بازتاب نفس صبحدمان

 

نميدونم چرا من فقط جذب آدمهای عجيب غريب شاکی از همه چيز ميشم!
هزار دفعه به خودم گفتم ايندفعه ديگه بايد يه آدم خوش و خرم پيدا کنم يکی که از سر تا پاش شور زندگی بباره...باز ميرم جلو و با صورت ميرم تو شيشه!...بازم که يا طرف کلا خوشه يا اينکه ظاهرا خوشه! با الکی خوشها که هرچی سعی کردم نتونستم کنار بيام و البته اونها هم! کی مياد وقتشو بذاره با کسی که هيچ چيزش به آدميزاد نميخوره...
دوستهای به ظاهر خندانم هم همه يه درد مشترک دارن و اون اينه که چرا بدنيا اومدن! اولش کلی استدلال ميکردم بحث ميکردم اميد ميدادم رسالتشونو ياد آوری ميکردم که به عنوان يک انسان چه و ظايفی دارندو...اما نميدونم اشکال از من بود يا از اونا که نه تنها قانع نشدند که همه اضطراب و ناراحتی شونم به من منتقل کردن...شايد انقدر ايمانم به بودن قوی نبود...شايدم استدلال های من فقط به روحيه خودم کمک ميکرد...
و نتيجه ش اين شده که من امروز بيشتر از هميشه از بودنم غمگينم...زندگی برام شده عذابی تموم نشدنی...نه ناشکری نميکنم...ميدونم که درست ميشه...من و غم نميتونيم زياد هم ديگر رو تحمل کنيم...ولی احساس ميکنم هر چی جلو تر ميرم ذهنم از خاطرات سبز تهی ميشه و آرزوهای قشنگم دور ترو دور تر و دورتر ميشن...شايد حتی با مرور زمان در نظرم رنگ ميبازند و بی ارزش ميشن...
اين روزا همش دارم خودمو نقد ميکنم و هی بيشتر ايراد ميبينم...و انگار يه سيکل معيوب درست شده که بجای جلو بردنم پسم ميزنه هی عقب تر ميرم...
يه وقت خيلی به ظرفيت بالای خودم می باليدم ولی الان ميدونم که هنوز تا دريا دلی راه درازيست...
کاش بگذره هر چی ناخوشیه کاش اين اضطراب های کشنده زودتر جاشونو به آرامش بدن...کاش...
چی ميشد اينهمه احساس رسالت نميکردم چی ميشد فقط خودم مهم بودم برای خودم...چی ميشد از ناراحتی بقيه من تشويش نميگرفتم...چی ميشد منم به همه چيزای معمولي دل خوش ميکردم...چی ميشد شادی بازم به من سر ميزد...چی ميشد؟
+ soorena ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()