بازتاب نفس صبحدمان

صورتک های دغل باز

به خودم قول داده بودم که ديگه تکرار نشه...تا حالا چند بار اين بلا سرم اومده بود...وقتی اين صورتک های ياهو راه افتاد چقدر ذوق کردم که بالاخره ميشه از پشت اين صفحه شيشه ای احساس رو هم منتقل کرد و جلوی سو تفاهم رو گرفت...ولی نشد...
بازم دل يه دوست رو شکستم...بدون اينکه منظوری در کار باشه... فقط محض شوخی و بازم بخاطر همون شوخ طبعی بيمزه خودم که هيچ وقت نميتونه بحث جدی رو از شوخی تشخيص بده...انقدر بايد به بيمزگی هاش ادامه بده تا قضيه لوث بشه...
من ميدونم که وقتی داری با حس و حال حرف ميزنی و یکی باهات شوخی ميکنه یا خیلی جدی برات استدلال میکنه چه حس بدی بهت دست ميده...انگار ته گلوتو يه چيزي فشار ميده و راه نفستو ميبنده...دلت ميخواد به اون آدم بيمزه بگی که چقدر موقعيت نشناسه که فرق شوخی رو با جدی نميدونه...از طرفیاون نمیفهمه و هی ادامه میده اونوقته که دیگه میخوای بری و از دست اون موقعیت و اون فضا فرار کنی...
تو فرهنگ ما بروز دادن احساس خيلی آدمو سخيف ميکنه...هر وقت ميخوان کسی رو بکوبن ميگن طرف حرفش يا نوشتش احساساتيه...من خودم هم قبلا همينطوری فکر ميکردم که هر چی روحت بزرگ تر باشه بروز احساساتت کمتره ولی الان ميدونم که دقيقا بر عکسه...آدمی که از ابراز حسش خجالت ميکشه يا فکر ميکنه وقتی حساشو بگه حقير ميشه حتما يه جای کارش ايراد داره...من بازم از دست خودم عصبانی شدم...از اينکه باز زيادی شوخی و مسخرگی کردم و فراموش کردم که يه جمله رو ميشه به هزار لحن خوند و هزار برداشت ازش کرد...وقتی نه تصوير داری نه صدا نميتونی بفهمی که طرفی که داری خير سرت باهاش درددل ميکنی تو چه حس و حاليه...خوش حاله...ناراحته...مضطربه...اصلا حال بیمزگی های تو رو داره یا نه...
نميدونم که الان گفتن اين حرفا فايده ای داره يا اینکه نوشدارو بعد مرگ سهرابه اما حداقلش اينه که ديگه هروقت خواستم شوخی اينترنتی بکنم به اينش فکر میکنم که من توی شبکه جهانی فقط يه جمله از کل احساسم رو ميتونم منتقل کنم...يه جمله که ميشه صد جور مختلف خوندش...يه جمله که ديگه وقتی فرستاديش نميشه پاکش کرد هميشه با همون آهنگ در حافظه طرف ميمونه...جمله ای که حتی اين صورتک هام نميتونه حس واقعی ش رو نشون بده...
جمله ای که...
+ soorena ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()