بازتاب نفس صبحدمان

سرير خون

امروز کارم تو بيمارستان خيلی طول نکشيد در نتيجه زود رسيدم خونه و از خدا خواسته رفتم سرير خون رو ديدم...فيلم محصول ۱۹۵۷ و سياه و سفيد بود...از بس اين فيلمهای قديمی رو توی خونه ديدم باورم نميشد که ديدن فيلم روی پرده نقره ای انقدر لذت بخش باشه...
تيتراژ فيلم فقط اسم عوامل فيلم است همراه با موسيقی عجيبی که بيشتر فلوت برش غالبه ـمن ياد وقتی افتادم که میخواستم با فلوت ريکوردر نتهای اکتاو های بالا رو بزنم و نميشد و يک صدای سوت گوش خراشی ازش بلند ميشد! فکر نميکنم تا حالا کسی به اين خوبی موسيقی متن يک فيلم رو توصيف کرده باشه ـ اما در عين حال حالت وهمی ايجاد ميکرد که از نظر من خيلی جالب بود...
بعد از تيتراژ تصوير قلعه ای نشون داده ميشه و صدايی روی تصوير ميگه: در اين قلعه فرمانروايی بزرگ ميزيست که بسيار جنگاور و دلير بود اما اسير زن خود بود و اينگونه بود که در ايجاد سريری از خون سهيم شد... البته اين فقط مضمون اون گفتاره نه اصل گفتار!
صحنه بعد فرمانروايی رو نشون ميده که در شرف شکست خوردن از دشمنه ولی با رشادت ۲ تن از سردارانش پيروز ميشه...اين دو سردار که دوستانی ديرينه بوده اند هنگام عبور ار جنگلی که به قصر فرمانروا منتهی ميشده با روحی مواجه ميشن که آينده آنها را پيشگويی ميکند به اين صورت که يکی از آندو فرمانروا خواهد شد و پس از او پسر ديگری بر اريکه قدرت خواهد نشست...بقيه داستان چگونگی تحقق اين پيشگويی رو نشون ميده...اينکه چطور يکی از آندو ـکه اسمشو فراموش کردم! ـ توسط همسرش ـکه با اون ابروهايی که وسط پيشونيش درومده کم از ارواح خبيثه نداره ـ اغوا ميشه و فرمانروا و بعد دوست ديرينه اش ـ سردار ميکی ـ رو ميکشه و به فرمانروايی ميرسه...اما چيزی نميگذره که پسر ميکی به خونخواهی پدرش عليه او وارد جنگ ميشه...اينبار باز هم سردار رشيد که حالا فرمانروای سرزمينش شده دست به دامن پيرزن پيشگو ميشه...او در جوابش ميگه که تو در هيچ جنگی شکست نخواهی خورد مگر اينکه جنگل مقابل قصر تو به سويت حرکت کند...
کم کم جنگ بالا ميگيرد و سردار که يقين دارد جنگل نميتواند حرکت کند به سربازانش نويد پيروزی ميدهد تا اينکه به چشم خود حرکت درختان جنگل را میبیند که همان سربازان دشمن اند که برای پنهان کردن خود از ديد آنها با شاخ و برگ درختان خود را پوشانيده اند...و اين پايان کار سردار است چون توسط سربازان خود به قتل ميرسد و پيشگويی پيرزن به حقيقت میپيوندد...
دوباره تصوير همان قلعه را ميبينيم و صدايی همان جملات آغازين را تکرار ميکند: در اين قلعه فرمانروايی.... و فیلم پایان می یابد...
در سریر خون باز هم صحبت از خیانت و وفاداریست و سرگذشت انسان فانی که در راه رسیدن به قدرت همه اصول وعقایدش را زیر پا میگذارد...
سریر خون از نظر من اقتباس موفقی از نمایشنامه مکبث شکسپیر است که پرداخت قشنگی دارد... همچنین فیلم برداری بسیار زیبا و تاثیر گذاری دارد...
کوروساوا ثابت کرده است که نمایشنامه های شکسپیر را به زیبایی به تصویر میکشد چنانکه فیلم آشوب او هم برداشت موفقی از شاه لیر است ...
هر چه بود آنقدر تبحر داشت که فیلمی ۱۱۰ دقیقه ای آنهم سیاه و سفید و از مردمان چشم بادامی را نگاه کنیم و از آن لذت ببریم در حالیکه آثاری از خستگی بر جانمان ننشیند !
روحش شاد و یادش گرامی!

+ soorena ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()