بازتاب نفس صبحدمان

حرف و حرف و حرف

بالاخره با اون پسر ۱۶ ساله رفيق شدم! انقدر ليلی به لالاش گذاشتم تا اعتمادش بهم جلب شد...ديروز مرخصش کردن...داشتم ميرفتم طرف آزمايشگاه که توی راهرو ديدمش از دور که منو ديد اومد طرفم...کلی خوش و بش کرديم و از اينکه مرخص شده و حالش خوبه ابراز خوشحالی کردم...ديگه به اين فکر نميکنم که آخرش چی ميشه همين که مریض سالم از بيمارستان بره برای من کافيه...

اما بعد بيمارستان داشتم ميرفتم خونه که يکی گفت excuse me, do you speak English? بدون اينکه بهش نگاه کنم گفتم که بله ميتونم کمکتون کنم؟ تو دلم کلی ذوق کردم که بالاخره اين زبان خوندن ما بدرد خورد..به خيالم که حالا کلی با طرف گفتگوی تمدنها ميکنم...اما سرم رو که به سمتش چرخوندم ديدم يه آقای حدودا ۳۰ سالست سیاه چرده و با لباسهای نه چندان تر و تميز...کنارش هم يه خانوم مسنی با چادر وايستاده بود...بعد با لهجه هندی که به زحمت قابل فهم بود ـ به قول هندیا ایندی ـ شروع کرد به انگليسی حرف زدن...که من و مادرم و بچم اهل کشميريم و اينجا غريبيم و ۲ روزه که غذا نخورديم بعد پاسپورتاشونو نشون داد و خلاصه تازه فهميدم که قضيه چيه! قبلا هم خيلی آدمهای تر و تميز که با آزمايش و سی تی بچه شون که فلان مرض لا علاج رو داشت مواجه شده بودم و هر چی پول داشتم بهشون داده بودم...از اين يکی ديگه حرصم گرفت...گفتم من که نميتونم به شما کمک کنم چرا سراغ سفارتتون نرفتين؟ هی گفت به برادر مسلمانت کمک من...گفتم حالا چقدر ميخوای گفت هر قدر دوست داری بده...کيفم رو گشتم يه ۱۰۰ تومنی پيدا کردم و بهش دادم يه نگاه غضب ناکی بهم کرد و با همون لهجه گفت:one hundred Toman for a lunch??? بعد روشو کرد اون ور و رفت...مادرش هم دنبالش!
يه لحظه از دست خودم عصبانی شدم...گفتم شايد بنده خدا راست ميگفت...بعد با خودم گفتم آدمی که محتاج باشه انقدر راحت دست تنعم پيش کسان دراز نميکنه...ولی بعد گفتم اين حرفارو اونايی ميزنن که شکمشون سيره من که هيچ وقت گرسنگی نچشيدم ببينم ميرم گدايی کنم يا نه...خلاصهعذاب وجدان گرفتم...تا اينکه به يکی از دوستام قضيه رو گفتم گفت اونم هر وقت يه گدا ميبينه همين حس بهش دست ميده از يه طرف حرصش ميگيره و از يه طرف فکر ميکنه که چرا؟خيالم راحت شد...اينم از مزايای زبان بيگانه خوندن!

خب از اون همه کاری که قرار بود بکنم تئاترو کنسرت رو کنسل کردم و رفتم سراغ ده فرمان...کتاب ها رو از نشر ماه ريز گرفتم و ميخوام کم کم بخونم و فیلم ها روببينم...در مقدمه کتاب کيشلوفسکی نوشته بود که ده فرمان رو برای جامعه ای ساخته که کم کم ارزشهای اخلاقی و انسانی درش رنگ ميبازند و به دست فراموشی سپرده ميشن...ياد بکت و تئاتر معنا باختگی افتادم...اما يه چيز جالب دبگه بالاخره موسيقی سه رنگ به بازار اومد...شايدم خيلی وقته اومده ولی من خبر نشده بودم به هر حال که کار های زبيگنيف پرايزر همه مسحور کننده اند مخصوصا که روی فيلم های کيشلوفسکی اونها رو بشنوی...

۴شنبه اولين جلسه کلاس زبان بود...کلی ذوق کردم...خيلی وقت بود که انگليسی فراموش شده بود و از اون مهمتر دلم برای کلاس گروهی تنگ شده بود...خوبی اين کلاس ها اينه که فقط زبان ياد نميگيری کلی از نظرات دوستانت و از بحث ها استفاده ميکنی و لذت ميبری مخصوصا که معلم هم همراهی کنه و صرفا زبان تدريس نکنه...به هر حال هنوزم دارم ذوق ميکنم

دیروز به طور اتفاقی یه مسابقه دیدم به اسم ستاره ها که دو تا از برندگان مدال طلای المپیاد فیزیک (اگه اشتباه نکنم) درش شرکت کرده بودن...در این مسابقه تا سقف یه ملیون تومن شرکت کننده ها میتونن برنده بشن... مشورت کردن این دوتا المپیادی برای جواب دادن به سوالها واقعا دیدنی بود... تجزیه و تحلیل میکردن و سعی میکردن منظور طراح رو متوجه بشن درست مثل اینکه در المپیاد شرکت کردن...منم معمولا تست ها رو همین طوری میزدم یعنی به روش حذف گزینه و حدس زدن منظور طراح بدون اینکه هیچ اطلاعی در مورد اون موضوع داشته باشم و اکثرا هم خوب جواب میداد تا اینکه سر علوم پایه سوالات معارف رو به همین شیوه زدم و نتیجه این شد که از ۱۰ تا سوال ۸ تاش غلط دراومد! بعد از اون دیگه به این مساله که طراح کیه هم فکر میکنم!

اما برای علاقه مندان به برنامه های سينما تک:
از فردا تا دو هفته ۴ فيلم از جان فورد نمايش داده ميشه...
شنبه ۱۴ تير قلعه آپاچی
پنجشنبه ۱۹ تير دختری با روبان زرد
شنبه ۲۱ تير جويندگان
پنجشنبه ۲۶ تير گروهبان راتليج

تا بعد...

+ soorena ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()