بازتاب نفس صبحدمان

هامون...حميد هامون...

ديشب بی خوابی به سرم زده بود و هی اين کانال اون کانال ميکردم که ديدم شبکه ۲ داره صحنه اول فيلم هامون رو نشون ميده...همون صحنه خواب...که همه لباس سفيد پوشيدن...بعد ديدم نه مثل اينکه قراره فيلم رو کامل نشون بده...خلاصه نشستم پاش...نميدونم چند دفعه تا حالا اين فيلم رو ديدم ولی اولين بارش خوب يادمه...۹ سالم بود و شديدا تب فيلم و سينما افتاده بود به جونم...اونموقع تيزر تلويزينی هامون هم مدام پخش ميشد و من بيشتر ترغيب ميشدم که فيلمو ببينم...هر چند چيزی از تيزرش نميفهميدم... تنها چيزی که ازش يادمه يه صداييه که ميگفت:هامون...حميد هامون... و بعد خسرو شکيبايی داد ميزد  که اين زن سهم منه...عشق منه... همه چيز منه...بالاخره يه روز با مامانم که هميشه پای ثابت سينما رفتنم بوده رفتيم سينما عصر جديد..۵ دقيقه دير رسيديم و باکمال احترام بليط هامونو پس دادن! ما هم راهمون به سمت سينما آزادی کج کرديم و اونجا هامون رو ديديم...من فقط يادمه که صحنه های خون و خون ريزی زياد داشت که من خوشم نيومد و شايد کمی هم ترسيدم... خواب هاش همه ترسناک بود...اون سردابه قرون وسطايی که خودش رو توش پيدا کرد که همه مشغول جراحيش بودن و بين دکتر ها بجز مهشيد خودش هم ديده ميشد...الان موندم که چه جوری تا آخر فيلم دووم آوردم...يادمه مامان آخرش گفت : حتی نتونست خودشم بکشه...توی اين يه کارم موفق نشد...

بعد ازون باز هامونو ديده بودم ولی ديشب خيلی بهم چسبيد...افکار ماليخوليايی يک نويسنده که همه زندگيش شده فلسفه و عرفان و ترديد...يه جاهايی درست مثل دنکيشوت شده بود...همونقدر ترحم انگيز...وقتی مادر مهتاب دعوتش کرده بود تا ازش طلاق دخترش رو بگيره و هامون علت بد رفتاری با مهشيد رو تزش ميگه که درباره پدر ايمان ابراهيم بوده وشروع ميکنه به توضيح دادن در باره احساساتش در مورد اين قضيه و  اينکه آخه چطور ممکنه يه پدر بتونه بچهشو بکشه و مادر مهشيد هاج و واج نگاهش ميکنه...يا اين پرسه زدن هاش در اداره و تلاشش برای انجام کارهایی که ازش خواسته شده و اصلا با روحيه اون سازگار نيست...و جستجوی بی پايانش برای علی ...که مريد حرف ها و سلوکش شده و وقتی پيداش ميکنه که خودش رو به دريا انداخته و علی نجاتش ميده...

واقعا کاراکتر هامون يکی از بياد ماندنی ترين نقش های شکيباييه نقشی که متاسفانه بعد ها خيلی تکرارش کرد...شخصيت پرخاشگر و پرحرف...و  بيتا فرهی...يک دختر پولدار و هنرمند که اونم خيلی بهش ميومد...و انتظامی...چقدر اين روزا جاشون خاليه...مگه چند سال گذشته؟ ۱۴ سال وچقدر تغيير...

من با اينکه هيچ وقت اون طوری طرفدار مهرجويی نبودم ولی هامون برام هميشه فيلم تکيه...نميدونم شايد بخاطر اينکه اولين فيلم جدی بود که توی سينما ديدم ولی نه...فکر ميکنم که در کارنامه مهرجويی هم هامون جايگاه خاصی داره...خيلی هوس کردم دوباره پری رو ببينم و سارا رو...چقدر دلم برای فيلمای اينجوری تنگ شده...که باز پاشيم شال و کلاه کنيم و بريم سينما...چقدر بنظرم اين سينما رفتنا دور مياد... واقعا چه بلايی سر سينمامون اومده؟

+ soorena ; ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢
comment نظرات ()