بازتاب نفس صبحدمان

درسو اوزالا

بالاخره يه فيلم بد از کوروساوا ديدم! ديروز بعد از ظهر در خواب ناز به سر ميبردم که يه دفعه با ياد کوروساوا از خواب پريدم! دنيا رم بهم ميدادن حاضر نبودم از جام پاشم ولی فقط به عشق کوروساوا خودمو راه انداختم...راس ۴ و نيم به موزه رسيدم نسبت به هميشه خيلی شلوغ بود...پيش خودم گفتم حتما امروز خيلی فيلمش خوبه که انقدر جماعت مشتاق هنر استقبال کردن! هر طرفو که نگاه ميکردم موهای افشونو زلف پريشون جلب نظر ميکرد! و حقا که تیپ و قيافه من اون وسط خيلی غير هنری بود...خلاصه بعد کلی سياحت اهل هنر فيلم با ۱۰ دقيقه تاخير شروع شد...
تيتراژو اسم فيلم به روسی بود (به احتمال زياد!)...درسو اوزالا...بعد هم يه کوروساوای روسی روی صفحه نقش بست... و البته زیر نویس انگلیسی...از همون صحنه اول معلوم بود که فيلم حال و هوای کارای کوروساوا رو نداره...
همه ديالوگ ها يه جورايی شعاری بودنو تو ذوق ميزدن...در صحنه اول فیلم یه کاپیتان روس سراغ مزار دوستش رو از یک رهگذر میگیره و اون میگه در این سرزمین مردم دیگه وقت برای مردن هم ندارند! و بعد در فلاش بکی آشنایی کاپیتان با درسو اوزالا و سیر دوستیشون مرور میشه اونهم به مدت ۲ ساعت و ۲۰ دقیقه!
درسو مردیه که بعد از مرگ زن و بجه هاش در اثر آبله مرغان! تارک دنیا میشه و تنها در کوه و جنگل زندگی میکنه...در طول فیلم ما قراره که شخصیت متفاوت و دوست داشتنی درسو رو بشناسیم ...آدمی که ساده زندگی میکنه ,اهل مال و منال و دلبستگیهای دنیا نیست, بدون چشم داشت محبت میکنه, مهارت فوق العاده ای در شکار و کنار آمدن با حوادث طبیعی داره و در یک کلام به دل مینشینه ولی خب علی رغم اینکه تلاش خودمونو میکنیم صحنه های کش دار و بی روح فیلم مانع حصول اين نتيجه ميشه...
اما نکته ای که خيلی جالبه طنز کوروساواست... و اون قرار دادن آدمها در موقعيت های نامتعارفه که خيلی قشنگه...مثلا در بين عکسهايی که کاپيتان و گروهش با درسو گرفتند عکسی هست که درسو رو با اون قیافه جدی و بدویش گيتار بدست نشون ميده!
خلاصه اينم از پنجشنبه ما! تازه توی آنتراکت بود که شنیدم یکی میگفت این فیلم مربوط میشه به دوره افول کوروساوا! ای بخشکی شانس!
جالبيش اين بود که چون اونجا جو خيلی هنری و سنگين بود همه تا آخر فيلم نشستندو تحمل کردن...داشتم تجسم ميکردم اگه اين فيلمو توی سينما اکران میکردن چند درصد تماشاچی ها تا آخر فيلم روی صندلی هاشون باقی ميموندن!
بالاخره شنبه آخرين فيلم کوروساوا نمایش داده میشه بهمراه جلسه نقد و برسي...و هيچ بعيد نيست که اين فيلم رو جز آثار شاخصش معرفی کنن! :)
.............
يه دوست خوب پيدا کردم دانشجوی ادبيات نمايشيه و طبعا پايی تئاتر! خيلی خوبه که آدم تئاترو با يکی ببينه که ۲ کلمه بيشتر از خودش سرش ميشه!
.........
بازم شنبه شدو يه هفته جديد...که اصلا حوصله شو ندارم! اين هفته ميريم سرويس جدید...حسابی پوستمونو ميکنن! ولی من از اين که پوستم کنده بشه خيليم مشعوفم
برای دانشجو جماعت هيچ چيز بيشتر از زور مفيد نيست!
+ soorena ; ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()