰ رو هم بزنين...و يه متوکلوپراميد وريدی...دارو ها رو که گرفت اوضاعش بهتر شد...گذاشتمش روی وضعيت ريکاوری...هرچند برای مريض بيهوش به کار ميره ولی از ترس استفراغ دوباره و آسپيراسيون به نظرم بهترين پوزيشن بود...هنور مريض کف اورژانس خوابيده بود...به همراهاش گفتم پاهاش رو بالا نگه دارن...شايد بگم نصف پرسنل اورژانس ريخته بودن به تماشا...مث دعواهای مهيج خيابونی و داشتن تماشا ميکردن و نظر کارشناسی ميدادن البته...اونم اينکه به متخصص داخلی بگين بياد...

اوايل که طرحم رو شروع کرده بودم عصبانی ميشدم ازين حرف که مسوول پذيرش و داروخونه و تکنسين آزمايشگاه به من بگن چی کار برای مريض بهتره انجام بدم اما ديگه برام بی تفاوت شده کار خودم رو ميکنم و اجازه ميدم اونها هر چی دلشون ميخواد نظر کارشناسی بدن...اون روز چند تا از پرستار های جوونمون شيفت بودن که توی موقعيت های اورژانسی خيلی ميترسن و اونها هم اصرار که دکتر فلانی رو خبر کن...بدون اينکه فکر کنن اين نگرانی چه اثری روی حال و روز مريض و همراهاش ميذاره حالا رعايت اخلاق پزشکی که توی مملکت ما رعايتش خنده داره به کنار...من همچنان داشتم کار خودم رو ميکردم و حواسم به مريض بود و وضعيتش...تا اينکه مدير پرستاريمون هم اومد و اونم همين حرف رو تکرار کرد...مريض استيبل شده بود گفتم چست ليد هاش رو وصل کنيد و کاردياک مانيتورينگ بشه...ميخواستم برم به متخصص داخليمون زنگ بزنم که مدير پرستاری رو کشيدمش کناری و خيلی خونسرد گفتم خانوم فلانی شما ديگه چرا جلوی همراه مريض ميگی به متخصص بگو بياد ...اينجا مسوول اورژانس منم اتفاقی هم برای مريض بيوفته من جواب ميدم نه پرسنل...خودم هم تشخيص ميدم چه موقع به متخصص خبر بدم در ثانی مريضی که بد حاله اول بايد استيبلش کرد... متخصص داخلی ميخواد چی کار کنه از راه دور تا برسه مريض مرده...اگه نظری داری بايد بيای در گوشم بگی نه جلوی همراه مريض که بدتر نگران و آژيته بشه و ديگه نذاره من کارم رو انجام بدم...يه دفعه خودش رو جمع کرد و گفت وای نه بخدا من منظوری نداشتم خانوم دکتر من يواش گفتم..گفتم بهر حال برای من فرقی نميکنه ولی بخاطر بيمارستانتونم که شده ازين اظهار نظر ها نکنيد اينجوری همراه مريض فکر ميکنه مريضش بدحاله دکتر هم براش خبر نميکنن...

زنگ زدم به متخصص داخلی نازنينمون که خدا رو شکر بيشتر کشيک هام باهاش بود...گفتم که وضعيت چجوری بوده و هنوز انتهاها سرده و فشارش ديتکت نميشه...اومد مريض رو ديد و گفت فعلا کاری لازم نداره ولی به متخصص بيهوشی هم زنگ بزنید بياد...اون هم اومد و بالاخره برای مريض دوپامين شروع کردن و مريض منتقل شد به سی سی يو...ظاهرا فرداش Inverted T توی نوارش پيدا کرده بود و آنزيم هاش بالا رفته بود...متخصص داخليمون ميگفت بخاطر افت فشارش بوده...ميگفت چند وقت پيش هم يه پسر جوونی بخاطر زنبور گزيدگی رفت زير ونتيلاتور و نوارش هم تغييرات پيدا کرد فقط بخاطر افت شديد فشار خون...

همه بيمارستان قضيه مريض زنبور گزيده رو برای هم تعريف ميکردن...به عنوان يه خبر داغ و دست اول و هر کس از ذن خودش عملکرد پزشک و پرستار های اورژانس رو ارزيابی ميکرد و نظر کارشناسی ميداد...دوست گ و گ از قول پرستار جوونمون ميگفت که اين خانوم دکتر چقدر خونسرده مريض بد حال بود به متخصص زنگ نميزد...گفتم ميدونی متاسفانه همونطوری که همه فکر ميکنن سر مريض بد حال بايد پشتک بزنی تا ثابت کنی نگرانی و داری کار انجام ميدی پرستارهای ما هم فکر ميکنن هر چی آژيته تر و مضطرب تر باشی يعنی بيشتر فهميدی که مريض بدحاله...هنوز نميدونن مريضی که توی شوک آنافيلاکتيکه بايد اول اپی نفرين بهش داد نه اينکه متخصص داخلی رو خبر کرد پاشه از پانسونش بياد...هنوزنميدونن emergency يعنی چی که خودت بايد بداد مريض برسی...بخاطر همين فکر ميکنن من زيادی خونسردم در صورتيکه توی اون شرايط بايد بتونی فکر کنی تمرکز کنی تا کارت رو درست انجام بدی و بايد خونسرد باشی...پشتبندش اضافه کردم اصلا نگران نباش خودم توی کلاس های سی پی آر يادشون ميدم چطور مث من خونسرد باشن:)

+ soorena ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

تو داد و دهش کن فريدون تويی

 چند روز اول اوضاع خوب بود ...در واقع ميشه گفت وضعيت استيبل بود...شايد تنها مريض های مشکل داری که داشتيم يکيش يه مريض قلبی بود که فرستادم سی سی يو و يکيش يه دختر ۱۶ ساله...

