بازتاب نفس صبحدمان

فرشته!

الان که فکرشو ميکنم ميبينم که توی اين دو سال اخير چه تغييرات شايان توجهی کردم!!!
از يه آدم جدی و رسمی که فقط به آدمها ـ بيشتر منظور عناصر ذکور و اجناس اناث کم سن و ساله ـ نگاه عاقل اندر سفيه ميکنه و هيچ کس رو شايسته همنشينی با شخص شخيص خودش نميدونه تبديل شدم به آدمی که سعی ميکنه در وجود آدمهای مختلف نکته های قشنگ و دوست داشتنی پيدا کنه و اونها بهانه ای بشن برای دوستی ها و دوست داشتن های تازه...
اينجوری که من نوشتم شد همون ديو چو بيرون رود فرشته درآيد!
ولی زياد جدی نگيريد چون من بنا به عادت هم توی حرف زدنم و هم طبعا توی نوشته هام زياد اغراق ميکنم نميدونم شايد چون هيجان مطلب بيشتر ميشه برام لذت بخشه! خلاصه نه اون ديو قبلی همچين ديو بود نه اين فرشته خانم همچين فرشته...به قول شاعر بشنو و باور نکن!

دوستی ميگفت انقدر تغييرت ۱۸۰ درجه بوده که ديگه نميشه شناختت...وحشت کردم...يعنی تا کی ميخوام همينطوری تغيير کنم؟ اصلا این که یه نفر انقدر تغییر کنه خوبه یا بد؟
جوابی نداشتم و ندارم فقط اینو میدونم که هر وقت برام مسجل شده که داشتن صفتی به بهتر شدنم کمک میکنه سعی کردم کسبش کنم و خب چون این تغییرات ارادیه و حاصل کلنجار های من و باید ها و نباید هام شاید حرکتی رو به جلو باشه ...

اون موقع ها که دبيرستانی بودم و طغيان گر افکارم همه سياه و سفيد بود خاکستری وجود نداشت...يا يک کاری درست بود يا غلط...آدمها هم همينطور يا بت بودن يا حتی ارزش يه ارتباط ساده رو هم نداشتن...الان نميگم که اون مطلق گراييم کاملا محو شده ولی خيلی کم رنگ شده انقدر که الان اگه بخوام ـکه ميخوام و فکر ميکنم درستش هم همينه ـ ميتونم همه رو دوست داشته باشم چون در وجود همه آدمها اگه لايه های روحشونو ورق بزنی انقدر ظرافت انسانی پيدا ميکنی که نميتونی دوستشون نداشته باشی فقط يه مقدار صبر ميخواد و البته ديد مثبت!
يا حق!
+ soorena ; ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()