بازتاب نفس صبحدمان

Unterricht بی Unterricht!

امروز حوالی ظهر داشتم حاضر ميشدم برم کلاس آلمانی که از موسسه زنگ زدن و گفتن که کلاس تعطيله! نميدونيد چقدر ذوق در وکردم! هيچ چيز بيشتر از اينکه درست قبل کلاس به آدم خبر برسه که کلاس بی کلاس کيف نداره مخصوصا که فردای اونروزم امتحان ريه داشته باشی! ولی خب اين ترم واقعا با ميل ميرم سر کلاس معلممون خيلی قشنگ درس ميده و کلاسش اصلا خسته کننده نيست برخلاف معلم ترم پيش که کلاسش به اندازه يه قرن که اغراقه ولی اندازه صد سالی طول ميکشيد...يادمه سر امتحان final ترم پيش وقتی اومد سر کلاس يه چشمش کبود بود من ناخود آگاه ـمثل هميشه که نصف انگليسی ميگم نصف آلمانی ـ گفتم Was happened? و اون به فارسی و خيلی بيتفاوت گفت: دعوا کردم. با اين حرف توجه بچه ها جلب شد ...همه ميخواستن بدونن که با کی دعوا کرده که باز با آرامش جواب داد :با شوهرم! من که شوکه شده بودم ولی بچه ها ظاهرا باورشون نشده بود چون با شنيدن اين جواب خنديدن و در عوض سوالشونو تکرار کردن.اينبار ديگه در چهره معلممون از آرامش خبری نبود با حالت عصبی گفت:چرا باور نميکنيد ؟ همه زن و شوهرا حرفشون ميشه...بچه ها ديگه هيچی نگفتن...بعد ورقه های امتحان بين بچه ها پخش شد...اولين قسمت listening بود...ولی من حواسم نبود که تو نوار چی میگفت هنوز تو فکر کتک کاری بودم...هميشه فکر ميکردم دعوای فيزيکی فقط مخصوص يه قشر خاصی از جامعه است نه آدم تحصيلکرده...خلاصه listening پريد و من هرچی خواستم از رو دست بغليم نگاه کنم از بس ماشا الله در اين امر خبره ام نشد که نشد در نتيجه دست به دامن معلم شدم و گفتم که يه بار ديگه نوارو بذاره که نامردی نکردو گذاشت...خب اينم خاطره بيمزه ما! آها نتيجه اخلاقيشو يادم رفت بگم: و من بعد از اون فهميدم که همه زن و شوهر ها کتک کاری ميکنن مگه خلافش ثابت بشه و ديگه اينکه من ياد گرفتم که در آينده همسر گرامی ام را کتک بزنم تا ثابت کنم که چيزي از مردای پر مدعا کم ندارم!!! که خب این نتیجه گیری فمنیستیه قضیه بود :D
....
امروز باز يه ذره از کتاب سرگذ... رو خوندم...داستان رسيده به اواخر جنگ جهانی اول در همين سالهاست که برتون با فلیپ سوپو و لوئی آراگون آشنا ميشه و همين آشنائی باعث راه انداختن مجله روشنفکری ادبيات در مارس ۱۹۱۹ ميشه...
ماجرای آشنايی برتون و آراگون خيلی جالبه اونها هر دو پزشکی خونده بودن و هر دو مشتری ثابت یک کتابفروشی به اسم دوستان کتاب بودند که اون زمان پاتوق اهل ادب و کلا جماعت روشنفکر بوده و خيلی از شعرا از جمله والری از همين جا بوده که شناخته شدن و آشنایی این دونفر هم همونجا صورت میگیره ...آخ چقدر حيف که الان از اين کتاب فروشی ها نداريم وگرنه منم کشف ميشدم
خب ديگه اينکه حرفی نمونده و من الان در شرف عزيمت به آغوش پر مهر کتاب هايم هستم!
تا بعد...
يا حق!
+ soorena ; ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()