بازتاب نفس صبحدمان

 

لباسهای سياه ..هق هق گريه...
شيون و زاری...
اشک و ناباوری...
یک عده سیاه پوش پشت در CCU
آه و زاری...دختری که از گریه غش میکند و روی زمین می افتد...

باید بریم خونه عمو
بذار بازیم تموم شه!
نه بابا جان زود باش بریم
بابا چرا لباس سیاه پوشیدی؟
مگه اشکالی داره؟
نه!
چرا باید بریم خونه عمو؟
مگه تو خونه عموتو دوست نداشتی؟بریم پیش دختر عمو و پسر عموت...
چرا!

مامان...صبر کن!چه خبره اینجا؟
زن عموم میاد جلو .میگیرتم تو بغلش.گریه میکنه...ذجه میزنه...دیگه عمو نداری... دیگه عمو نداری...دیگه عمو نداری...هنوز صداش تو گوشمه...بعدش نمیفهمم چی میشه...لباسهای سیاه...چهره های غریبه...صدای قرآن...

سرم گیج میره...از CCU دور میشم...نمیخوام چیزی بشنوم...

.....................

امروز تولد دختر عمومه...

+ soorena ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٢
comment نظرات ()