بازتاب نفس صبحدمان

 

داشتم فيلم ليلا رو ميديدم...(الان که دارم اين افاضاتو مينويسم کانه داره جونم در وياد! اخه هيچ وقت فارسی تایپ نکردم عادت ندارم)
اره خلاصه عرض ميکردم که ليلا رو ديدم جا داره همينجا تو پرانتز بگم که دارم با چه مشقتی احساساتمو تایپ ميکنم خب بگذريم کجا بوديم؟آها ...فيلم ليلا! آره يه حس غريبی بود که برای خودم تازگی داشت...
شايد اگه چند وقت پيش بود بعد ديدن اين فيلم تصميم ميگرفتم پدر پدر سوخته عناصر ذکورو درارم!ولی امشب اصلا همچين حسی نداشتم به نظرم همه آدمای داستان قابل ترحم بودن...
شايد از همه بيشتر رضا...واقعا که استقامتو پايداری من در خور ستايشه! انو تو پرانتز گفتم
اصلا چميدونم بابا !مردم از بس به اين کيبورد نگاه کردم!چشام درومد!
ما رفتيم!زت زياد!
يا حق!
+ soorena ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۱
comment نظرات ()