بازتاب نفس صبحدمان

 

چند وقتی که به هر چيزی برخورد ميکنم انگار توی ذهنم شروع ميکنم به نوشتن و توصيف اون موقعيت درست مثل اينکه بخوام وبلاگ بنويسم! خيلی جالبه يه جور باعث ميشه که دقتم به اطرافم بيشتر بشه و همه چيزو جالب تر ببينم.البته نود درصد اين نوشته ها هيچوقت ثبت نميشن و يه جايی ته ذهنم باقی ميمونن...
..............
ديدن اجراهای زنده موسيقی هميشه منو به وجد آورده مخصوصا اگه کار گروهی باشه ...من خودم لذت کار گروهی رو چشيدم شايد يکی از قشنگترين تجربه های زندگيم بود...خب امروزهم باز با ديدن يک گروه هيجان زده شدم و کلی غبطه خوردم حتی هوس کردم برم سازم رو که غبار فراموشی روش نشسته بردارمو بنوازم...
نميدونم چه سريه در آهنگ ای ايران ای مرز پر گوهر...که هر وقت ميشنومش انگار سر تا پامو برق ميگيره همه وجودم شروع ميکنه به لرزيدن و انگار بند بندم ميخواد فرياد بشه...امروزم باز همينطور شد...
..............
فردا قراره با دوست تئاتريم برم تئاتر...وای که چقدر دلم برای اجرای دلچسب تنگ شده...
تا بعد...
+ soorena ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()