بازتاب نفس صبحدمان

 

چقدر بودن با کسايی که مدام خودشونو برات ثابت ميکنن سخت و حرص آوره! ميدونم به خدا ميدونم که چقدر خوبی ولی ديگه لطف کن و هی بهم ياد آوری نکن باشه؟

ميدونم که فقط قربون روی ماهم ميری ولی من اينو نميخوام! اينجوری با خودم غريبه ميشم ديگه خودم هم يادم ميره که چه قابليت هايی دارم چی دوست دارم چی ميخوام...

ميگه که خودشو دوست نداره...انقدر ايده آلاش بزرگن که هر چی ميدو بهشون نميرسه اگه هم برسه چون باز يه هدف دور ترو انتخاب کرده باز انگار اول راهه و نتيجه اينه که هيچ وقت از خودش و موقعيتش راضی نيست...ميگم يه نگاه به دوروبرت بنداز...ببين که همه چه جور ندانسته ها رو تو بوق ميکنن و بهت بروز ميدن که خودتم باورت ميشه که واقعا چيزی بارشونه...ببين چقدر مردم راحت زندگی ميکنن با خوندن يه مقاله تو روزنامه در مورد مدرنيسم به خودش اجازه ميده که هر جا نشست در باره سنت و مدرنيته حرف بزنه...اصلا خودشو يه پا صاحب نظر ميدونه آخه يه مقاله خونده!!! تو چی که هزار تا کتاب هم خونده باشی باز از شرم نخوندن کتاب هزار و يکم لام تا کام ميشينی و حرف نميزنی...بنداز دور اين ايده آليسم مخربو...

ديگه باورت نميکنم...انقدر راحت تخطئه ميکنی که انگار يادت رفته تو هم کلی ضعف داری! ولی من چه کنم که همه رو با ضعفاشون دوست دارم...

وقتی از جذبه کلام حرف ميزنی و ديگران رو بخاطر نداشتنش به انتقاد ميگيری يه نگاهی هم به حرف زدن و جذبه نداشته خودت بکن! چقدر چشاتو به روی همه چيز بستی و دنيات شده خودت و خودت!

آره من همونم که هميشه دوست داشتم ضعف هامو بهم بگی تا اصلاحشون کنم تا يه قدم به آنک يافت مينشود نزديک تر بشم ولی الان ديگه بهم نگو ...طاقت شنيدنشو ندارم ...انقدر منو نبر تو سيستم خودتت و نقدم نکن انقدر حرفامو به زبون خودت ترجمه نکن... تا کی میخوای حرفامون بشه یه جدال تموم نشدنی...منو همينطوری که هستم دوست داشته باش! همونطوری که من همیشه تورو دوست داشتم...همونطوری که همیشه با ارزش ترین چیز زندگیم دوستانم و دوستیشون بوده...

همين...
+ soorena ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()