توی مطب که اومد خواب آلود بود ولی وقتی صداش ميکردی چشماش رو باز ميکرد...درجه رو به هر مصيبتی بود توی دهنش گذاشتم...تب نداشت...هيچی نميگفت هر چی میپرسيدی با چشمای خواب آلود نگاهت ميکرد و دوباره ميخوابيد...شرح حال دارويی کامل ازش گرفتم...خواهرش باهاش اومده بود هر چی پرسيدم دارويی چيزی نخورده گفت هيچی...قبلا هم چيزی نميخورده گفت نه...افسرده نبوده...خنديد و گفت نه...گفتم قبلا هيچ وقت نشده قرص بخوره..باز گفت نه...اين چند روزه مشکلی نداشته...گفت سرش درد ميکرده...تب چی..نه...علايم سرماخوردگی...نه...اسهال استفراغ...نه...بعد يه مدت که توی اورژانس بود و آزمايش هاش فرستاده شد و لاين ازش گرفته شد زنگ زدم به متخصص داخلی نازنين که شانس من اون شب کشيک بود...گفت خودش مياد مريض رو ميبينه...سرتا پاش رو معاينه کرد...ته چشمش رو ديد و هيچ چيزی توی معاينه نداشت جز اينکه ميگفت مردمک هاش ميوتيکه... آخر سر گفت با اينکه هيچ شرح حالی نميده ولی تشخيص اول همچنان Drug Poisioning هستش ولی بايد به انسفاليت و يا ICH هم فکر کنيم...قرار شد مريض رو بفرستيم سی تی اسکن شهر مجاور...گفتم يعنی بنزوديازپينی چيزی خورده گفت احتمالا...با خودم گفتم خدا کنه همينطور باشه چون مسموميت خوش خيميه...رفت برای سی تی اسکن...حدود ۲ صب بود که گفتن از بيمارستان شهر مجاور زنگ زدن ميخوان با شما صحبت کنن...پزشک اورژانس بود...تا گوشی رو برداشتم يه صدای آشنايی گفت سلام خودتی سورنا...خنديدم و گفتم تويی دختر مگه طرحت شروع شده...و کاشف به عمل اومد که اولين کشيک دوست نازنينمه که به پيشنهاد خودم اومده شهر مجاور...گفت من هنوز نميتونم درست سی تی بخونم گفتم فقط ببين خونريزی نداشته باشه که گفت نداره و قرار شد مريض رو بفرسته بياد...تا رفتم بخوابم ساعت حدودای سه و نيم صب بود...پيش خودم گفتم  وقتی مريض برسه حتما صدام میکنن...خوابم برد و يه دفعه از خواب بيدار شدم ساعت ۵ و نيم صب بود...اون شب بهيار قديمی همون آقای فلانی که اول کار باهاش يه گردگيری اساسی کرده بودم و حالا حسابی باهم خوب شده ایم شيفت بود:) ميدونستم که خوابِ خوابه گفتم بيدارش نکنم و خودم رفتم اورژانس ...سی تی رو نگاه کردم بنظرم خوب بود...بعد رفتم بالا سر دختر ۱۶ ساله...ديدم چشماش رو باز کرد و پا شد نشست...خوشحال شدم گفتم چطوری دختر خوب؟ گفت خوبم...گفتم ميدونی اينجا کجاست...گفت بيمارستانه...گفتم يادته چرا اومدی بيمارستان؟ گفت خوابم ميومد...بعد گفت که ميخواد بره دستشويی...خواهرش خواب خواب بود...يواش دستش رو گرفتم سرمش رو بستم و بردمش دم دستشويی...ميترسيدم هنور خواب آلود باشه و بيوفته زمين...وقتی برگشت نشستيم و توی سکوت دم صب و آفتابی که از پنجره ها يواش يواش سرک ميکشيد تو گپ زديم...برام تعريف کرد که ديروز با برادرش دعواش شده کتکش زده و اونم عصبانی شده و رفته سر يخچال و چند تا قرص زرد ريز خورده...گفتم چرا اينکار رو کردی؟ ميدونی اين قرصا ممکنه آدم رو بکشه...گفت منم ميخواستم خودم رو بکشم...دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم چرا بخاطر برادرت؟ گفت نه بخاطر مشکلات خانوادگی...گفتم حتما خيلی اذيتت ميکنه...با سر تاييد کرد...همون موقع خواهرش بيدار شد...کشيدمش کناری و گفتم خواهرت قرص خورده بوده چون برادرتون کتکش زده بوده با تعجب نگاهم کرد...گفت اما اون که دختر آروميه فکر نميکردم مشکلی داشته باشه...گفتم ببين حتما مشکل داره و چيزی بروز نميده همين که قرص خورده و به کسی نگفته يعنی بچه تو داريه و اين خطرناکه...اينا رو بهت نگفتم که دعواش کنی يا بروش بياری که چی کار کرده يا بری بذاری کف دست برادرت که بيشتر کتکش بزنه اينا رو بهت گفتم تا ببريش حتما حتما پيش يه مشاور يا روانپزشک شيراز...اگه الان اين کار رو نکنی يه روزی ميرسه که انقدر قرص خورده که هيچ کاری نميشه براش کرد...خواهر قيافه تر و تمييزی داشت به نظر آدم اورينته ای ميومد...گفت باشه و رفت...موقع ترخيصش بهم لبخند زد ...جواب لبخندش رو دادم و گفتم پس يادت که نرفته چی بهت گفتم گفت نه خيالت راحت باشه...به متخصص داخليمون که گفتم کلی به هيجان اومده بود گفت احتمالا آلپرازولام بوده...

شنبه شب خوب خوابيدم...از ۱۲ شب تا ۹ صب...دير بلند شدم قاعدتا بايد ۸ صب شيفت رو تحویل ميگرفتم ولی انقدر خواب خوبی داشتم که وقتی بيدار شدم بجای عذاب وجدان توی عالم هپروت سير ميکردم خيلی سر خوش بودم و عين خيالم نبود که دوست گ و گ بينوای من الان چشم براهه...يه خواب بانمک هم ديده بودم سر صبحی..امان از اين خواب های سر صبح من...دو تا خواب در واقع...يکی خواب ديدم يکی از هم کلاسيهام  بچه دار شده...يه بچه فوق العاده خوشگل ...سفيد تپل با چشمای عسلی...و من نميدونم چرا بچه رو آورده بود من معاينه اش کنم...بعد يه دفعه خواب ديدم رفتم يه پک دی وی دی خريدم که مستنديه از طبيعت اروپای شرقی:))))))))))) انقدر ذوق کرده بودم با اين دی وی دی ها که حد نداشت...همش هم خواب سبزی و گل و بته و دار و درخت ميديدم...وقتی رفتم توی اورژانس طبيعت اروپای شرقی حسابی از دماغم درومد:))))) هر چهار تا تخت اورژانس جمع و جور ما پر بود...مريض هايی که دوست گ و گ به من تحويل داد شامل اينها بود...يه خانوم مسن با درد سينه و شونه چپ که بعد از عصبانيت ايجاد شده بود ...بدون سابقه مشکل قلبی...فشارش هم کم و بيش بالا بود...دروغ چرا دقيق يادم نيست چند بود...همراه هاش بشدت اعتقاد داشتن مشکلش از اعصابشه اما توی نوارش Inverted T در V۱ و V۲ داشت...دوست گ و گ که حسابی خسته و خواب آلود بود و قاعدتا من بايد حسابی عذاب وجدان ميگرفتم ازين بابت ولی همچنان توی فضای اروپای شرقی سير ميکردم! کارهای اوليه رو براش انجام داده بود ولی ميگفت بنظر قلبی نمياد ...راست هم ميگفت سرحال بود...اما چون دردش با زير زبونی بهتر شده بود براش TNG drip و هپارين رو شروع کردم...مريض دوم يه خانوم مسنی بود با ملانوما که دو هفته پيش کموتراپی شده بود و الان ضعف و تب داشت...CBC  اش هنوز نيومده بود...مريض سوم يه آقای مسنی بود که با تب بدون سورس مشخصی مراجعه کرده بود و مريض آخر يه دختر بچه ۳ ساله بود مورد شناخته شده آسم که با حمله حاد آسم اومده بود و داشت نبولايز ونتولين ميگرفت...و يه مريض هم توی راهرو بود يه آقای مسن با شکستگی اينتر تروک فمور راست...

همچين که دوست گ و گ رفت همينطور پشت هم مريض اومد و مريض ها همه مريض های ناجور بودن... شايد روی هم ۱۰ تا مريض بيشتر نیومدن اورژانس اما  ۹ تاشون بستری شدن توی بخش و سی سی يو...اون روز سه تا مريض قلبی با هم اومدن و هيچ کدومشون هم علايم تیپيک نداشتن...يکيشون که همراه همون آقايی بود که با تب بستری شده بود و چون شونه اش درد ميکرد و بی حال بود اومده بود ويزيت بشه تا مسکنی چيزی بهش بدم...اما من از روی قيافه يا بهتره بگم general apperance  تا ديدم احساس کردم خوشحال نيست ...فشارش رو گرفتم و وقتی بالا بود به همراهش گفتم ويلچر بياره تا با ويلچر بره نوار بگيره.. الان بعد ۶-۷ ماه مريض بد حال ديدن قيافه مريض قلبی دستم اومده و بشدت از مريض های قلبی ميترسم ...مخصوصا که يکی از مريض های دوست گ و گ بعد از گرفتن نوار ارست کرد و اکسپاير شد...گرچه نميشد برای اون مريض کاری کرد ولی هميشه پس ذهنم هست که اگه قيافه مريض قلبی بود ويلچر رو بيارم خودم باهاش برم نوار بگيره اکسيژن رو بلافاصه بذارم و بگم يه لاين ازش بگيرن...حالا اورژانس در حال انفجار بود اين خانوم هم ميگفت من هيچيم نيست فقط يه مسکن ميخوام و امکان نداره روی ويلچر بشينم...فکر کردم ترسيده براش توضيح دادم که ممکنه فقط احتمال داره دردش قلبی باشه و اونوقت اگه روی صندلی بشينه خطرش کمتره ولی زير بار نميرفت ميگفت وای من روم نميشه...ديگه عصبانی شدم گفتم عزيز من من برای خودت ميگم برای من چه فرقی ميکنه تو با پای خودت بری يا با ويلچر ...گفت من بهر حال نميرم روم نميشه گفتم پس اگه بلايی سرت اومد خودت مسووليتش رو به عهده ميگيری گفت آره...بعد با پای خودش رفت تا اتاق احيا و نوار گرفت...و نوارش تغييرات داشت...وقتی گفتم بايد بمونه چون دردش قلبيه ديدم ديگه هيچی نگفت و بی گفتگو نشست روی ويلچر...:) اين جزئيات شايد به نظر خنده دار بياد ولی من بشدت بهشون اعتقاد دارم...اين مريض هم هپارين و TNG drip  اش رو گرفت و رفت خوابيد تخت بغلی همون آقايی که اومده بود برای ملاقاتش...

