بازتاب نفس صبحدمان

گل باقالی خانوم!

ديروز بعد مدتها همو ديديم...انگارصد سال بود از هم بیخبربوديم...کلی حرف نگفته بود و درد دل هايی که آدم فقط و فقط به دوستای نزديکش ميتونه بگه و بس...
انگار همين ديروز بود که يه دختر خانم تازه وارد که هيچ کسو تحويل نميگرفت به جمعمون اضافه شد...دير ميومد سر کلاس و زود ميرفت...حتی المقدور هم با کسی حرف نميزد...ميزای جلو مينشست و دماغشو بالا ميگرفت...تو دلم ميگفتم بابا اين ديگه کيه!
اولين باری که از نزديک ديدمش بعد از امتحان فيزيولوژی بود...امتحان سختی بود... من مثل سير و سرکه دلم ميجوشيد که يه وقت نيوفتم که نميدونم خانوم از کجا سر و کلش پيدا شد و خيلی خونسرد گفت که امتحان خيليم مشکل نبوده!!! آخ که چقدر لجم گرفت سعی کردم به خودم مسلط شمو گفتم نه که فکر کنی منم خيلی خراب کردما نه! ولی خب خيليم مثل همیشه خوب ندادم! ميدونستم که خطر افتادن جديه ولی چرا بايد پيش اين غريبه که تازه از گرد راه رسيده بود کم ميوردم؟ هنوز تاثير اولين جمله برطرف نشده بود که پشتبندش گفت اه اه چه بچه های بي بخار مزخرفی دارين! ديگه ايندفعه شاکی شدم! عجب بچه پرويی بود!
بعد اون ديگه سعی ميکردم دور و برش نرم تا چشمم تو چشش نيوفته تا اينکه ترم بعد از قضا آزمايشگاه ميکروب با هم همگروه شديم...گروه ها بايد ۲ نفره ميبود همه بچه ها هم جفت جفت بودن و از شانس من دوست جون جونيم يه ساعت ديگه آزمايشگاه برداشته بود...خلاصه از بد روزگار همه ۲ تا ۲ تا شدنو من موندمو اين دوست تازه وارد! سعی کردم قيافه دوستانه ای به خودم بگیرم ...رفتم جلو و بهش گفتم خب مثل اينکه من و تو هم گروه شديم اونم يه لبخند زورکی تحويلم دادو با سر حرفمو تاييد کرد...جلسات اول خيلی بد ميگذشت اصلا نمیتونستیم باهم ارتباط برقرار کنیم...همه کشتها خراب ميشد خلاصه هر کاری که ميخواستيم دوتايی بکنيم نميشد! فکر کنم حس های بدی که به هم داشتیم مشابه بود و در نتيجه هم ديگه رو تشديد ميکرد...
ولی نميدونم چی شد که کم کم ورق برگشت شايد اولين بار حرف يه فيلمی چيزی پيش اومد که دلم نرم شد... امان از دست اين فيلم و سينما که من هيچ مقاومتی نسبت به طرفدارانش نميتونم بکنم! ...کم کم ديدم نه بابا اين بچه کلی معلوماتش بالاست و ميشه لا اقل دو تا کلمه حرف غير مزخرفات روزمره باهاش زد...بعد اون اين دوستی که از دل يه خصومت در اومده بود همينطوری رشد کردو ريشه دووند...تا جايی که الان اگه یه مدت ازش خبری نباشه نگرانش ميشم و دلم براش تنگ ميشه ...الان ديگه شده يه آدم ثابت توی زندگی من از همکلاسی بيشتر يه دوستی که شايد اگه بگردی تو هر صد نفر يکی رو به صداقت و صميميتش پيدا نکنی...و من الان که فکرش رو ميکنم ميبينم که چقدر به بودنش,به حرفاش , به نا آرومياش عادت کردم و احتياج دارم...و خوشحالم از اينکه هنوز هم با هم دوستيم و اين دوستی علی رغم اينکه هر چی ميريم جلو تر و مشغولیتمون بيشتر ميشه و وقتمون کمتر پر رنگ تر ميشه و عزيز تر...
ديروز بازم از حرفاش انرژی گرفتم از فکرايی که همينجوری تو کله نا آرومش اين ورو اون ور ميره... از این همه شور و شوقی که برای جلو رفتن و یاد گرفتن چیزای جدید داره و از اين همه محبتش که هيچ وقت بروز نميده... نهايتی که بخواد نشون بده اينه که وقتی ميگی تشنمه صداشو کوچولو کنه و بگه ميخوای برات آب شم؟
+ soorena ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()