بازتاب نفس صبحدمان

شبانه

....
دوستش ميدارم
چرا که می شناسمش
به دوستی و يگانگی.
- شهر
همه بيگانگی و عداوت است.-

هنگامی که دستان مهربانش را به دست ميگيرم
تنهايی غم انگيزش را در می يابم.

*
اندوهش
غروبی دلگير است
در غربت و تنهايی.

همچنان که شاديش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم
و پنجره ئی
که صبحگاهان
به هوای پاک
گشوده می شود
و طراوت شمعدانی ها
در پا شويه حوض.

*

چشمه ئی
پروانه ئی و گلی کوچک
از شادی
سرشارش می کند
و ياسی معصومانه
از اندوهی
گرانبارش:
اين که بامداد او ديريست
تا شعری نسروده است.

چندان که بگويم
- امشب شعری خواهم نوشت
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو ميرود
چنان چون سنگی
که به درياچه ئی
و بودا
که به نيروانا.

و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.


اگر بگویم که سعادت
حادثه ایست بر اساس اشتباهی
اندوه
سراپایش را در بر می گیرد
چنان چون دریاچه ئی
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را.

چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار
نیست.

بر چهره زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
آیدا
لبخند آمرزشی است.

نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گزیر نیست.
......

آيدا, درخت خنجر و خاطره
+ soorena ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()