بازتاب نفس صبحدمان

CPR

امروز که رفتم تو بخش ديدم مريضم نيست پرس و جو که کردم گفتن رفته ICU رفتم ديدم دارن احياش ميکنن...رزيدنت ماساژ ميداد و انترنه آمبو ميزد...من که رسيدم خشکم زد گفتم چی شده گفتن ارست کرده...يه ربعی بود که داشتن احياش ميکردن ولی قلبش جواب نميداد منم رفتم کمک البته فقط در حد آمبو زدن...هوا خيلی گرم بود و ماساژ دادن هم انرژي زيادی ميبره هی رزيدنت میپرسيد چقدر گذشته منتظر بود تا نيم ساعت بشه...و مدام رفلکس مردمک رو چک ميکرد که اونم جواب نميداد...من توی دلم خدا خدا ميکردم برگرده ولی نشد...حتی نتونستن آدرنالين توی قلبش بزنن چون خيلی چاق بود...بالاخره رزيدنت آمبو رو از دست من گرفت و گفت خسته نباشيد...ميخواستم بگم يه ذره ديگه تلاش کنيد شايد فايده داشت...خودم هم ميدونستم که ديگه فايده ای نداره...آسيستول بود ...ولی نميدونم چرا بغض کردم...انتظار داشتم بيشتر احياش کنن....نميدونم شايد هم چون تا حالا مردن يه آدم رو نديده بودم گريم گرفته بود...هی به خودم ميگفتم راحت شد عيب نداره رزيدنت که همه تلاششو کرد نميشد که برگرده اما افاقه نکرد...يه مدت طول کشيد تا بتونم قضيه رو هضم کنم...يکی از بچه ها منو که ديد از اين همه ابراز احساسات تعجب کرد... ولی چکنم دست خودم نبود....
به قول دوستی ميگفت دکتر نبايد با مريض sympathy کنه بايد empathy داشته باشه يعنی نبايد پا به پای مريض گريه و زاری کنه بايد باهاش همدلی کنه...ولی خب دفعه اولم بود...یعنی کم کم عادت میکنم؟
.............
دوستمون بوف قهوه ای یادمان قشنگی از دکتر شریعتی بر پا کرده که دوستدارانش میتونن برن و سر بزنن.

..........
از همه دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن دوباره تشکر میکنم
خيلی خوشحالم کرديد دوستان...
يا حق!

بوف قهوه ای
+ soorena ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٢
comment نظرات ()