بازتاب نفس صبحدمان

جمعه روز بدی بود...روز بيحوصلگی...

چند روزه که تنهام.همه رفتن مسافرت...من موندم و درسهای نخونده...يکی دو روز اول خيلی خوب بود.آرامش خونه خيلی برام لذت بخش بود...اما باز جمعه شد و سنگينی حضورش و کرختی های همراهش روز منم خراب کرد...ديگه کلافه شدم...همه خوشحاليم از اينه که کم کم داره اين بعد ازظهر دلگير تموم ميشه و شب ميرسه وپشت سرش فردا که روز ديگريست...هميشه از روز تعطيل بدم ميومده همه چيزفلج ميشه يه جور آرامش همراه با بيحسی و مردگی با خودش داره..

 ميخواستم ديگه تا مطلب جالبی نداشته باشم ننويسم از نوشتن روزمرگی ها خسته شدم...بايد اين امتحان لعنتی بگذره تا بتونم در مورد چيزای دلخواهم بنويسم ...

چقدر جو اين مطلب سنگين شد! همش تقصير اين جمعه است مخصوصا که عادت کرده باشی بری کلاس آلمانی و بجاش اين ترم بهت بگن کلاس به حد نصاب نرسيده...

ولی فردا دوباره همه چيز از نو شروع ميشه...همه جا زندگی جريان پيدا ميکنه و منم با خودش همراه ميکنه...

 پس تا فردا...

+ soorena ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()