بازتاب نفس صبحدمان

افاضات مبسوط يک رهروی حقيقی طريق معرفت!

امروز رفتم نمايشگاه کتاب! با يکی از اقوام که دانشجوی کامپيوتره قرار گذاشته بوديم که دم در سالن مبنا همو ببينيم..حالا بماند که به چه مکافاتی همو پيدا کرديم! قرار بود من برم اونجا و با کارت شناسايی بابام کارت خريد بگيرم تا اين بنده خدا هم ازش استفاده کنه ولی هر چی عزو (؟)جز کرديم افاقه نکرد که نکرد گفتن فقط به خود طرف کارت خرید داده میشه نه بستگان درجه یک در نتيجه دست از پا دراز تر برگشتيم...اما يه چيز جالب اين بود که اين فاميل ما با همکلاسيای دانشگاهش اومده بود که حدودا یه ۸-۹ نفری میشدن و همه پسر بودن الا این دوست ما و چه رابطه خوبی داشتن...برای ما ندید بدیدای پزشکی اینجور روابط خیلی دور از ذهنه..نميدونم شايدم وروديای ما اينجوری بودن که اگه خدای نکرده با يکی از عناصر ذکور در صحن دانشگاه صحبت ميکردی ديگه ترتيبت داده ميشد...ملت عروسی رو راه مينداختن! خود بچه هام خیلی جنبه دوستی رو نداشتن... البته خدا رو شکر از وقتی اومديم بيمارستان بچه ها بزرگ شدن ولی خب بچه های غير پزشکی ظاهرا از همون ترمهای پايين اين مسائل براشون حل ميشه...
....
دلم برای روزنامه خوندنای قديم تنگ شده...يه موقع هايی بود که حتی اطلاعاتم خوندنی بود...يه موضعی میگرفت..الان همه روزنامه ها مث هم شدن ...فقط خدارو شکر همه رنگی شدن!...روزنامه جام جمو که تا حالا يک شمارشم نخوندم هر وقت روی پيشخون ميبينم و ازون بدتر ميبينم که همه با چه اشتياقی ميخرنش کلی تو دلم به آقای لاريجانی تبريک ميگم که اینطور مردمو جذب کرده واقعا که شاهکار کرده!
...
اين روزا دارم به اين نتيجه ميرسم که هر چی ميری جلو تر و بيشتر ياد ميگيری زندگی برات سخت تر ميشه ايده آلات بيشتر ميشن و مقاصدت دور تر...البته تلاشی که ميکنی تا بيشتروبيشتر بدونی خيلی قشنگه ولی ديدت مو شکافانه تر ميشه و او نوقته که از دورو بريات فاصله ميگيری...ديگه با خوشی های معمولی ارضا نميشی در عين اينکه هنوز به اون حدی هم نرسيدی که خوشی های بالاترو درست و حسابی رو درک کنی...هی دست و پا ميزنی تا يه چيزای جديدی در وجودت جوانه بزنه و رشد کنه...

اينکه تا آخر عمر هنوزم بتونم از ياد گرفتن چيزای جديد ذوق کنم قشنگترين انگيزه حياتمه...

تازگيا انگار از خواب بیدار شدم تا چند وقت پیش فکر میکردم دوره آدمهای بزرگ و کسانی که فکر میکنن تموم شده .نسل جدید انقدر ارزشها و آرمانهاش سخیف شده که نیازی به فکر کردن نداره همه هم و غمش شده دویدن و رسیدن به کی و چی خدا میدونه...ولی الان دیگه اینطوری فکر نمیکنم چون دیدم کسانی رو که دنبال چیزهایی بالاتر از مسائل عادی روزمره اند در عین اینکه از نسل خودم هستن واین باعث شد که دوباره شروع کنم و انگار يه چيزی بهم ميگه که اين درسته...رفتن و رفتن بسوی جلو و اينکه هميشه ته ذهنت اين باشه که ممکنه اونقدرا هم که فکر ميکنی خوب نباشی و هميشه يه جايی برای تجربه های جديد بذاری...
اوه خيلی رمانتيک شد ببخشید ولی يه وقتهااز دست آدم در میره ديگه چه میشه کرد بالاخره این کروموزوم X باید یه جایی خودشو بروز بده!
+ soorena ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()