اون آقای مسن با شکستگی رو هم زنگ زدم به شهر مجاور و با ارتوپدشون صحبت کردم و قرار شد بدون آمبولانس بفرستمش...اين وسط يه مريض هم از شهر مجاور با آمبولانس آوردن...اونم ديابتی بود با درد شونه چپ که به TNG جواب داده بود ولی تغييرات نواری نداشت...برای اين يکی هم هپارين و TNG drip  شروع کردم...حالا دو تا پرستار بودن و اينهمه کار... اين وسط يه مريض برق گرفته هم اومد... ظاهرا مشکلی نداشت رفته بود کولر رو درست کنه که برق گرفته بودش ولی بهر حال يه نوار قلب که ميخواست و عکس سينه و  سرم و آزمايش...ولی فرصت نبود همينجوری فکر کنم يکی دو ساعتی نشست تا نوبتش بشه...اون خانوم کموتراپی هم جواب CBC اش اومد که WBC=1100 داشت...استامينوفن بهش دادم سیپروفلوکساسين و کو آموکسی کلاو هم دادم و گفتم که بايد بره شيراز چون اينجا GMCSF نداريم... اون بچه آسمی نفسش خوب نشده بود همچنان تاکی پنه داشت...زنگ زدم به متخصص اطفالمون ...گفتم سه دوز سالبوتامول و هيدروکورتيزونش رو گرفته ولی هنوز تاکی پنه داره  پرسيد لاين که داره و بچه لاين نداشت ولی چون ميدونستم داد ميزنه گفتم داره  چون از نظر اون هر بچه ای توی اورژانس لاين بايد داشته باشه... گفت سالبوتامولش رو هر يک ساعت براش تکرار کن و هيدروکورتيزون هم هر ۶ ساعت بگيره و سفترياکسون هم   ۷۵mg/ kg بهش بده سرم هم بگيره maintenance...گفتم باشه و رفتم ببينم تب داره يا نه...بدنش گرم بود ولی درجه تب رو نشون نميداد ...چند بار درجه گذاشتم و تب نداشت...بعد باز يه مريض ديگه آوردن با سرگيجه که دو ماه پيش CABG  شده بود...فوری داروهای اوليه رو بهش دادم و با TNG  فرقی نکرد...اين وسط متخصص داخليمون اومد مريض ها رو ديد...به من گفت چه کردی خانوم دکتر...توی نوار های مجدد دو تا خانوم اولی تغييرات ST پيدا کرده بودن و اون خانوم ديابتی همچنان بدون تغيير بود هر سه تاشون رو فرستاد سی سی يو...اون مریض برق گرفته هم بالاخره نوارش گرفته شد و من بعد دو ساعت فرصت کردم اوردر اون بچه آسمی رو بنويسم که بی حال و با تاکی پنه افتاده بود روی تخت و فقط اکسيژن ميگرفت...به پرستار ها سپردم لاينش رو بگيرن و سرم و سفترياکسونش رو بدن...سه ربعی گذشته بود و تازه اورژانس استيبل شده بود که ديدم متخصص اطفالمون اومد و چشمش که به بچه افتاد که لاين نداره شروع کرد به داد وبيداد...هنوز پرستار ها اوردر رو اجرا نکرده بودن...متخصص اطفالمون آدم باسواديه اما معروفه به اينکه وقتی استرس بهش وارد ميشه کاری نداره طرف مقابلش کيه خيلی بد حرف ميزنه و  داد وبیداد ميکنه...سر منم داد زد و  شروع کرد به فرياد زدن که اين بچه الان ارست ميکنه چرا لاين نداره...گفتم اينجا خيلی شلوغ بود  چهار تا مريض قلبی با هم اومده بودن اونم داشت سالبوتامولش رو ميگرفت و نذاشت حرفم رو تموم کنم گفت شما مسوول اورژانسی مريض قلبی که اورژانسی نيست اين بچه اورژانسی بوده شما بايد اينجا رو مديريت کنی بايد بدونی کدوم مريض اورژانسی تره و همينطور گفت و گفت و گفت و من نگاهش کردم و قرمز شدم ...بعد هم رفت بالا سر بچه و کلی داد وبيداد به پرستار ها که چرا اوردر رو اجرا نکردن آخر هم گفت ديگه نميشه به هيچ کس اعتماد کرد بايد خودم بيست و چهار ساعت بشينم توی اورژانس تا بچه ها  missed  نشن...جوابش رو ندادم...قرمز شده بودم و حسابی عصبانی بودم...بدون گفت و گو رفتم توی اتاق خودم... پرونده های مريض های قلبی که هيچ کدوم اوردر کتبی نداشتن و فرصت نشده بود چيزی بنويسم رو گرفتم دستم ...برای اون مريض تب و نوتروپنی هم یه نامه نوشتم که بره شيراز...بغض اومده بود توی گلوم...ساعت حدودای ۱ و نيم بعد از ظهر بود و من خسته و عصبی بودم...ده بار نوشتم و خط زدم به ذهنم نميومد که چی بايد بنويسم...اوردر سی سی يو که تاحالا هزار بار نوشته بودم به ذهنم نميومد...يه صدايی بهم دلداری ميداد و ميگفت خانوم دکتر  زيادی شلوغش کرده بچه سالبوتامولش رو گرفته بود هيدروکورتيزونش رو هم گرفته بود بچه بد حال بود ولی در شرف ارست نبود...اگه فکر ميکردم انقدر بد حاله ولش نميکردم به حال خودش تازه من اين وسط چند بار بهش سر زده بودم تبش رو چک کرده بودم نفس هاش رو شمرده بودم ريه اش رو گوش کرده بودم گلوش رو ديده بودم... اما باز يه کشمکش درونی پيدا کرده بودم...ميدونستم که بايد بهتر از اين عمل ميکردم ولی توانش ديگه نبود...من نهايت سعی خودم رو کرده بودم تا کار های همه مريض ها انجام بشه...فشار مريض های قلبی رو خودم چک ميکردم که افت نکنه و پرستار ها مگه چند تا دست داشتن...با خودم ميگفتم کی گفته مريض قلبی اورژانسی نيست ...اگه ارست کنه کی ميخواد برش گردونه...ميدونستم که اون بچه بايد بيشتر بهش رسيدگی ميشد اين من رو اذيت نميکرد چيزی که منو اذيت ميکرد اين بود که اون حق اين برخورد رو نداشت...همونطوری که جرات نميکنه سر متخصص داخليمون داد بزنه...از هجوم اين فکر ها احساس کردم دلم شونه های دوست گ و گ رو ميخواد همون شونه های پذيرا و مهربونو تا سرم رو بذارم و گريه کنم و سبک بشم...يه چيزی از جا بلندم کرد... رفتم توی استيشن شماره مدير آموزشی رو گرفتم و گفتم برنامه کلاس های سی پی آر چی شد...دست پاچه تشکر کرد که پيگير کار هستم و گفت به مسوولين بخش ها ميگم که باهام هماهنگ کنن...۵ دقيقه بعد مسوول بخش زنگ زد و برای فردا برنامه يکی از کلاس ها رو فيکس کرديم...يه ذره احساس بهتری پيدا کردم...

