بازتاب نفس صبحدمان

روزگار غريبيست نازنين!

امروز رفتيم بخش جديد! بخش قلب! اينبار بر عکس بخش ريه که ۴ تا stager بوديمو ۳۰ تا مريض ۱۵ تا stagerایمو ۱۰ تا مريض! اينجا بايد هر ۲-۳ نفر برن با يه استاد يا بقول ما اتند! من و دارو دستم! يعنی ۴ نفری که از اول stageryبا هم بوديم رفتيم با يه استاد که اونم همش يه مريض خوابونده بود...
امروز نوبت درمانگاه ما بود همگی رفتيم درمانگاه و خب اونجا بود که بيش از پيش بر ما روشن شد که يه کلمه هم از قلب حاليمون نيست...نه EKG ( نوار قلب ) ميتونيم بخونيم نه ميتونيم سوفلها (صداهای غير طبيعی و اضافی قلبی ) رو بشنويم و نه از فيزيوپاتولوژی امراض قلبی چيزی يادمون مونده!!! خلاصه اوضاع بد خرابه! بايد حسابی درس بخونيم تا بلکه يه چيزايی تو این ۳ هفته از قلب دستگيرمون بشه...
......
وای که باز امروز آسمون زد به سرشو باريدوباريدو باريد...و چه دل انگیز بود...
......
امروز با يکی از دوستای آمادگيم (منظورم دوره قبل از دبستانه!!!) حرف ميزدم بعد این ۷-۸ سالی که همو ندیدیم بنظرم آشنای غریبی اومد ...اين ترم ليسانس فرانسه شو ميگيره ...اصلا باورم نميشه که انقدر زمان گذشته...
قرار شد اين هفته همو ببينيم و سیر دل همه حرفهای نگفته این سالها رو ردوبدل کنیم... اما نميدونم اصلا همديگرو بجا مياريم يا نه...
....
تا بعد...
+ soorena ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()