بازتاب نفس صبحدمان

بابا لنگ دراز

شايد يکی از قشنگترين و لطيف ترين کتابهايی که خوندم بابا لنگ دراز باشه که البته جزو اولين رمانهايی بود که خوندم و هنوز هم که هنوزه يه وقتهايی برش ميدارمو ميخونمش و باز هم لذت ميبرم.حس و حال دختر يتيمی که تازه از نوانخانه وارد دنيای شاد دانشکده شده خيلی جذابه مخصوصا نگاه انسانی جين وبستر به دنيای اطرافش هيچ وقت کهنه نميشه و همچنان مسحور کنندست...


۲۴ مارس شايدم ۲۵

بابا لنگ دراز عزيز
گمان نميکنم لازم باشد من به بهشت بروم در اينجا آنقدر چيزهای خوب گيرم مي آيد که انصاف نيست آنها را بگذارم و بروم.
گوش کنيد چه اتفاقی افتاده.
جروشا ابوت در مسابقه داستانهای کوتاه که مجلی ماهانه مدرسه هر سال ترتيب ميدهد برده است (۲۵ دولار جايزه) آنهم يک شاگرد سال دوم معمولا شاگردان سال آخر دانشکده در مسابقه شرکت ميکنند وقتيکه اسم خود را در ليست ديدم باور نميکردم که راست باشد شايد هم واقعا نويسنده شده ام کاش مادام لیپت اسم به اين مبتذلی روی من نگذاشته بود.
ديگر اينکه در نمايشهايی که در فصل بهار ميدهند شرکت دارم در نمايشنامه هر طور دلت ميخواهد نقش سليا دختر خاله روزاليند را بازی خواهم کرد.
ديگر اينکه جمعه آينده من و سالی و ژوليا به نيويورک ميرويم که برای بهار خريد کنيم و شب را ميمانيم و روز بعد با آقای جروی به تئاتر ميرويم.آقای پندلتن از ما دعوت کرده است.ژوليا شب را در منزل خودشان ميخوابد و منو سالی در هتل مارتا واشنگتن ميخوابيم.من در عمرم نه به هتل رفته ام نه به تئاتر فقط يک دفعه به تئاتر رفتم و آنهم موقعی بود که کليسای کاتوليک جشن گرفته بود و بچه های نوانخانه را دعوت کرده بودند ولی آنرا نميتوان يک نمايش واقعی حساب کرد.
ميخواهيد باور کنيد ميخواهيد باور نکنيد! نمايشنامه ای که خواهيم ديد هملت است!فکر کنيد! چهار هفته تمام اين نمايشنامه را خوانده ام و کلمه به کلمه آن را حفظ هستم.آنقدر از اين پيش آمد تههيج شده ام که به سختی خوابم میبرد.

خداحافظ بابا.دنیا چه مشغول کننده و
دوست داشتنی است ـ جودی همیشگی

الان به تقویم نگاه کردم ۲۸ است.

یک حاشیه دیگر
امروز شوفری را دیدم که یک چشمش آبی و دیگری قهوه ای بود.فکر نمیکنید برای یک داستان جنایی خوب است؟
+ soorena ; ٦:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()