بازتاب نفس صبحدمان

فرزندم بزرگ شده!

عجب روزی بود امروز...ديشب که ظاهرا فقط من تونستم ۴-۵ ساعت پشت هم بخوابم...کنکوريمون که از ساعت ۱۰ رفت توی رختخواب و بالاخره ساعت ۱۲ خوابش برد...يه ساعت من پيشش بودم و يه ساعت بعدی مامانم...بعد هم که خوابيد با هر صدايی از خواب میپريد و ميومد پيش من...باز هی آرومش ميکردم که بخواب هيچی نيست تا اينکه ساعت ۲ منم خوابم برد...از ساعت ۵ هم که هر ۲-۳ دقيقه يه بار يه ساعت از يه گوشه خونه صداش در ميومد ...من که از همه خوش خواب تر بودم ساعت ۶ بيدار شدم...مامان که ميگفت تا صبح سر هر ساعت از خواب میپريده تا اينکه ساعت ۴ بيدار شده و ديگه خوابش نبرده...بابا که درظاهرش هيچ اثری از نگرانی ديده نميشه هم از ۵ صبح بيدار بود...
خلاصه همه خانواده شال و کلاه کرديم و رفتيم طرف حوزه...حالا بماند که چند دفعه شماره کارت و حوزه رو تطبيق داديم و چند تا مداد و پاککن و تراش همراش فرستاديم...تازه اونجا بود که باورم شد بالاخره خواهر کوچولوی منم بزرگ شده...باز هم همون ناز و نوازش ها بود که بدرقه نگاه های نگرانش کرديم و فرستاديمش تو...
همش ۴ سالم بود که يهو افتاد تو سرم که چرا انقدر تنهام...دلم خواهر ميخواست...اوايل کسی به حرفم توجه نميکرد تا اينکه ديگه همه از دستم عاصی شدن...هر جايی ميرفتيم مهمونی يا بيرون و يه ني نی کوچولو ميديدم گريه و زاری ميکردم که ببريمش خونمون! مامان بزرگم با اين اميد که ميريم از مغازه خوشگلترشو ميخريم منصرفم ميکرد تا اينکه بالاخره بهم گفتن که خواهرت تو راهه...من شک نداشتم که اون دختره...و همين هم شد...اون موقع مامانم باهام شرط کرد که اگه خواهر دار شدی بايد خودت مواظبش باشی...آخه مامانم گرفتار درساش بود و شديدا سرش شلوغ... ازون اولشم مامانم با من طوری حرف میزد که احساس میکردم خیلی بزرگ شدم...نميدونم به خاطر قولی بود که به مامانم دادم که بعد از اون خواهرم شد دختر کوچولوم...با اينکه خودم همش ۵ سالم بود ولی همه فکر و ذکرم شده بود خواهر کوچولوم...نميذاشتم کسی اذيتش کنه همه جا با خودم ميبردمش و ترو خشکش میکردم...دختر عموم ميگه وقتی جيغ بنفش ميکشيد و حرص همه رو در ميوورد تو با خونسردی ميگفتی بچه ها تو اين سن لجباز ميشن شما نبايد ناراحت شين!!!
خلاصه اين خواهر کوچولو همينطور با مامان کوچولوش بزرگ شد... انقدر بهش احساس مسئوليت ميکردم که وقتی کابوس ميديدم توی خواب دستای کوچولوشو تو دستام گرفته بودم و داشتم از يه مهلکه نجاتش ميدادم...هنوزم وقتی خواب بد میبینم دارم همون دختر کوچولو رو پناه میدم...
اما ديگه از امروز نميخوام مامانت باشم...ميخوام دوست و خواهرت باشم... تو بايد يه دفعه زمين بخوری تا بتونی خودت بلند شی...ديگه نميخوام تکيه گاهت باشم...ميخوام برم عقب و از دور بلند شدنت رو تماشا کنم...ميخوام حتی اگه اين بلند شدن خيلی طول کشيد بازم دستتو نگيرم و دلم برات نسوزه...عزيز دلم ميدونی که بخاطر خودته بخاطر اون لحظه هايی که ديگه مامان پيشت نيست تا کمکت کنه...ميخوام از امروز يه زندگی تازه رو شروع کنی منم هميشه در کنارت هستم خواهر عزیزم...پس تولدت مبارک!
+ soorena ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()