بازتاب نفس صبحدمان

سورنا,دکتر عکاس!

امروز بعد مدتها رفتم کلاس عکاسی...ديدم روی شيشه نوشتن ژوژمان بچه های عکاسيه...بدو بدو خودمو رسوندم...سر تا سر سالن عکس قاب شدهبه ديوار بود و دعوتت ميکرد که بری سراغشون...و البته عکاس ها هم همه دوروبر عکس ها بودن...و همه آشنا...همه هم کلاسی های سابقم که اگه منم ترم پيش ثبت نام کرده بودم الان مجموعه منم به ديوار بود و بهم چشمک ميزد...ياد ترم های اول افتادم...که چقدر اين ژوژمانا برامون ابهت داشت...آخه مال ترم آخريا بود...فکر ميکرديم کسی که به اين مرحله رسيده ديگه خدای عکاسيه... و الان  کارای همکلاسی های من به ديوار بود ...يه جوری شدم يه حسی مثل ترس و در عين حال دلتنگی...مثل وقتی که فارغ التحصيل ميشی...خوشحالم که خودم هنوز يه ترم ديگه دارم...

اما کارها خيلی جالب بود...کلا اين گروه خيلی بچه های خوش فکرو فعالی بودن...هر کس در مورد يه موضوع عکاسی کرده بود و حالا بايد ميومد و راجع به کارش توضيح ميداد و بقيه هم نظر هاشونو ميگفتن...چند تا از کارها خيلی جالب و عالی بودن...چند تايی اما به نظرم خيلی کليشه ای اومدن...چقدر جلوی اين زبون درازمو گرفتم که در مورد اون کارای باسمه ای چيزی نگم...مثلا موضوع پنجره بود و عکاس رفته بود از يه مشت پنجره و ديوارهای سنگی پارک جمشيديه عکس گرفته بود...يکی نبود بگه آخه اين عکسا دوزارم نمی ارزه...اگه قرار باشه موضوع پنجره باشه و تو بری  هی از پنجره عکس بگيری ولو پنجره های خوشگل و رنگارنگ اون ديگه نميشه هنر...به نظرم بايد مفهومی که از پنجره به ذهن مياد رو ازش عکس گرفت...حالا ميتونه برای هر کس مفهوم خاصی داشته باشه...يکی انتظار يکی ارتباط ...برای يکی همون دريچه ای باشه که ميشه باهاش به ازدحام کوچه خوشبخت نگاه کرد و...

يکی ديگه از کارها موضوعش مرگ و زندگی بود و دوستمون دم دستی ترين ايده رو به کار برده بود...يه سنگ قبر سفيد بين يه سری درخت سر سبز....ديگه نياز به توضيح نيست...يا يکی ديگه موضوعش آهو بود و رفته بوذ از آهوهای پارک ساعی عکس گرفته بود...البته ناگفته نماند که هميشه منتقدين کارشون از خالق اثر راحت تره...خودم که فکر ميکردم ميديدم همينشم نه به ذهنم ميرسه نه انقدر تکنيک بالايی دارم که بتونم بهتر ازونا عکاسی کنم...

اما چند تايی کار بود که خيلی جذاب بود...يکی از دوستان از جريان اتفای حريق عکاسی کرده بود...ميگفت يه ماه با اين آتشنشان ها زندگی کرده ...از صبح تا شب باهاشون بوده تا بالاخره يه دفعه تونسته از حريق عکس بگيره...البته از زندگی عادی آتشنشانها هم عکس گرفته بود...خيلی مجموعه جالبی بود...منو ياد جاکوملی و مدرسه کشيشها انداخت...اونم يه مدت با کشيشها حشر و نشر کرده تا باهاشون صميمی شده و تونسته ازشون عکس بگيره...يکی ديگه از کارها موضوعش پشت بام بود...من که ديدم خيلی خوشم نيومد ولی وقتی استاد تفسيرش کرد ديدم که کار قشنگی بوده...کار ها سياه و سفيد بود و روی پشت بام...جالبيش اين بود که کارها سوررئال شده بود...توی همه کارها آدم هايی که روی بام بودن سرشون توی کادر نبود ولی سايه شون روی ديوار سر داشت! ...يکی ديگه کارهای زيبايی از طبيعت خسته از انسان گرفته بود...زمينه همه کارها برف بود با تعدادی درخت که ميون سفيدی خودنمايی ميکرد ...بهش گفتم کارهات شبيه کارهای آقای کيارستمی شده...گفت همه بهم ميگن ولی ميدونی من خودم اون کارهارو نديدم!... يکی ديگه از مجموعه ها اسمش گل بود...از يه سری ماشينهای حامل گل عکاسی کرده بود و توی کارهاش بازی قشنگی بين گل و آسفالت ديده ميشد...توی يکی از عکس ها نور خورده بود به آسفالت و بازتاب نور درست مثل آب شده بود...جلوی کادر هم دسته های گل به چشم ميخورد...اين جور به نظر ميومد که عکس کنار دريا گرفته شده...محشر بود...

خلاصه اينم از برنامه امروز...حالا من بايد دنبال يه موضوع بگردم...نميدونم... اول ميخواستم يه موضوع مثل زندگی يا غم يا يه چيز توی اين مايه ها انتخاب کنم که ميدونم در نميادو شايد الان خيلی برای خودم هم جذابيت نداشته باشه...بيمزست... آدمو ياد فيلم هندی ميندازه.... وخيلی کليه...بايد يه موضوع جزيی تری پيدا کنم والبته با کلاس تر:))... اما دارم به يه چيزی فکر ميکنم اگه گفتين به چی؟

+ soorena ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()