بازتاب نفس صبحدمان

 

ديروز پشت چراغ قرمز بودم که يه پسر ریزه میزه سياه سوخته ای اومد طرفم...تو دلم گفتم امکان نداره ديگه نميذارم از احساساتم برای پر کردن جيبشون سو استفاده کنن...رومو کردم اونور که نياد طرفم که ديدم سر کوچولوشو گذاشت روی اون يکی پنجره و دست کرد تو ماشين يه نوار برداشت گفت اينو ميدی به من؟ گفتم اون که به درد تو نميخوره پس بدش به من...فکر نميکردم پسش بده ولی پس داد. يه نگاه کردم به صورتش يه ۵۰ تومنی از داشبورد برداشتم و دادم بهش و رفت...خيلی خجالت کشيدم...خيلی...
+ soorena ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()