غم نان...

رفتم يه بيمارستان روانپزشکی دولتی توی گوتنبرگ...بيمارستان به اون عظمت ۱۴ تا تخت بيشتر نداشت...انقدر مجلل بود که بيشتر به هتل ۵ ستاره شبيه بود تا بيمارستان روانپزشکی...هر مريضی يه اتاق داشت با بوم رنگ و تلويزيون ...کافی شاپ و مبل هايی برای گپ زدن مريض ها...سالن های ورزش...صداش يکنواخت بود و به روبروش نگاه ميکرد...گفتم خب خيلی خوبه که...گفت آره انقدر خوب بود که ناخود آگاه اشک اومد توی چشمام...ياد بيمارستان فکستنی روانپزشکی خودمون افتادم...ياد مريض هايی که توی هم ميلوليدن...اون بخش های پر از تخت و مريض های درب و داغون...بی کس وکار بيچاره...با خودم گفتم چقدر ما بدبختيم...اينا چطور زندگی ميکنن ما چطور...گفتم خوبیش به همينه ديگه من بخاطر همين انقدر از سوئد و آلمان خوشم مياد...به اين ميگن رفاه اجتماعی ...عدالت اجتماعی...جامعه ای که طبقه متوسطش مرفه و خوشبختن...ميگه دوستم وقتی ديد بغض کردم گفت: منم دفعه اولی که اومدم اينجا همين حال شدم...رفته بودم اتاق زايمان...ميدیدم که چطور زائوها روی تخت زايمان خوابيدن و شوهراشون کنارشون هستن ميبوسنشون نوازششون ميکنن و چند نفر پرستار و ماما دور وبرشون هستن و با مهربونی  ميگن که چطور بايد زور بزنن و اينکه اصلا جای نگرانی نيست...اونوقت زائو های بيچاره ما توی بيمارستان های شلوغ بايد بد وبيراه بشنون و...باز پريدم وسط حرفش و گفتم چون اونجا آدمها آدمن...ارزش انسانيشون و شان انسانيشون حفظ ميشه...همونطوری که به جلوش نگاه ميکرد با سر تاييد کرد آره...بعد با صدايی که بيشتر شبيه درد دل های کودکانه بود تا صدای يک پزشک گفت اما تو دلت مياد... دلت مياد اين مريض های بيچاره خودمون رو ول کنی و بری برای اين آدمها طبابت کنی...