تا شب اعصابم خورد بود...خانوم دکتر شب دوباره اومده بود اورژانس مريض هاش رو ويزيت کنه... من بی توجه از کنارش رد شدم و هيچ واکنشی نشون ندادم نه سلامی نه عليکی و نه اون لبخند های هميشگی صورتم رو پر کرد...با خودم شرط کرده بودم هر بچه ای اومد کار هاش رو بکنم و توی اوردرش بنويسم مشاوره با متخصص اطفال و به پرستار ها بگم خودشون زنگ بزنن خبرش کنن بياد مريضش رو ببينه...ظاهرا همه پزشک های اونجا همين کار رو ميکنن خودشون رو زحمت نميدن هر ساعت از شبانه روز که باشه زنگ ميزنن بيدارش ميکنن و ميکشنش اورژانس...آزمايش يکی از مريض ها حاضر شده بود به پرستار گفتم خودت زنگ ميزنی آزمايش رو براش ميخونی...اونم همين کارو کرد...اما آخر شب يه بچه ۲ ساله اومد که شياف ديکلوفناک ۱۰۰خورده بود...ميدونستم هيچی نيست ولی باز زنگ زدم و خيلی رسمی ازش پرسيدم که اينه شرح حال بچه و ديدم با لحن بی سابقه ای که مهربونی و احترام توش موج ميزد بهم ميگه که فقط يه شربت آلومينيوم ام جی بدم و يه مدت تحت نظر نگهش دارم...خنده ام گرفته بود از طرفی دلم هم براش سوخت...ميدونم که آدم بدی نيست... همين که وسواس داره روی مريض هاش و کارش رو با دلسوزی انجام ميده برام کافيه که براش احترام قائل باشم ...ولی يه وقتا ديگه آدم نميتونه بد اخلاقی رو تحمل کنه اونم توی محيط پر استرسی مثل اورژانس... اون ظرفه انگار پر ميشه...دوباره لحنم مث سابق شد... عصبانيتم فروکش کرد و سعی کردم همچنان خودم باشم گرچه ميدونم بازم اين برخوردها تکرار خواهد شد...

تا بعد...

+ soorena ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

بخاطر کوزه به سرا

بالاخره برگشتم و اين مدت اندازه يک قرن طولانی گذشت...حسابی اورژانس شلوغ بود و پر کار و نااميد کننده...آدم های زيادی زير دستمون اومدن که حقيقتا کاری از دستمون براشون بر نميومد و من فقط به اين فکر ميکردم که اگه يه کلاه ايمنی ناقابل سرشون گذاشته بودن الان سرو مر و گنده فوق فوقش اومده بودن چهار تا زخم و خراشيدگی سطحی روی دست و پاشونو پانسمان کنن و برن...

واقعا لمس کردم که توی مملکتی زندگی ميکنم که جون مردم کمترين اهميت رو داره...کسی براش مهم نيست که نکات ايمنی رعايت بشه...اين همه موتور سوار راست راست توی خيابون بدون کلاه از جلوی پليس رد ميشن و کسی چيزی نميگه...بشدت لمس کردم جايی زندگی ميکنم که آدم ها خيلی راحت تر از اونی که فکرش رو بکنی ميميرن...و. برای کسی هم مهم نيست انگار... مهمتر از همه برای خودمون اين قضيه عادی شده...اين مرگ و مير های جاده ای اين تلفات های بی حساب و کتاب و باز هم هنوز کلاه ايمنی حکم عينک آفتابی و کرم ضد آفتاب رو داره يه جور قرتی بازيه...کسی گناهی نداره مشکل از اون کساييه که دست اندرکارن و بايد آموزش بدن بايد اهميت بدن بايد موتور سوار بی کلاه رو متوقف کنن...کاش يه سر میزدن به اين اورژانس های شلوغ به مريض هايی که همه جای بدنشون سالمه فقط مغزشون ديگه کار نميکنه...به جوون هايی که يه عمر آرزو و زندگی رو برای يه لحظه ميدن و کسی اهميتی نميده...حداکثر سری از سر تاسف تکون ميدن و ميرن...

اما يه اتفاق خوب هم افتاد...بالاخره کلاس های سی پی آر رو راه انداختم....با ترس و لرز زياد و کلی اضطراب و بی خوابی شبانه...شايد علتش اين بود که ميخواستم چيزی رو برم و آموزش بدم که خودم هم هميشه دغدغه ذهنيم بوده و فکر ميکردم نکنه جايی رو غلط بگم نکنه زيادی دارم رو خودم حساب ميکنم و در آخر هم اينکه من تا حالا چيزی رو تدريس نکرده بودم!...اما بايد اين کار ميشد اين رو ميدونستم و بخاطر همين همون روز اول رفتم و خودم رو به مديريت آموزشی معرفی کردم که آهای خانوم فلانی من اومدم ها و آماده ام برای کلاس ها...پيشنهاد کردم که چند تا کلاس بذاريم برای گروه های کم تعداد که بتونيم باهاشون عملی کار کنم و در نهايت قرار شد هر بخشی جدا يه کلاس داشته باشه...بخش جدا ..سی سی يو جدا زايشگاه جدا و اورژانس هم جدا...و بعد از اون بود که چند شب بيخوابی و قلت زدن و فکر کردن و خوندن دوباره گايد لاين نتيجه داد...به اين نتيجه رسيدم که بهتره بصورت پرسش و پاسخ موضوع مطرح بشه تا مونولوگ کش دار کسالت بار...يعنی همون جوری که خودم هميشه دوست داشتم بهم درس بدن...همون جوری که توی اورژانس استاد سرزنده و نازنين اورژانس سی پی آر رو تدريس کرده بود با پرسش و پاسخ...بالاخره با سی سی يو شروع کردم و متوجه شدم که پرسنلش از همه اورينته تر هستن...اما باز هم تغييرات گايد لاين ۲۰۰۵ رو نميدونستن...مخصوصا ماساژ به تنفس ۳۰ به ۲ رو...با پرسش و پاسخ گفتم و گفتم و يه دفعه ديدم يک ساعت گذشته و من هيچی نفهميدم...مهمترين چيزی که بهشون گفتم در مورد BLS اين بود - در واقع مهمترين چيزی که خودم توی اين سالها دوست داشتم يکی بهم بگه رو بهشون گفتم - که در سی پی آر خودشون همه کاره هستن منتظر هيچ کس نباشن...گفتم حتی خدا هم بخواد بياد کمکتون تا برسه ۵ دقيقه گذشته و زمان طلايی از دست رفته و ديدم که همه لبخند اومد روی صورت هاشون...برام جالب بود احساس معلمی خوشايندی بهم دست داده بود:))گفتم حداکثر اينه که اشتباه تشخيص ميدين و مريض ارست نکرده شما ماساژ و تنفس ميدين و نهايتش اينه که دنده های مريض ميشکنه در هر حال بهتر از اينه که مريض ارست کرده باشه و شما متوجه نشين يا کاری انجام ندين ...دور خودتون بچرخين و منتظر يه منجی باشين تا بياد و مريض رو زنده کنه...شما همه کاره مريض هستين...همه کاره ش...همونجوری عمل کنين که اگه يکی از عزيزانتون زير دستتون بود عمل ميکردين...

خودم راضی بودم به نظرم گايد لاين جديد چون خيلی همه چيز رو ساده کرده  هم جذاب تره  هم کاربردی تر ...

