behind the scene

حين کار توی اورژانس شهرمون گاهی اتفاقات جالبی ميوفته , اتفاقاتی که هيچ منظوری توش نيست و خنده داره مث پشت صحنه فيلم ها...چند تاش روی مينويسم هر چند زليخا گفتن و يوسف شنيدن...شنيدن کی بود مانند ديدن...03.gif

من زياد سر به سر مريض هام ميذارم... اصولا بايد يه ارتباط عاطفی باهاشون برقرار کنم تا بتونم ازشون بپرسم مشکلشون چيه ...نميتونم صاف  آبسلانگ رو بگيرم دستم و بی گفتگو ته حلق مريض رو ببينم و سرم رو روی نسخه پايين بيارم و تند و تند دارو ها رو بنویسم...خب در مورد بچه ها راحت ترم و حتی شيطون تر و خبيث تر...مخصوصا بچه هايی که گريه ميکنن يا بغض ميکنن همچين که منو ميبينن... به اين بچه های کوچولو نگاه پر از شيطنتی ميکنم بعد ميگم نترس کاريت ندارنم... بعد که ميبينم همچنان از ديدن اون روپوش سفيد گريه ميکنن ميگم ازین ميترسی؟ از اين آمپول زرده ؟ و درجه زرد رنگ رو بر ميدارم و ميگم ببين چه خوشگله16.gif و بچه بينوا از گريه کبود ميشه:)) اين يکی از ترفند های من برای نزديک شدن به مريض هاست04.gif يه بار يه آقای جنتلمنی بچه اش رو آورده بود من طبق معمول داشتم باهاش شوخی ميکردم آقاهه هيچی نگفت آخرش گفت ببين بابا چه خانوم دکتر خوبيه ببين چقدر باهات شوخی ميکنه ازون شوخی هايی که باباتم باهات نميکنه!!! منو ميگی سرمو انداختم پايين و احساس کردم داره لپام گل ميندازه:))

سری اولی که رفته بوديم خيلی اورژانس شلوغ بود ما هم که تازه کار ,کلی استرس و فشار تحمل ميکرديم ...من که قیافه هيچ کس رو يادم نميموند الانم خيلی اوضاع تعريفی نداره ولی اون موقع ديگه رييس بيمارستان و همراه مريض رو از هم تشخيص نميدادم! القصه  يه بار که طبق معمول اورژانس شلوغ شده بود يکی از پرستار های رده بالا اومده بود اورژانس با لباس شخصی! سر بزنه و من جای همراه مريض گرفتمش و با غيظ بهش گفتم آقا بدو برو فلان دارو رو برای مريضت بگير بيار ! اون بينوا هم هيچی نگفت نسخه رو گرفت و رفت بعد يکی از پرستارا اومد گفت خانوم دکتر اين که آقای فلانی بود...من دلم ميخواست زمين دهن باز کنه برم توش 08.gifکلی از آقای فلانی عذر خواهی کردم ولی خيلی ضايع شد...

يه دفعه داشتم شيفت رو به دوست گرمابه و گلستانم تحويل ميدادم ما معمولا سر تحويل شيفت مريض ها رو تعيین تکليف ميکنيم يعنی مريضی که ميشه مرخص کرد مرخص ميکنيم و بعد مريض ها رو تحويل ميديم در واقع اورژانس رو تا جايی که ممکنه خالی ميکنيم...خلاصه يه پسر تيتش با يه همراه تيتيش تر فکر کنم اومده بود يه سرم بگيره وبره... من مرخصش کرده بودم ولی هنوز دارو براش ننوشته بودم...يه مريض ديگه هم که يه خانومی بود يادم نيست برای چی تخت بغل خوابيده بود...اين وسط اورژآنس باز شلوغ شده بود و دوست گ و گ من هم از استرس قرمز شده بود و داشت دور خودش ميچرخيد که همراه اين مريضه رفت سراغش و گفت دارو های مارو بنويس...من داشتم از دور نگاهشون ميکردم که دوست گ و گ رو کرد به پسره که کلی هم مودب و با کلاس بود گفت در واقع تحکم کرد: حامله است؟ اون پسره همينطور هاج و واج داشت نگاهش ميکرد که چی ميگه...از طرفی انقدر قيافه دوست گ و گ ترسناک و جدی شده بود که توی زبونش نميچرخيد بپرسه چی ميگی داشت من و من ميکرد که کاسه صبر دوست گ و گ تموم شد و گفت چرا جواب منو نميدی آقا ؟ميگم مريضتون حامله است؟؟؟ اينبار صداش رفته بود بالاتر و پسر بينوا همچنان مقهور داشت من من ميکرد من رفتم جلو با يه لبخند نصف نيمه در حاليکه سعی ميکردم وانمود کنم هيچ اتفاقی نيوفتاده گفتم خانوم دکتر فکر کنم شما مريض ايشون رو با اون خانوم که تخت دوم خوابيده اشتباه گرفتين مريض ايشون آقای فلانی هستن...بعد ديدم پسره بينوا يه ذره از شوک در اومد و شروع کرد به خنديدن حالا نخند کی بخند...احتمالا داشته توی ذهنش تجسم ميکرده که رفيقش حامله باشه و هی بيشتر و بيشتر ميخنديد...الهی:) دوست گ و گ نازنينم هم که انقدر تحت فشار بود گفت :خب نميگه مريض من خانوم نيست چی کارش کنم؟

