بازتاب نفس صبحدمان

زندگی و ديگر هيچ!

اين روزا خيلی تلخ شدم... بی قرارم گر چه در ظاهر همه چيز زير شوخی ها و خنده های هميشگيم قایم میشه...مثل هميشه هيچ کس باورش نميشه که منم مثل همه غمگين ميشم...اشک ميريزم...مستاصل ميشم...همه همون ظاهر قشنگ رو ميبينن و حتی اگه احساس کنن که ناراحتم جوری متعجب میشن که انگار حق ندارم... میگن تويی که هميشه اميد ميدادی ديگه چرا...
هنوزم امید میدم هنوزم تا جایی که بتونم میذارم ولی نخواین که تظاهر به شادی کنم...چون نمیتونم...بد جوری احساس غربت میکنم...میترسم میترسم که هی از آدمها فاصله بگیرم اونقدری که دیگه هیچ کس دوروبرم نمونه...
آدمها انگار فقط توی خوشحالو دوست دارن...بارها امتحان کردم وقتی خوشحالم همه باهام خوب میشن چپ و راست ابراز احساسات عاشقانه ست که به سمتم سرازیر میشه دوستان محبت هاشون دو چندان میشه و خلاصه دنیا رنگی میشه...
همه فقط صورتمو میبینن سيرتمو کسی نمی بينه...شايد تقصير خودمه ...

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

هنوزم با ارزش ترین چیز توی زندگیم اونایی هستن که دوستشون دارم... گاهی فکر میکنم دوستام هم همونقدر منو دوست دارن؟ شاید خیلی مسخره باشه ولی اینروزا از اینکه پزشکی میخونم و هر روز باید برم با یه مریض سروکله بزنم و بهش امید بدم که زود خوب میشه بیشتر از همیشه خوشحالم...شاید در برخورد با اونا از خودم و دغدغه هام خجالت میکشم...
از اعتمادشون و نگاه های پر از سوال و التماسشون شرمنده میشم و این بهم میگه که چقدر از زندگی دور افتادم...
و اونوقته که به خودم میگم فقط زندگی و دیگر هیچ!
+ soorena ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()