و آخر اينکه بين اينهمه بدو بدو بيگانه آلبر کامو رو خوندم با ترجمه ليلی گلستان...اين کتاب ازون جهت برام عزيزه که يکی از کتاب های محبوب مادرمه...از وقتی ياد دارم مامانم در موردش حرف زده و من نخونده از بر بودمش...نخونده برق اون آفتاب تابستان و هرم استهزای حاضرين دادگاه رو چشيده بودم...مهمتر از همه ميدونستم هميشه وقتی مادر بزرگوار و بی قضاوت من ياد آوری ميکنه که نميشه در مورد آدم ها براحتی قضاوت کرد پشتبندش از بيگانه حرف ميزنه و تاثيری که روش داشته...که در ۱۷ سالگی اشکها ريخته برای مورسو...که توی دلش دفاع کرده از اون و تکرار کرده همش بخاطر آفتاب بوده بخاطر آفتاب...خط به خطش رو ميخوندم بعد از کشيک و دوندگی و خستگی و خواب ميرفتم و خواب مامان رو ميديدم....خواب مادر عزيز و آسمانيم رو...

+ soorena ; ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

ليلی گلستان

ديروز بالاخره  کتاب تاريخ شفاهی ادبيات معاصر  گفتگو با ليلی گلستان روخريدم...و يه نفس خوندمش تا تموم شد...نثر ليلی گلستان پر کشش و جذاب بود...و جدا از اون مطالب خيلی خواندنی بودن...اولين بار توی صفحه يادداشت سر دبير هفت , يادمه آقای اسلامی در موردش نوشته بود و من از همون موقع دنبال فرصت بودم که بخرم و بخونمش...از ليلی گلستان ترجمه های خوبی خونده بودم مخصوصا در زمينه هنر معاصر اون سری کتاب های کوچولوی شگفت انگيز که دبير مجموعه بود خانوم گلستان...حاضر آماده های مارسل دوشان که اون فضای سوررئاليستی ذهنی اون روزهای منو تکميل ميکرد , اما بيشتر شناختم از ليلی گستان بخاطر اين بود که دختر ابراهيم گلستانه...ابراهيم گلستانی که بجز خدمتی که به سينما و هنر اين مملکت کرده , بخاطر گلستان فيلمش و بخاطر خانه سياه است و روی هم خود فروغ يه دورانی خيلی بهش فکر ميکردم...اين آدم يه قسمتی از دوران نوجوانی من رو پر کرد...خودش شايد نه بيشتر سايه اش , تاثيرش روی دنيای فکری فروغ , که شاعر محبوب من بود...ميدونستم که آشنايی فروغ با گلستان اون رو متحول کرد سوقش داد به سمتی که الان ما فروغ رو ميشناسيم... يه هنرمند...خانه سياه است هنوز هم که هنوزه به نظرم فوق العاده است , خارق العاده است و ميدونم که اگه گلستانی وجود نداشت اين فيلم هم ساخته نميشد...ابراهيم گلستان برای من فيلمساز خشت و آينه نبود , يه نقطه عطف بود در زندگی فروغ... يه سکوی پرتاب...در مورد گلستان و فروغ  از همون موقع خيلی ها نوشته ن ...خيلی ها خواستن کنجکاوی کنن تجزيه و تحليل کنن محکوم کنن اما قطعا هيچ کدوم نتونستن بفهممن که حقيقت چی بوده...من در دوران نوجوانی خيلی فکر ميکردم به اينکه همسر گلستان و بچه هاش چه احساسی داشتن در مورد فروغ ...توی سه گانه آقای صفاريان کاوه جواب اين سوالم رو داد :گفت فروغ خيلی از نظر ذهنی به گلستان نزديک بود...انقدر که بعد از مرگ فروغ يه مدت پدرم توی يه دنيای ديگه بود با هيچ کس حرف نميزد و...اون طوری حرف ميزد, بدون بغض که برام جالب بود...

توی اين کتاب ليلی در مورد فروغ حرفی نميزنه اما در مورد پدرش زياد حرف ميزنه با حالت عجيبی که ترکيبی از ستايش و عصبانيته...اما ليلی خيلی خوب حال و هوای خانواده گلستان رو با نثر ساده و روانش توصيف ميکنه...گرچه کتاب گفتگو هستش ولی مث يه رمان ميمونه...حال و هوای زندگی خانواده گلستان رو در اون سالها که ليلی کوچک بوده , ارتباطشون با بزرگان ادبيات مث هدايت , آل احمد  , چوبک , اخوان و...همه همه رشک بر انگيزه...فضايی که اون و کاوه توش بزرگ شدن يه فضای ايده آل فرهنگی و هنری بوده گرچه هميشه ليلی سايه سنگين عظمت پدرش رو احساس ميکرده ولی تونسته ازين سايه جدا بشه و خودش ميگه :کتاب زندگی جنگ و ديگر هيچ فالاچی رو که ترجمه کرده بودم و معروف شده بود يه بار چند نفر توی خيابون پدرم رو ديده بودن و اشاره کرده بودن که اين پدر ليلی گلستانه:)...

من خوندن اين کتاب رو بشدت به همه دوستداران ادبيات ايران توصيه میکنم:) بشدت کيف ميکنيد از خوندنش شک نکنيد 

+ soorena ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

مديريت بحران

روزانه نويسی هم عالمی داره ها ولی من نميدونم چرا يه مدته ديگه روزانه نويسيم نمياد...يعنی خيلی چيزا برای تعريف کردن هست ولی وقتی ميخوام بنويسمشون احساس ميکنم قبلا مشابهش رو نوشته م و اين تکرار کردن رو دوست ندارم...جالبه که من اينجا رو نه زياد جدی ميگيرم نه زياد شوخی...نه مطلب جدی مينويسم نه اينکه ميتونم مطالب پيش پا افتاده رو بدون فکر بنويسم حتما بايد يه جوری بشه که خودم هم خوشم بياد از خوندنش...

خب از خاطرات شهرمون دلم ميخواد بنويسم بماند که کلی چيز هست که دوست دارم بنويسم و به دلايلی که گفتم نميدونم چيه از زير نوشتنش در ميرم بهر حال...

