بازتاب نفس صبحدمان

ماجرای غش کردن خانم دکتر !

امروز صبح تو بيمارستان faint کردم! ما يه مسوول حضور غياب داريم که حتی رزيدنت هام ازش حساب ميبرن. زمان حضور زدن تا ۸ صبحه و اگه يک دقيقه هم از ۸ بگذره ديگه بايد کلی ناز بکشيو اين و اونو ببينی تا برات حضور بزنه! از قضا من امروز خواب موندم ..تازه ساعت ۷و نیم از خواب بيدار شدم و به سرعت نور حاضر شدم و راه افتادم ...۷و ۵۵ دقيقه بود که به در بيمارستان رسيدم ولی دفتر حضور و غياب طبقه سومه و چون آسانسور ها مال عهد وزوز شاهن و کلی طول ميکشه تا ۳ طبقه رو طی کنن بدو بدو از راه پله رفتم بالا...وقتی به طبقه ۳رسيدم ديدم نفسم بالا نمياد در اتاق مورد نظر نيمه بسته بود درو باز کردمو يه صندلی پيدا کردم و نشستم...مسوول حضور غياب که اومدو حال نزار منو ديد گفت اصلا ناراحت نباش حضورتو ميزنم...ولی من نميتونستم درست نفس بکشم گفتم يه جا پيدا کنيد من دراز بکشم...ميدونستم دردم چيه...همون وازو واگال هميشگی...سرگيجه ,افت فشار ,حالت تهوع ,رنگ پريدگی و عرق سرد...اما تو اين بخش به اين بزرگی يه تخت پیدا نمیشد که من روش بخوابم لا جرم رفتم تو استيشن پرستاری رويه صندلی نشستم و بعد همه stager ها و انترنا ريختن رو سرم...يه رزيدنت هم اومد بالا سرم گفت فشارشو بگيرين...من که ديدم اينا تا بخوان منو manage کنن من از حال رفتم يه صندلی ديگه پيدا کردمو دراز کشيدم...کم کم حالم بهتر شد و بالاخره يه تخت پيدا شد که برمو روش دراز بکشم و بعد یه ربع کاملا سر حال اومدم... ظاهرا باید یه فکر اساسی به حال این ciculation ام بکنم خیلی لا جون شدم...اما آبرومو بگو که پيش همه رفت! ديگه جرات نميکنم تا يه مدت تو بخش آفتابی بشم
اما خب شاید تنها حسنی که این غش کردن ما داشت اين بود که ديگه مسوول حضور غياب حتی اگه نرم بيمارستان برای اينکه از خجالت امروز در بياد حاضريمو ميزنه
البته اميدوارم!
+ soorena ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()