کشیک يکی مونده به آخر زنانه...يکی از بچه ها نشسته توی راهرو چايی ميخوره و درس ميخونه...يکی از زائو های اتاقش فول شده...داره کرون ميکنه...صدای ناله اش مياد...ميرم بالای سرش ...ميام بيرون و ميگم دکتر مريضتون داره کرون ميکنه...خونسرد ميگه ولش کن خانوم دکتر خودش کرون ميکنه...ميگم آخه گناه داره...باز ميگه چه گناهی داره اينا هر سال يکی ميزان خودتو اذيت نکن...سرشو ميندازه پايين و من که طاقت نميارم بدو ميرم بالای سر مريض که بهش بگم چطور زور بزنه دلداريش بدم از طرفی حواسم به اتاق خودم هم بايد باشه...يه ذره که خلوت تر ميشه با يکی از بچه ها سر صحبت رو باز ميکنيم...يه آدم دوست داشتنی هميشه شاکی...ميگه من دليلی نداره وقتی بهم ماهی ۸۰ تومن حقوق ميدن از جونم برای مريضام مايه بذارم...من دليلی نداره وقتی کسی برای پزشک ارزش قايل نيست کاسه داغ تر از آش بشم...وقتی کسی براش مهم نيست که يه دانشجوی پزشکی آينده کاری ش چيه حقوقش چقدره  چرا من بايد دلم بحال مريض بسوزه چرا بايد زيادتر از اونی که بهم حقوق ميدن از خودم مايه بذارم...نگاهش کردم ميدونستم که اين چشما راست ميگن ميدونستم که گرفتاری زياد داشته و داره و...گفتم ميدونم من قطعا هيچ وقت مث شما نبودم شايد حرفام شعاری باشه که احتمالا قسمت زياديش هم هست چون من هيچ وقت غم نان نداشتم به عبارتی دلهره آينده رو نداشتم هيچ وقت لازم نبوده نگران درآمد حرفه م باشم هميشه خيلی ايده آليستی نگاه کردم به زندگی اما يه چيزی ميگم...ما که توی اين شرايط داريم کار ميکنيم با همون حقوق کذايی با همون بی احترامی ها حالا که اينجا هستيم و بايد هم ۲۴ ساعت توی اين ليبر باشيم من ميگم چرا حالا که وقت و انرژی مون رو گذاشتيم لااقل مفيد نباشيم...من همیشه دلم ميخواد طوری رفتار کنم با مريض هام که دوست دارم اگه يه وقت گذارم به يه بيمارستان آموزشی افتاد باهام همونطور رفتار بشه... ميدونين دلم ميلرزه وقتی کسی مريض ها رو دسته بندی ميکنه و رفتارش مطابق با سطح فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی مريضش تغيير ميکنه...قبول دارم که شرايط خوب نيست ولی اين دليل نميشه که ما بخاطر شرايط بد خودمون بدتر بشيم... يه ذره فکر ميکنه و ميگه خيلی خوبه که آدم اينجوری فکر کنه ولی حقيقت زندگی اينقدر رويايی نيست...ميگم قبول دارم من هنوز وارد دنيای واقعی نشدم انترنی رو نميشه با محيط کار با دنيای واقعی مقايسه کرد و توی کشور ما فشاری که روی مرد ها هست روی خانم ها نيست و انتظاری که از مرد دارن به عنوان نان آور هم خيلی بيشتره اما من چون با آدمی زندگی کردم که همه افتخارش اين بوده و هست که فول تايم توی بيمارستان دولتی کار کرده در صورتی که ميتونست نصف وقتش رو بذاره روی بيمارستان های خصوصی و چند برابر درآمد داشته باشه ميگم که ميشه جور ديگه ای هم به دنيا نگاه کرد...تا مياد حرف بزنه ميگم ميدونم زمان پدر ومادر های ما دنيا اينجوری نبود...اونموقع هر چيزی حرمت خودش رو داشت...حقوق سرباز های اون دوره از پزشک های طرحی ما خيلی بيشتر بود...درسته که اون فضا آدمهای انسان تری رو بار آورده تا فضايی که ما توش نفس کشيديم و بزرگ شديم اما باز هم بين اون آدمها کسايی هستن و بودن که طور ديگه ای زندگی کردن حداقل کمتر کسی بوده که اينطور خودش رو وقف کارش و مردم بکنه...با دقت بيشتری گوش ميکنه و بيشتر سکوت ميکنه...ادامه ميدم که ميدونم شما چی ميگين من خودم هم معلوم نيست چند سال ديگه چطوری باشم يقين هم دارم هيچ وقت نخواهم تونست تمام عمرم توی يه بيمارستان دولتی کار کنم اما امیدوارم که حداقل همون چند سال ديگه موقع حرف زدن با مريض هام لحنم با همه يه جور باشه...و نذارم اين شرايط و اينهمه فشار اقتصادی و اجتماعی حرمت اين لباس سفيد رو خدشه دار کنه...ميخندم و ميگم آرزو که برجوانان عيب نيست ديگه نه...آدمها با آرزوهاشون زنده ن ...غم نان اگر بگذارد...غم نان... غم حرمت های به باد رفته... غم تحريم های اقتصادی... غم...

/ 21 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

سلام. راستی! مگه انسانيتی هم باقی مونده هنوز؟ چند حرفه انسانيت؟ / اينجا رو دوست دارم و سر می‌زنم ولی کامنت هم هميشه نميذارم. گاهی هم حس می‌کنم که بی‌ادبی باشه اگه ننويسم: «آمدم نبوديد، بعدا می‌آيم!»

کوچه باغ

از همان روزی که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود . به کوچه باغ ما هم سری بزنيد .

پر گل

خوشم میاد از این وبلاگ زیاد! :):):)

آرزو

می دونی من هنوز شخصا وارد کار عملی نشدم اونطور که بايد و شايد... ولی تا به همين جاش هم ميبينم که در عمل نمی تونم اصولی رو که بهش اعتقاد دارم پياده کنم. شايد نصفيش ضعف خودم باشه. اما قسمت عمده اش مشکل سيستمه...

پانته آ

سلام بر خانوم دکتر عزيز. چرا پس وبلاگت توی بلاگرولينگ بالا نمی آد وقتی آپديت ميکنی؟ کلی از مطالب قديميت رو نخونده بودم. اول اينکه از اون مطلب عروسی خيلی خوشم اومد. آفرين به اين عروس. من کلاً لذت ميبرم وقتی آدمهای با اعتماد به نفس رو ميبينم :) بعد هم راجع به اين مطلبت، والله ما که دکتر نيستيم، اما فکر ميکنم همين ايده آل فکر کردنه که آدم رو به ادامه ی مسير و تلاش بيشتر وادار ميکنه. حالا اگه در واقيت نتونست به خيلی هاشون جامه ی عمل بپوشونه، يه حرف ديگه است. مهم اينه که آدم تلاشش رو کرده باشه در مسيری که فکر ميکنه درسته. خوش باشی هميشه :)

scholar

سلام سايت جالبی داريد لطفا به سايت من هم سری بزنيد و اگر امکان داره آدرس سا یتم را در سايتتون بگزاريد ممنون Scholarforum.com is built to establish a network of scientists, research professionals, Ph.D. students and alike, across the world to help each other through information bridge.

فاطمه

sabah

سلام خیلی وقته که ندیدمت!!!یعنی وبلاگت رو که معرف خودته!!!داغ ما رو هم تازه کردی!!!۱

هستی