يه روز بعد از ظهر کشيک بودم...از همون بعد از ظهر های کش دار تير ماه بود که برای گذران وقت داشتيم با پرستار ها چيتوز و چايی ميخورديم و مگس ميکشتيم و از در و ديوار حرف ميزديم تا وقت بگذره...حدودای ساعت ۵ که شد کم کم اورژانس شلوغ شد...اول از همه يه دختر رو روی دست آوردن...يه دختر افغانی...من بدو رفتم بالا سرش...قاعدتا اولين چيزی که توی اين موارد به ذهن ميرسه مريض هيستريکه و يا گرمازده ولی دختره خيلی رنگ پريده بود نبضش رو گرفتم ديدم خيلی فيلی فرمه فشار سيستولش ۵/۵ بود...فوری رگ ازش گرفتن و نرمال سالين براش گذاشتم...يه آقا و خانوم مسن همراهش بودن ...خود دختر فارسی بلد نبود از اون مرد مسن شروع کردم به شرح حال گرفتن...چی شد که حالش بهم خورد...با لهجه افغانی ميگه حالش بهم خورد...ميگم خوب چی شد که حالش بد شد از کی اينجوری شد...توی ماشين اينجوری شد...شکمش درد ميکنه خانوم...ميگم استفراغ هم کرده نه استفراغ نکرده شکمش درد ميکنه...بجای جواب دادن سوال های من حرف خودش رو ميزنه...کلافه شده م ميگم آقای عزيز فقط هر چی من ميگم براش ترجمه کن...بپرس شکمش شل کار نکرده...باز با لحن دانای کل ميگه نه خانوم اينا مشکلش نيست...ميگم تو فقط ترجمه کن...با بی علاقگی میپرسه ازش ميگه نه...ميگم بپرس دلش بهم نميخوره...باز ميگه نه خانوم اين دلش بهم نميخوره ديگه عصبانی ميشم ميگم باباجان همينی که ميگم رو بپرس ازش...ميگم سوار ماشين که شد اينجوری شد؟ ميگه سوار ماشين شد حالش بد شد ...از کی اينجوری شده...باز درست جواب نميده...دخترک نا نداره حرف بزنه...توی ذهنم دارم دنبال علت ميگردم ميگم يعنی motion sickness بوده...گرمازده شده...بعد ميرم سراغ معاينه...ملتحمه اش pale هستش...به اون آقا ميگم اين دختر شما حسابی کم خونه که...ببين چقدر زرده صورتش...هيچی نميگه...دست ميزنم به شکمش تندرنس واضح نداره...صورتش هيچ تغييری نميکنه موقع معاينه...میپرسم ازش کجات درد ميکنه باز متوسل ميشم به اون آقا ميگم بهش بگو هر جا درد داشت به من بگه...باز اون آقا ميگه فقط معده اش درد ميکنه ميگم شما که باز جای اين خانوم حرف زدی...دست ميزنم و ناحيه اپی گاسترش رو که لمس ميکنم درد داره...آزمايش خون براش ميفرستم و ميگم يه رانيتيدين براش بزنن...همون موقع يه مريض سيروتيک رو ميارن با Active Upper GI Bleeding ...اوردر متخصص داخلی مون رو داره...يکی از پرستار های وسواسيمون ميره که براش NG بذاره نميتونه وآخر سر خودم ميرم و ميذارم اون مشغول اين مريض ميشه و مشغول شستشو...خون رو درخواست کردن که آماده کنن هنوز آزمايشگاه جواب نداده...ميام و فشار دختر افغانی رو ميگيرم رسيده به ۸ ...نبضاش هم پر شده...يه ذره خيالم راحت ميشه...همون موقع يه دختر جوون رو با برانکارد ميارن...confused هستش...همراهش که يه مرد جوونيه و ظاهرا برادرشه ميگه قرص خورده...ميگم چند تا قرص خورده و چی خورده؟ ميگه نميدونم فکر کنم قرص آهن خورده اونم ۷-۸ تا...ميگم آخه با قرص آهن که اينجوری نميشه هر چی میپرسم هيچی نميگه...به اون یکی پرستار ميگم NG  براش بذار و شستشو بده معده اش رو با ۲ ليتر نرمال سالين ...همينطوری که رد ميشم  نبض مريض سيروتيک رو ميگيرم ميبينم خيلی ضعيفه به پرستار وسواسی مون ميگم فشارش رو بگير و ميرم سراغ مريض های سر پايی...آزمايش خون دختر افغانی حاضر شده...WBC=22000 , Hg=8 نرموکروم نرموسيتيک...زنگ ميزنم به متخصص داخليمون ميگم يه دختر ۲۰ ساله رو آوردن با اين شرايط آنمی نورموکروم نرموسيتيک هم داره ولی تندرنس شکم رو نميگم به نظرم خيلی تندر نيومده بود ...ميگه فکرميکنی دليل آنميش چی باشه؟ ميگم مريض افغانيه و خانومه و low  socioeconomic ميتونه شروع آنمی فقر آهن باشه...اون ميگه بستريش کنين بخش بايد علت آنميش معلوم بشه..گوشی رو که ميگذارم پرستار ميگه مريض سيروتيک ارست کرده...دوباره بساط سی پی آر من باز شروع ميکنم به ماساژ دادن تا ليدها رو وصل ميکنن مريض آسيستوله...ميگم لارنگوسکوپ رو بيارين که متخصص بيهوشی مياد میپرسه کيس چيه و ميگه احيا لازم نداره...همه اين کارها نيم ساعتی وقت ميگيره همراه های مريض هم کاملا آماده بودن و خيلی آروم گريه ميکنن...دوست گ و گ مياد که شيفت رو ازم تحویل بگيره...مريض اولی رو بهش تحويل ميدم ميگم اين شکمش هم درد ميکنه راستی تو هم يه معاينه اش بکن من اونوقتی که معاينه کردم تندرنس واضح نداشت...اون دختره که قرص خورده بود هم ميگم دارن شستشو ميدن و هنوز Clear  نشده...ساعت حدود ۹ -۵/۹ شده که ميرم پانسيون...باز همچنان با اعصاب خورد بخاطر مريض سيروتيک و مرور کردن دوباره و صد باره کارهايی که ميشد کرد و نکردم..آخر شب زنگ ميزنم به دوست گ و گ...دختر جوون رو خودم هم معاينه کردم به نظرم شکمش تندر بود ولی چيزی دستگيرم نشد حالش همچنان بد بود...گفتم به متخصص داخليمون بياد مريض ها رو ببينه...اون که اومد دست زد به شکمش گفت اين شکم حاده جراحيه...هموگلوبين دومش هم اومد ۵ بود!...فوری مشاوره جراحی دادم...جراحمون اومد ديد گفت بايد ببريمش اتاق عمل تا سايت خونريزی رو پيدا کنيم...يه تست بارداری هم بده...که جالب بود مثبت شد!...مريض EP  بوده! بدون اينکه حتی spotting داشته باشه...گفتم من فکر کردم ازدواج نکرده گفت نه بابا ظاهرا سه تا بچه داره! تو که رفتی من دوباره شرح حال گرفتم ازش...همراهاش گفتن يه دفعه زرد شده...گفتم پس چرا من گفتم اين زرده هيچی نگفتن...گفت حالا ميگيم بايد بره اتاق عمل ميگن اين که چيزيش نيست شما مگه عکس گرفتی از شکمش که ميخوای ببريش اتاق عمل...جراحمون هم گفت اگه نميخوان رضايت بدن ببرنش و رفت...ميگفت من ديدم الان اينا بر ميدارن ميبرنش و دختره ميميره...هی توضيح دادم ديدم فايده نداره يه دفعه شروع کردم به داد وبيداد...ميتونستم تصور کنم قيافه دوست گ و گ رو وقتی عصبانی ميشه مثل لبو سرخ ميشه و صداش ميره به آسمون...به اون آقای مسنی که از اول همراهش اومده بود گفتم تو چه کارش هستی؟ گفت پدر شوهرش گفتم همون ميخوای ببری به کشتنش بدی تا برای پسرت يه زن ديگه بگيری! گفت نه والا من عموش هم هستم گفتم پس چرا ميخوای ببريش آخر گفتن شوهرش بايد بياد هرچی اون گفت...شوهرش بعد نيم ساعت اومد گفتم ببين اين اگه سرم ازش جدا بشه ميميره... ۱۰۰ در صد ميميره... حتی به خونه هم نميرسه چه برسه به يه مرکز ديگه...دلت ميخواد بچه هات بی مادر بشن؟ گفت نه...ميگفت از بس جدی باهاش حرف زدم رضايت داد... بعد زنگ زدم به جراحمون و انگار نه انگار که همه اين حرفا زير سر خودم بوده گفتم همراهاش رضايت دادن دکتر...ميگفت با همون لهجه اصفهانيش متعجب گفت چطور رضايت دادن خانوم دکتر ؟ گفتم نميدونم والا رضايت دادن ديگه  بعد جراحمون گفته بود من فکر کردم رضايت ميدن ببرنش بخاطر همين بهتون نگفتم من فردا نيستم دارم ميرم شيراز...ميگفت منم گفتم بهر حال دکتر يه کاريش بکنين ديگه اين اگه الان عمل نشه ميميره ...تسليم شد و گفت باشه پست آپش رو ميسپرم به متخصص داخلی چاره ای نيست...بالاخره مريض رفت اتاق عمل...ميگفت عمل که تموم شد جراحمون گفته بود  ۵/۲ ليتر خون توی شکمش بوده!...گفتم دمت گرم واقعا جون مريض رو نجات دادی اگه اونجوری داد وبيداد نکرده بودی ميبردنش از بيمارستان و توی راه ميمرد...مريض قرص خورده چی شد؟ گفت دکتر اومد انقدر پرسيد تا فهميد يه مدت دختره افسره بوده و سر خود دارو ميخورده ... از روی رنگ قرص و اين حرفا به اين نتيجه رسيد که احتمالا TCA بوده و براش بيکربنات شروع کرد...گوشی رو که گذاشتم باز وجدان دردم عود کرد...آره اورژانس باز شلوغ شده بود و من به هزار و يک دليل که هيچ کدومش برای خودم قابل قبول نبود شرح حال درست و حسابی از مريض نگرفته بودم...اون مريض سيروتيک رو هم گفتم فشارش رو بگيرين ولی خودم پيگيری نکردم...دختر افغانی رو هم واقعا به ذهنم هر چيزی رسيد جز شکم حاد جراحی...شايد هم چون مريض مشابهش رو نديده بودم اينجوری شد...به قول دوست گ و گ ديگه همچين قيافه ای هيچ وقت از ذهنمون نميره...اما همه اينها رو گذاشتم کنار و پيش خودم گفتم بايد اورژانس رو مديريت کنی هر اتفاقی هم بيوفته تو نبايد بذاری کمبود پرسنل و شلوغی تاثيری روی درمان مريض ها بذاره...

