بازتاب نفس صبحدمان

اميد!

يه چيز جالب يا شايد بهتر باشه بگم غم انگيز يا دردناک در مورد مريضهای سرطانی اينه که موقع معاينه به شال سبز يا پارچه ای که روش دعا نوشته شده بر ميخوری...بعضی ديگه دستبند يا آويز هايی انداختن که باز روش دعا نوشته شده...با ديدن اين چيزا دلت ميلرزه... حضور مرگ رو در تک تک اتاقای بخش حس میکنی و از اون طرف يه دنيا انتظاره که به اين دعا ها و وردها دل بسته و انگار منتظر معجزه ای باشه هنوز مقاومت ميکنه تا شايد اونی که اميد همست يه نگاه هم به اون بندازه و شفاش بده...
در برابر مريضهای اينطوری نميدونم چطور بايد رفتار کنم...همه شاکين همه کلافن از دوره های مکرر شيمی درمانی که بر طبق يه نظر کلی همه فکر ميکنن فايده ای هم نداره و فقط عذاب مضاعفه...بديش اينه که اين مريضها از اصطلاح های پزشکی هم کمابيش سر در ميارن و جلوشون بايد خيلی مراقب بود که چيزی متوجه نشن...موقع گرفتن شرح حال بداخلاقی ميکنن و ميگن چرا دست از سرمون بر نميداريد...من هيج جوابی ندارم که بدم فقط کلی دل به دلشون ميدم که آره اين بيمارستانا و دکترا همينن فقط آدمو اذيت ميکنن و ازين حرفا تا طرف دلش نرم ميشه و در حد نت صبحگاهی اطلاعات بهم ميده...اما ديروز يه پسر ۱۶ ساله با لنفوم اومده بود...رفتم سراغش فقط در حد علائم پرسيدم که با چه مشکلاتی مراجعه کرده ديدم سرشو انداخت پايين و آروم شروع کرد به گريه...باباش عصبانی شد و گفت چرا دست از سرش بر نميداريد هر چی ميخاين از اون پرونده ها بخونيد...شايد اگه ۶ ماه پيش بود به تته پته ميافتادم و خودمو ميباختم ولی فقط به پدرش لبخند زدم و گفتم که من فقط چند تا سووال کوچولو کردم که خب ظاهرا الان حوصله ندارن جواب بدن منم مزاحمشون نميشم و ميرم...باباش آروم شد و با اشاره ازم معذرت خواست...
یکی دیگه از مریضا اتاقشو عوض کرده بودن از همراهش که خواهرش بود پرسیدم چرا اتاقو عوض کردن گفت توی اتاق قبلی یه مریض ایزوله خوابوندن همون که ظاهر کاشکتیکی داره!!! بهش گفتم شما پزشکید گفت آره ورودی ۷۳...یخ کردم...فکر نمیکنم عذابی بدتر از این باشه که دکتر باشی و یه برادر سرطانی داشته باشی که پاتو فیزیولوژی ذره ذره آب شدنش رو جز به جز از بر باشی ولی نتونی هیچ کاری براش بکنی...
..............
يکی از دوستان دزدکی رفته و ادرس وبلاگ منو پيدا کرده! آی بدجنس! اینو بهش میگن استراق نظر!زشته این کارا!
.............
بعد مدت ها ديروز رفتم شهر کتاب...چقدر دلم براش تنگ شده بود! فروشنده ها هم که منو ديدن کلی گل از گلشون شکفت:) دوتا کتاب گرفتم که يکيش در هزار تو ی رب گريه است...
اونم فقط به خاطر مترجمش مجيد اسلامی که منتقد مورد علاقه منه...بعد که مقدمه رو خوندم ديدم بابا ما عجب پرت بيده بوديم! طرف بنيانگذار رمان نوی فرانسه است! ظاهرا در اين نوع نوشته ها صرفا به جزئیات پرداخته ميشه و آدمها محور داستان نيستن بلکه همه چيز حول اشيا ميگرده و به توصيف هایی از چگونگی قرار گيری ليوان روی ميز گرفته تا وزيدن باد بين شاخه درختان پرداخته ميشه...من که کلی تهیيج شدم بخونمش فقط در انتها اضافه کرده بود که بايد در خوندنش استقامت به خرج بدين! ايشالا که ميديم:)
.............
خب ظاهرا تابستون قراره خودکشی کنم...کلاس زبان رو نوشتم...و فکر کنم کلاس های عکاسی هم جور بشه اينجوری هفت روز هفتم پر خواهد بود....
دوتا از دوستان از بلاد کفر !!! اومدن ايران که بايد حتما حتما برم ببينمشون...وای چقدر کار!!!
فقط اگه اين کنکور لعنتی زودتر تموم بشه:(
+ soorena ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()