بازتاب نفس صبحدمان

Our Discussion

امروز سر کلاس بحث mass media بود و اينکه چقدر جريانهای سياسی و مذهبی و همينطور بازگشت سرمايه در اداره اين رسانه ها نقش داره...که بحث کشيده شد به سياست و زندان اوين و صدا و سيما و همشهري و...بحث حسابی داغ شده بود ,گرچه بيشتر شبيه يه مونولوگ بود تا ديالوگ ولی اکثرا با گوينده موافق بودن, که يکی از بچه ها شروع کرد به صحبت عليه ناطق! آنچنان با حرارت حرف ميزد که به کسی اجازه صحبت نميداد...ناراحت بود از اينکه چرا مردم به آرمانهايی که بخاطرش انقلاب کردن وفا دار نموندن و مدام دولت رو تخطئه ميکنن...بعد از مذهب و اسلام دفاع کرد و خلاصه بچه ها هاج و واج مونده بودن که چيزايی که ميگه چه ربطی به بحث ما داشت؟ ولی اون ميتازيد و ميتازيد و از اينکه مسخره بشه يا نظر بچه ها نسبت بهش عوض بشه هيچ ابايی نداشت...
اما من خوب ميفهميدم که چی ميگه...اين دوست ما تازه کنکور داده و هنوز حال و هوای دبیرستانی ها رو داره...اونو که ديدم ياد خودم افتادم...ياد اونهمه شور و احساسات تغليظ شده...اينکه ميخواستم تکليف همه چيز و همه کس رو تعيين کنم...تکليف خدا بشر سياست ايران علم هنر انسانيت اخلاق....انقدر با گستاخی از چيزی دفاع ميکردم يا عقيده ای رو رد ميکردم که کسی جرات حرف زدن و بحث کردن با من رو نداشت...خوب يادمه یه بار سر کلاس انشا که از زنگ های مورد علاقه من بود موضوع نوشتن نقد فيلم بود...اون موقع فیلم سلام سینما روی پرده بود و من هم که طرفدار پرو پا قرص مخملباف بودم ازین فیلمش خوشم نیومده بود...یعنی هم خوشم اومده بود هم حرصم گرفته بود مخصوصا ازون خانم زنگنه شیفته سینما که میگفت هنرمند به یه پشه هم جور دیگه ای نگاه میکنه! طبیعی بود که همه نقد ها رو درموردش خونده بودم... از قضا يکی از بچه ها که جز درس خوندن توی زندگيش کاری بلد نبود بدون اينکه فيلم رو ديده باشه نقد مجله فيلم رو کپی کرده بود و به اسم خودش اومد سر کلاس خوند...آتيش گرفتم هم بخاطر اينکه انقدر راحت دروغ گفته بود و هم اينکه از شانس بدش اون نقدی رو انتخاب کرده بود که من ازش دل خوشی نداشتم...نتيجه اين شد که بنده خدا رو شستم گذاشتم کنار ...يه کلمه هم بروز ندادم که نقد رو کپی کرده بهش گفتم اين نقدو خودت نوشتی گفت آره اونوقت منم تمام چيزايی رو که ميخواستم از خود منتقد بپرسم ازش پرسيدم ...ولی انقدر هيجان زده شده بودم که صدام ميلرزيد...الان که فکرشو ميکنم ميبينم چقدر در نظر معلمم مضحک بودم...شايد به همون اندازه ای که امروز حرف ها و جانبداری های دوستمون به نظر بچه ها بيخود و بيمورد اومد...وخب البته من بازم ميدونم که اين سن که سن طغيانه باعث ميشه که تو به همه چيزو همه کس بدبين بشی توی ذهن خودت حرف های ساده رو تجزيه و تحليل کنی و نتيجه گيری هايی بکنی که بيشتر ساخته و پرداخته ذهن مغشوش خودته تا آنچه که در واقع وجود داره... وقتی بحث ميکنی آسمون رو به ريسمون میبافی تا حرفت رو ثابت کنی بی آنکه فکر کنی که اصلا به موضوع اصلی ارتباطی داره یا نه ...
امان از این دوران تحول امان از این طبع سرکش و طغیان گر دوران نوجوانی ...اما باز اين گستاخی ها و نا آرومی ها به بیتفاوتی اونايی که ذهنشون در همون سن با يه سری روزمرگی ها عجين ميشه و همونطور متوقف ميمونه ترجيح داره...اين دوران گذار بايد وجود داشته باشه هرچند ممکنه چندان خوشايند به نظر نياد....هرچند که متوقف موندن در اين مرحله هم باعث رشد وتعالی نميشه...
خب اينم از نتیجه گفتمان در جامعه مدني!
+ soorena ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()