بازتاب نفس صبحدمان

واهمه های بی نام و نشان

خب بايد دياليز بشين...
نميشه اول قرص بدين شايد با قرص خوب شد...
نه! آخه کلیه تون دیگه کار نمیکنه...با قرص درست نمیشه...
... ( آروم گریه میکنه)

....................

بهار تموم شد و من هیچی ازش نفهمیدم! چقدر نسبت به پارسال بزرگ شدم...یادته پارسال این موقع؟ چقدر عوض شدم!

..................

بالاخره همشهری کین رو دیدم. شاهکار اورسون ولز.و بی رو در واسی خیلی تاثیر خاصی روم نداشت.فیلم محصول ۱۹۴۱ و سیاه و سفیده.
نصف دیالوگها رو که نفهمیدم که نمیدونم ایراد از listening من بود یا از اونا که همه مثل دانلد داک حرف میزدن:) توی این فیلمهای قدیمی صدای همه هنرپیشه ها اعم از زن و مرد یه جوره و زیاد مفهوم نیست لااقل برای من!
و ازون مهمتر چون هیچ اطلاعی از اوضاع اجتماعی فرهنگی و سیاسی اون دوره آمریکا نداشتم دیگه گل بودو به سبزه نیز آراسته شد و خلاصه چیز خاصی دستگیرم نشد...حقیقتش اینه که از این دو فیلمی که از ولز دیدم هیچ کدوم خیلی برام جذاب نبود(همشهری کین و نشان شر)
خوبی وبلاگ اینه که آدم میتونه بیاد و راحت بگه که من فیلم تحسین شده ای مثل همشهری کین رو خیلی دوست نداشتم بدون اینکه شرمنده بشه!
شاید رفتم و آرشیو مجله فیلم هام رو ریختم بیرون و در موردش چیزی پیدا کردم و بعدا نوشتم...ولی فیلمهای کوروساوا خیلی بیشتر علاقمندم کرد که برم و در موردشون بخونم...خب سلیقست دیگه چه میشه کرد! و البته نداشتن سواد کافی و وافی که یه ذره به سلیقه میچربه


............................

هر چی به کنکور نزديک تر ميشيم اضطراب منم بيشتر ميشه...نميخوام بهش فکر کنم حتی اينکه ازش بپرسم چی خونده و چی رو هنوز نخونده عذابم ميده...ولی اون طفلک چه گناهی داره که دلش به همين دلداريا و پرسيدنای من خوشه...

تا بعد...
+ soorena ; ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()