بازتاب نفس صبحدمان

اولين روز بيمارستان

پارسال همچين روزی يعنی اولين دوشنبه ارديبهشت ماه بود که برای گذروندن سميولوژی عملی برای اولین بار رفتيم بيمارستان...يادمه اونروز صبح با اشتياق عجيبی از خواب بيدار شدم روپوش سفيدمو که نو و تر و تمييز بود و اتو خورده برداشتمو به طرف بيمارستان راه افتادم...حول و حوش ۸:۳۰ صبح بود که رسيدم بيمارستان...قرارم با بچه ها ساعت ۸ بود چون دير رسيده بودم هيچ قيافه آشنايی نديدم...خلاصه پرسون پرسون خودمو به دم در سالن کنفرانس رسوندم و چون کسی رو پيدا نکردم که جای رختکن رو بهم نشون بده بدون عوض کردن روپوش وارد سالن شدم...چراغها خاموش بودن وتنها تک نوری که از اسلايد ها روی پرده مقابل افتاده بود جلب نظر ميکرد...من انتهای سالن يه صندلی خالی پيدا کردم و نشستم...دور و برمو بر انداز کردم و ديدم که تا چشم کار ميکنه روپوش سفيد نشسته...ديدن اين منظره آنقدر حس خوبی در من ايجاد کرد که نا خودآگاه لبخند زدم...با اینکه چیز زیادی از موضوع مورد بحث دستگیرم نشده بود ولی اصلا حوصلم سر نرفته بود...اونقدر نشئه بودم که اگه صد سال دیگه هم اون کنفرانس یک ساعته طول میکشید من متوجه گذشت زمان نمیشدم...احساس اینکه به عضویت جامعه بزرگی از انسانها دراومدم که هدفشون مرهم گذاشتن بر آلام انسانهای دردمنده منو اونقدر به وجد اورده بود که سر از پا نمیشناختم...گرچه الان میدونم که این توصیف زیاده از حد شاعرانه است چون در بیمارستان ها عملا چنین اتفاقی نمیوفته و امروز کمند کسانی که برای خدمت به خلق الله جامه طبابت در بر کنند...بگذریم...
بعدا فهمیدم که دوشنبه ها در بیمارستان کنفرانسی برگزار ميشه که هر بار به موضوعات مختلفی میپردازه و همه پزشکان و دانشجويان موظف به شرکت در آن هستند و از قضا اولین روز ورود ما به بیمارستان با کنفرانس مقارن شده بود ...بعد ها ديگه هيچوقت در کنفرانسهای ماهيانه اون احساس روز اول رو نداشتم...آخه ديگه دکتر شده بودم!!!!
+ soorena ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()