بازتاب نفس صبحدمان

افاضات جميله!

وای که اين روزا چقدر هوا گرم شده...روم به ديوار کانه جهنم شده!...من فکر ميکردم خودم نازک نارنجيم بعد ديدم که نه بابا ظاهرا حرارت جدی جدی بالاست...

امروز رفتم کلی خريد مريد کردم کيف و کفش و لباس و ازين حرفا...خلاصه خانه خراب شدم ولی بجاش کلی ذوق کردم و روانم شاد شد نميدونم چرا ولی حتی يه کش سرم که ميخرم کلی نشئه ميشم..باوجود اينکه از خريد پوشاک خيلی خيلی بدم هم مياد ولی خوب هميشه نتيجه ش خوشحالم ميکنه...

داشتم اين سريال پزشک دهکده رو ميديدم که يه چيزی جلب نظرم رو کرد...اين خانوم دکتر هيچ وقت به بچه هاش نميگه که چی کار کنن هميشه فقط نکات مثبت و منفی رو ميگه و بعد تصميم گيری با خودشونه...روابط بقيه آدمها هم همينطوره..هيچ چيزی صد در صد درست يا غلط نيست و هميشه جای يه اما و اگر وجود داره...هر کس بنا به نظر و سليقه ش در مورد زندگيش تصميم ميگيره... همه خيلی به خودشون و تصميمشون اعتماد دارن حالا در هر سنی که ميخوان باشن...تصميم نهايی با خودشونه...سريال جاده اونلی يا همون قصه های جزيره کار سوليوان هم همينطور بود...نويسنده هم که خانم مدمنت گومری با اون نثر زيبا و صميميش...با خودم گفتم شايد اين فرهنگ همه کانادايی ها نباشه و کمی هم غلو و اغراق توش باشه...مثل کسی که بخواد چيز هايی رو که دوست داره تصوير کنه...

تا اينکه يکی از دوستام که الان يک سال رفته کانادا رو ديدم...ميگفت اونجا بچه های ۱۱-۱۲ سالشون از ماها بيشتر اعتماد به نفس دارن..ميگفت از بچگی طوری بارشون ميارن که چيزی که دلخواهشونه براشون ميشه  قانون و کسی هم روی حرفشون حرف نميزنه...بچه های دبيرستانی کاملا عاقل و بالغند و ميتونن يه زندگی رو بچرخونن...کاملا مستقل و متکی به خود...ميگفت طوری بارشون ميارن که ميتونن در عرض کسری از ثانيه حياتب ترين تصميم ها رو به راحتی بگيرن...تازه فهميدم که اين سريالها رو بيخود درست نميکنن فرهنگ اونا همينه...رای و نظر همه محترمه...حتی توی اين سريال که همه جرياناتش در يه دهکده اتفاق ميوفته برای هر چيز کوچيکی رای گيری ميشه و همه نظرشون رو ميدن...حالا يه نگاه يه خودمون بندازيم با اين همه داعيه فرهنگ و تمدن...فرهنگی که توش بچه اگه رو حرف بزرگترش حرف بزنه يا بخواد طبق نظر و خواست خودش عمل کنه بی احترامی کرده و محکومه به سر کشی و گستاخي...همه هر چقدر هم که نوگرا و خوش فکر باشن باز هم برای اينکه با عرف جامعه سازگار باشن و خلاصه موجودات نا به هنجاری محسوب نشن بايد يه چيز هايی رو به اجبار بپذيرن...

ميگفت حالا که بعد يه سال اومده اينجا ميفهمه که چقدر مردم ايران تو سری خورن...که عادت کردن هر چی بهشون بگی بپذيرن...به سياست کاری ندارم منظورم در همين روابط ساده روز مره ست...اونجا اگه قيمت نون يه ذره زياد بشه همه اعتصاب ميکنن ما چی؟ ما جماعت دلال که همه چيزمون از راه واسطه گری به دست مياد خودمون عامل گرونی و تورميم و جالب اينکه همه چيز هم ميوفته گردن دولت و حکومت و خلاصه هر کسی جز ما...ما هميشه منتظر يه منجی بوديم يه آدم نازنين که بياد نجاتمون بده غافل از اينکه اونی که اسيرمون کرده افکار و عقايد خودمونه...نميدونم علت چيه شايد شرايط جغرافيايی يا منابع طبيعی که هميشه از ازل ايرانی ها واسطه گر بودن هيچ وقت زحمت توليد رو به خودشون ندادن...هر دولتی هم که روی کار اومده چون از همين فرهنگ بلند شده باز همون آش بوده و همون کاسه...اگه مخالفين يه لحظه فکر کنيد که اگه قدرت ميوفتاد دست خودتون بازم همین داستان نبود؟...

اگه زيادی شعار دادم شرمنده...اگه نميگفتم ممکن بود راه نفسم بسته بشه

تا بعد...

+ soorena ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()