فردا شبش کشيک بودم از اول شيفت با خودم نتايج شب قبل رو تکرار ميکردم...لباس رزم پوشيده بودم و رفته بودم به کارزار...همين که شيفت رو تحويل گرفتم يه مريض رو با حال بد آوردن اورژانس...هيچ شکايتی نداشت جز اينکه حالش خوب نبود...يه آقای حدودا ۵۰ ساله...قيافه اش ill  بود فوی فرستادم نوار بگيره و ديدم که بعله توی ليد های تحتانی و پره کورديالش inverted T داره...اورژانس حسابی شلوغ بوده مريض سر پايی زياد ميومد همينطور مريض هايی که احتياج به suture  داشتن...يکی از پرستار ها رفته بود توی اتاق پانسمان و کارهای اونا رو انجام ميداد يه پرستار ديگه توی اورژانس بود که کم سن بود و بی تجربه...فوری گفتم لاين بگيره از اين مريض و TNG drip براش شروع کنه...فشارش ۱۶۰ بود و تنگی نفس داشت...همون موقع يه دختری رو آوردن با درد شکم...ناحيه سوپرا پوبيکش درد داشت و RLQ  , LLQ تندرنس داشت آپاندکتومی هم شده بود و سابقه جراحی درموئيد کيست تخمدان رو هم عيد سال گذشته ميداد...۱۶ سالش بود...فوری بستريش کردم و براش سرم شروع کردم و آزمايش خون و ادرار فرستادم...از درد به خودش میپيچيد...داشتم فکر ميکردم به پارگی کيست و يا تورشن...مايع رو گذاشتم free  بره...معمولا درد های شکمی با هيدراسيون خيلی بهتر ميشن...همون موقع داشتم از جلوی مطب رد ميشدم که ديدم يه بچه ای شل افتاده توی بغل پدرش...پريدم از جام پتو رو از روی صورتش زدم کنار و گفتم چی شده که ديدم سرش رو بطرفم برگردوند نفس راحتی کشيدم و ديدم بچه حسابی دهيدره است اسهال و استفراغ...فوری گفتم به همون پرستار کم سن که ازش لاين بگيره...از طرفی يه خانوم ديگه هم که ۴۲-۴۳ سالش بود با درد شکمی اومد و اونم همينطور گذاشتم روی مايع و آزمايش هاش رو فرستادم...اما اينيکی دردش بيشتر در اپی گاسترش بود و تندرنس داشت...بهش سايمتيدين هم دادم...رفتم سراغ مريض قلبی ديدم به به پرستار جوونمون TNG  رو با ۵ قطره شروع کرده...اون سه تا مريض هم بودن ...ديدم اينجوری نميشه...رفتم زنگ زدم به سوپروايزر...گفتم ببين اورژانس شلوغه من يه مريض قلبی دارم و دو تا پرستار که نميتونن فيکس اين مريض باشن بی زحمت يه پرستار برای من بفرست نيم تا يکساعت بياد بالاسر اين مريض تا من خيالم راحت بشه...چند دقيقه ای نگذشته بود که ديدم خودش اومد...ازون پرستار های جوون ترو فرز و اورينته است...سپردمش به پرستاره و گفتم خودت که ميدونی چی کار کنی فقط ديدم مريض تنگی نفس داره ريه اش رو گوش کردم ديدم رال در قواعد داره...شک کردم به ادم ريه...گرچه فکر ميکنم توی MI  هم رال شنيده ميشه...به متخصصمون زنگ زدم و وضعيت رو گفتم گفتم ميخوام بهش اگه شما اجازه بدين لازيکس هم ۸۰ تا بدم ..اونم گفت بده و دادم و نفسش خوب شد و خر و پفش رفت هوا...از اول هم درد نداشت فقط بد حال بود به قول خودش حالش بهم خورده بود...مريض که فشارش کنترل شد فرستادمش سی سی يو...اما اون دختر جوون که سابقه کيست داشت ديدم داره از درد میپيچه به خودش...به پرستار گفتم يه لاين سبز هم از اون دستش بگير...به خانواده اش گفتم اين ممکنه لازم باشه بره اتاق عمل ما اينجا الان نه جراح داريم نه متخصص زنان و اگه دردش بهتر نشه بايد اعزامش کنم...ساعت حدود ۱ صب بود...از دودست بهش سرم دادم و جالب بود که با يک ليتر سرم دردش خيلی کم شد...رفتم بالا سرش و ديدم داره ميخنده...گفتم چی شده شيطون دردت خوب شده داری ميخندی سر حال شدی...معاينه اش کردم و ديدم دردش محدود شده به سوپراپوبيکش...علايم ادراری رو سوال کردم که نداشت...آزمايش خونش هم لکوسيتوز نداشت... و آزمايش ادرار هنوز نداده بود...به خانواده ش گفتم تا صب بمونه اينجا تا جواب آزمايش ادرارش بياد اگه عفونت ادراری نداشت و دردش همينطور ادامه داشت بايد حتما بره سونوگرافی و يه متخصص زنان ببینش...اون يکی خانوم هم دردش بهتر نشده بود و علاوه بر اپی گاسترش اطراف نافش هم بود...مار گزيده شده بودم فوری براش تست بارداری فرستادم:)) به آزمايشگاه هم زنگ زدم و با توپ پر گفتم بايد تا نيم ساعت ديگه آزمايش حاضر بشه:)) نه لکوسيتوز داشت نه آزمايش بارداريش مثبت بود دردش هم بهتر شده بود ولی کامل خوب نشده بود...دوباره معاينه اش کردم اپی گاسترش بود بيشتر...خودش ميگفت سابقه ناراحتی معده داره...شوهرش کنارش نشسته بود گفتم ببينيد اين بنظر نمياد مشکل مهمی داشته باشه ولی چون هنوز درد داره من نميتونم مرخصش کنم بايد تا صب بمونه اما اگر نميخوايد بمونيد ميتونيد خودتون ببرينش و اگه مشکلی بود دوباره بيارينشون...ديدم ميخنده ساعت ۵/۲ شده بود...گفت خانوم دکتر من همش داشتم نگاهتون ميکردم و ديدم چقدر برای مريض هاتون دوندگی ميکنين و پيگير کارهاشون هستين من واقعا مث شما زياد نديده م...خنديدم و گفتم خواهش ميکنم ...بعد گفت منم يه دختر ۲۲ ساله دارم که وکالت خونده و خلاصه آخر سر معلوم شد عضو شورای شهر شهرمونه و من رو دعوت کرد خونشون ناهار:) کلی تشکر کردم و گفتم فردا دارم ميرم تهران و در يه فرصت ديگه مزاحمتون ميشم...تو دلم گفتم عذاب وجدان هم خوب چيزيه ها باعث ميشه آدم مديريت بحران رو ياد بگيره:)

+ soorena ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

بيست انگشت

بيست انگشت اولين کار مانيا اکبری , بازيگر نقش اول فيلم ده کيارستمی , در مقام کارگردان است.فيلم محصول ۲۰۰۴ و برنده جايزه بهترين فيلم ديجيتال از جشنواره ونيز است.فيلم در هفت سکانس به روابط زن و مرد و مسائل ميان آندو میپردازد. با بازی خوب بيژن دانشمند و مانيا اکبری در نقش زن و مرد داستان.   

