بازتاب نفس صبحدمان

انگار گفته بودی...

يادت مياد اون روزو؟ من خوب يادمه...گفتی اين هفته اجرا داری...دفعه دومی بود که دعوت کرده بودی...دلم نميخواست بيام...نميدونستم با چه کاری مواجه ميشم...گفته بودی که تئاتر کار ميکنی ولی من جدی نگرفته بودمت آخه رشتت که تئاتر نبود تازه اهل کتاب خوندنم نبودی فقط نمايشنامه و داستان کوتاه...اونروز باز مثل قبل ديدن هر اجرای زنده ای پر هيجان بودم...خوب يادمه که نيم ساعتی مونده به اجرا رسيدم...يه سالن کوچيک جمع و جور بود...ظاهرا همه تماشاچی ها از دوستان و آشنايان بودن... من اون وسط خيلی مشخص بودم... فقط خدا خدا ميکردم که زودتر نمايش شروع بشه...موقع خريدن بليط صداهای عجيب و غريبی از توی سالن ميومد داشتين تمرين بيان ميکردين...بالاخره با يه ربع تاخير نمايش شروع شد...نوشته خودت بود...هر چی بيشتر ميگذشت بيشتر خوشم ميومد... همه چيزش درست و بجا بود..از بازيها گرفته تا نورپردازی و دکور و صدا...کار کوتاه بود و بعد از يه ساعت تموم شد و همه روی سن اومدن...بازيگرها تعظيم کردن و يکی با صدای بلند کارگردانو به روی سن دعوت کرد...اونوقت بود که ديدمت که روی صحنه اومدی...موهات بلند و آشفته بود و توی صورتت ريخته بود...خيلی قيافت تئاتری شده بود!!! ژوليده پوليده! من اون رديفای آخر نشسته بودم..تو نميتونستی منو ببينی ولی من خوب نگاهت ميکردم...چقدر اون موقع بنظرم دوست داشتنی ميومدی...دست زدن ها تموم شد و همه شروع کردن به بيرون رفتن از سالن...دلم ميخواست بيام جلو و بهت تبريک بگم...بهت بگم که چقدر از کارت خوشم اومده.... تازه اون موقع بود که فهميدم چقدر جای دسته گلی که آخر نمايش به کارگردان ميدن تو دستای من خاليه...اما تو بين دوست و رفيقات گم شده بودی ...يه عده دورت حلقه زده بودن...ميدونستم که اگه بيام باز مثل همه اون موقع هايی که خجالت ميکشم سرخ ميشم..درست عين لبو...يه چيزی بهم ميگفت که نايستم و برم...چرا... نميدونم...و رفتم...مثل سايه...و ناپديد شدم...

چقدر بعدش از دستم دلخور شدی...بعد ها فهميدم که اگه ميومدم جلو چقدر خوشحالت ميکردم...بعد ها فهميدم که اونا همه همکلاسی هات بودن و بس...که چقدر هميشه تنها بودی...حالا از اون موقع خيلی گذشته...نميدونم اصلا منو يادت هست يا نه...الان تو ديگه برای خودت کسی شدی...يه کارگردان درست وحسابی...خيلی وقته که ازت خبری نيست ...  من از دور کارهاتو دنبال ميکنم ...اما ديگه ازون هيجان خبری نيست...

ولی هنوز هم وقتی به اون روز و اون اجرا و اون کارگردان بيست و يکی دوسالش فکر ميکنم همه وجودم شور و هيجان ميشه...درست مثل اينکه دوباره و دوباره اون اجرا رو ديده باشم ...درست مثل موقعی که...

+ soorena ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()