بازتاب نفس صبحدمان

هياهوی بسيار برای هيچ!

ديگه از دست خودم کلافه شدم! شدم همه کاره و هيچ کاره! همش بدو بدو ولی آخرشم هيچی!
بايد يه برنامه ريزی درست و حسابی برای خودم بکنم...با يه دست ۵۰ تا هندوانه که بر نميدارن تازه آخرشم همه رو نصفه نيمه انجام ميدمو اعصابم بدتر خورد ميشه...
وضع کتاب خوندنم هم که خيلی اسف بار شده ...همش احساس ميکنم هيچی از چيزايی که دوست دارم نميدونم و اين به جای اينکه هلم بده جلو متوقفم ميکنه... هیچ وقت هیچ راهنمایی نداشتم همش پراکنده خونی کردم...به همه چیز نوک زدمو گذاشتم کنار...تازه فهميدم که رمان خيلی کم خوندم و خلاصه چيزی از ادبيات سرم نميشه...ازون ورم که از وقتی سازو گذاشتم کنار موسيقي گوش دادنم باهاش ترک کردم...از هنرم که قربون خودم برم هيچی سر در نميارم ... تنها کاری که تو اين مدت کردم فيلم ديدن بوده که اکثرا هم محصولات تجاری هاليوود بوده کار دو تا کارگردان درست و حسابی نشستم ببينم که...زبانو بگو هنوز لنگ انگليسيه خانوم رفته سراغ آلمانی! اونم که ماشالله چه قدر خوب sprechen ميکنم!عکس و عکاسی هم که ديگه خيلی کارم درسته! دو ماهه دست به دوربين نزدم حالا بگو اونموقش که دست ميزدی چه گلی به سر خودت ميزدی ! اونم وضع درس خوندنمه! هنوز فرق PT , PTT رو نميدونم! خلاصه بد شاکی ام از دست اين خانم دکتر!!!

آخيشششششش! يه کم سبک شدم ...حالا ميرم يه برنامه درست و حسابی ميريزم و چند تا کار رو به ترتيب اولويت انجام ميدم...همين چند تا کار کوچولو کلی روان شادم ميکنه بعد خود به خود ميرم جلو...اول از همه بايد برم چند تا مبحث درسی بخونم تا وجدانم راحت شه...بعد اينکه ديگه وبلاگ بازی بايد محدود بشه!!! چون اعتياد از هر نوعش مذمومه! حالا با اين انرژی که برای برگزاری اين مانيفست خرج کردم يه چای ميچسبه
تا بعد...
+ soorena ; ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()