داستان با کلوزآپی از صورت مانيا شروع ميشود و صدايی روی تصوير خبر از بزرگ شدن او و پيوستنش به دنيای بزرگتر ها را ميدهد.ما به همراه دوربين در هفت موقعيت, به خصوصی ترين گفتگوهای زن و مرد گوش ميدهيم و در حريم شخصی آنها وارد ميشويم.سکانس اول در کوچه ای برفی اتفاق می افتد.زن و مردی داخل اتوموبيل , پشت به دوربین از بازی های کودکی خود حرف ميزنند.سکانس دوم درون تله کابين اتفاق می افتد. ميان دو ايستگاه. زن و مردی از مهمانی شب گذشته ميگويند ; از حسادتها و بازی های زن و مرد .در سکانس سوم , زن و شوهری سوار بر موتور بر سر سقط جنين فرزند دوم بحث ميکنند. سکانس چهارم باز در اتوموبيل است.اينبار زن و مرد را از روبرو ميبينيم و شاهد گفتگويشان هستيم.حرف از خيانت در زناشويی است.سکانس پنجم در رستورانی اتفاق می افتد. زن و مردی از روياهای کودکی و زن بودن و مرد بودن خود حرف ميزنند.سکانس ششم در کوپه قطار است.بحث بر سر محدوديت است.و در سکانس آخر زن و مردی را روی قايق ميبينيم که از اوقات خوشی که سپری کرده اند حرف ميزنند و ختم ميشود به صفحه سياه و آرامش.

در عنوان بندی, فيلم به عباس کيارستمی تقديم شده , کارگردان ده که مانيا اولين نقش آفرينيش را در مقابل دوربين او به نمايش گذاشت.اين قدردانی از کيارستمی به اندازه کافی هيجان انگيز و دوست داشتنی است و همه شباهت ها و تاثيرات فيلم را به کارهای کيارستمی به طرز دلچسبی توجيه ميکند.بيست انگشت کاری جسورانه است.شايد در نگاه اول در پشت آن هفت سکانس اعجاب انگيز بدون کات, بيش از همه جسارت کارگردان اثر خودنمايی ميکند . جسارت او در نزديک شدن به موضوعات ممنوعه ; نه تنها در سينمای ايران که در فرهنگ ما. هفت سکانس بدون کات .هفت سکانس نفس گير از موضوعی ساده , پيش پا افتاده و حتی مبتذل .و بازيگران و کارگردان فيلم چه راحت از مرز ابتذال گذر ميکنند و فيلم اثری ميشود در خور توجه.مسائلی که در روابط زن و مرد وجود دارد  بدون جهت گيری - هر چند مرد از جامعه و تفکر مرد سالار می آيد - در غالب بحث و گفتگو مطرح ميشود .گاهی حتی مرد با استدلال هايش متقاعدمان ميکند که ذهنياتش درست است.

ساختار فيلم بدون شک وامدار سينمای کیارستمی است.سبک مستند گونه کار و نوع بازی ها و اجرا ها کیارستمی وار است.مانيا در مصاحبه اش با مجله هفت , از ارتباطش با بازيگر فيلم بيژن دانشمند که تهيه کنندگی فيلم را هم بر عهده گرفته ,صحبت ميکند و ميگويد که برايش جملات در حدی مهم بوده که با شخصيت بازيگر همخوانی داشته باشد و محتوای جمله ها بيشتر از تک تک واژه ها اهميت داشته, همانطور که کيارستمی ديالوگ هايش را بر اساس شخصيت و روحيات بازيگرانش مينويسد. اما مانيا علی رغم تکريم و بزرگداشت و تاثير پذيری از استاد اثری شخصی خلق ميکند با امضای شخصی خودش.

يکی از سکانس های درخشان فيلم سکانس تله کابين است که زن و مرد در فاصله دو ايستگاه در باره مهمانی شب گذشته صحبت ميکنند و بيژن دانشمند در اين سکانس بينظير است.وقفه های ميان کلامش , مکث ها ,تاکيد ها و زمان بندی ديالوگ ها که تا رسيدن به ايستگاه بعد پايان ميگيرند , همه و همه از هوش و ذکاوت او و البته کارگردان خبر ميدهد.

جسارت مانيا اکبری در بيان اثرش فروغ را برايم تداعی میکند.او درباره دغدغه های ذهنی و زنانه اش هنرمندانه و جسورانه صحبت ميکند و به ابتذال نميرسد.غافلگيرمان ميکند درگيرمان ميکند و در آرامش رهايمان ميکند.به همين سادگی.

مصاحبه شهريور سال گذشته مجله هفت را هم با مانیا اکبری بخوانيد. 

+ soorena ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

پرواز را بخاطر بسپار / پرنده مردنی است...

برگمان , برگمان بزرگ درگذشت...او فيلمساز محبوب من بوده هست و خواهد بود...فيلمسازی افسانه ای و بزرگ...

سينمای برگمان سينمای آدمها ست...با همه پيچيدگی ها و ظرافت هايشان...دنیای برگمان دنیای آدمهای سرگشته است... دنیای روابط پیچیده...و سوال همیشگی او درباره خدا است...

برگمان درونی ترين و دست نيافتنی ترين لايه های شخصيتی آدمها را به تصویر میکشد...خودآگاه و ناخود آگاه آدمها را... دغدغه او سرگشتگی انسان است...در پیوندش با هستی...با انسان ها...پدر مادر فرزند همسر و ...خدا...

روحش شاد و يادش گرامی باد...

+ soorena ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

ميشه:دی

امروز رفته بودم کنگره پزشکان عمومی و به طرز احمقانه ای از اين قضيه مشعوف شده بودم مخصوصا وقتی دوستای قديميم رو يه جا ديدم و روانم شاد شد...انقدر هيجان زده شده بودم از ديدن دوستام که يه کلمه هم از سخنرانی های مختلف رو متوجه نشدم همش هم داشتم همه رو به همديگه معرفی ميکردم اما هيجان انگيز ترين و دلپذير ترين قسمت ماجرا وقتی بود که يه دوست ناديده من رو وسط اون جمعيت شناخت و اومد پيشم...انقدر ذوق کردم که حد و اندازه نداشت...دوستام ميگفتن اين ديگه کدوم دوستته؟ گفتم زکی همه دوستام رو که ديگه بهتون نميگم از کجا آوردم

اما سالن اجلاس سران خيلی کوچولو تر و بی جذبه تر از اونی بود که توی تلويزيون ديده بودم...امان از اين لنزا که همه چيز رو قلب ميکنه و نشون آدم ميده...امروز انقدر سر سخنرانی های مختلف در کمال پررويی حرف زدم با دوستام و خاطره تعريف کردم و هر هر خنديدم که همش منتظر بودم يکی بياد گوشم رو بگيره و بگه لطفا ازينجا برين بيرون... بيرون... بيرون...:))))))))))

اما خنده داره هنوزم درست و حسابی باورم نشده که من دکتر شده م! وقتی توی غرفه های مختلف ميرفتيم و يه خانوم خوشگل با لبخند ميگفت خانوم دکتر ازين محصولات ما ببرين نيشم تا بنا گوش باز ميشد و يه ذره لبخند مليح تحويلشون ميدادم که مرسی ولی من نه مطب دارم نه اين محصولات به درد مريضای شهرمون ميخوره لطفا منو بيخيال شين

+ soorena ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦
comment نظرات ()

← صفحه بعد