يه آقای افغانی رو با اسهال خوابونده بودم سرمش تموم شده بود و مرخص بود...همراهش اومد از من بپرسه چی بهش بديم چی نديم...طبق معمول سر تحويل شيفت بود...دوست گ و گ نشسته بود کنار من و گوش ميکرد که من دارم به اون آقای بينوا ميگم بهش چند ساعت دوغ بدين آبميوه و نوشابه ندين...بعد ميتونين فرنی, پوره سيب زمينی و کته ماست بهش بدين...من که نميفهميدم چی دارم ميگم انقدر خسته بودم که مث نواری که روشنش کرده باشن داشتم اطلاعات از خودم در وکردم ! ولی اون آقای افغانی بينوا که احساس ميکرد من دارم چينی حرف ميزنم وسط اون همه کلمه به ماست که رسيد ذوق کرد و انگار به کشف قاره آمريکا نائل اومده باشه با لحن پيروز مندانه ای گفت :آها ماست! ماست ميدم بخوره...دوست گ و گ از خنده مرده بود :))ميگفت تو نديدی اون بينوا چطور وقتی ميگفتی پوره سيب زمينی چشماش گرد شده بود...

عيد اورژانس منفجر بود...يه مريضی اومده بود يه آقايی با دو تا بچه ۶ و ۸ ساله با شب ادراری...از بخت من رفته بود پيش متخصص اطفالمون و همه آزمايش ها رو براشون نوشته بود...اول که اومد من گفتم بايد آزمايش بده که فوری ازمايش ها رو در آورد نشونم داد همه طبيعی بود..حالا من يادم نمی اومد درمان شب ادراری چی بود ...خدايا يه ضد افسردگی سه حلقه ای بود ولی ايمی پرامين بود؟ نورتریپتيلين بود ؟حالا دوزش چی بود؟ مريض رو به يه بهانه ای فرستادم بيرون و رفتم سراغ کتاب هام ولی هيچ جا چيزی پيدا نکردم...بعد گفتم ببرينشون پيش خانوم دکتر متخصصمون...گفت اون رفته مرخصی بعد هم اضافه کرد حالا خودت يه کاريش بکن ديگه اين بچه ها مارو عاصی کردن...ای خدا ميخواستم بشينم گريه کنم از دست اين مريض...جان من برو ...ميخواستم بگم  به خدا يادم نيست چی بايد به بچه بدم چقدر بر حسب وزن بدنش...که يه دفعه در باز شد و جراح هميشه خندونمون اومد که سلام کنه و عيد رو تبريک بگه و بره بخش...من همچين که ديدمش انگار بهم دنيا رو دادن از پشت ميز بلند شدم و با شتاب رفتم طرفش...بينوا تعجب کرده بود که من چرا انقدر دارم ميام جلو ...رفتم و رفتم تا خودم رو رسوندم به گوشش:)) حالا اين وسط تند تند داشتم سال نو رو به خودش و خانواده اش  و دودمانش تبريک ميگفتم... همچين که نزديکش شدم آروم گفتم ببخشيد دکتر شرمنده درمان شب اداری توی بچه ها چی ميشه...سورپريز شد ولی فوری با صدای آرومی گفت ايمیپرامين نصف قرص شب ها و من بدو تشکر کردم و رفتم توی مطب:)))))))))))

باز مطب شلوغ بود...خسته بودم حسابی...يه مادری بچه اش رو آورده بود...من درجه رو گذاشتم زير بغل بچه... داشتم به مريضی که توی اورژانس خوابونده بودم فکر ميکردم و توی ذهنم تشخيص افتراقی ميذاشتم که در عالم هپروت خيلی رويايی رفتم طرف مادر بچه , آبسلانگ و چراغ قوه رو برداشتم  و گفتم دهنتون رو باز کنيد... ديدم داره ميخنده و تازه دوزاريم افتاد که اين که مريض نيست اين مامانشه :))

با جراحمون کار داشتم زنگ زدم اتاق عمل گفتن يه ختنه داره انجام ميده و بعدش کارش تمومه...رفتم مطب داشتم مريض ميديدم که يه خانومی اومد با نسخه جراحمون تا دارو هاش رو توی دفتر چه بنويسم اسم مريض مذکر بود...گفتم از اتاق عمل اومدين گفت بله...ناخود آگاه بدون اينکه نگاه کنم به دارو ها که کپسول سفالکسين و غيره بود و قاعدتا برای بچه کسی نمينويسه به خانومه خيلی جدی گفتم - حالا نميدونم چه مرضی بود يحتمل ميخواستم بگم من از همه چيز خبر دارم -همون مريضيه که الان دکتر ختنه اش کرده ديگه درسته...گفت نه و بعد شروع کرد به خنديدن ...خم شده بود روی شکمش و ميخنديد گفت مريض ما که بچه نيست بعد ديدم يه آقای ۲۵-۲۶ ساله از در اومد تو...حالا خانومه بخند من بخند...مگه ميتونستم جلوی خودم رو بگيرم...هر چی هم بخودم ميگم نخند زشته باز نميشه زود دارو هاش رو نوشتم که بره ولی همينطور خودم داشتم به خنديدن ادامه ميدادم!

باز يه آقايی اومده بود که فارسی هم درست بلد نبود حرف بزنه...درد عضلانی داشت...پرسيدم کارتون چيه که خياط بود و به من نشون داد که چطور همش يه کار خاص رو انجام ميده و خم ميشه روی ميز..با اعتماد بنفس شروع کردم براش توضيح دادن که علت همه اين دردها اينه که توی يه position خاص قرار ميگيرين و بايد position  تون رو  هر از گاهی تغيير بدين بعد از قيافه مبهوتش دوزاريم افتاد که باز چينی حرف زدم...

يه پسر کپلی يازده دوازده ساله اومده بود که ميخواستم براش دارو بنويسم گفتم برو روی وزنه...بی گفتگو معلوم بود بالای ۵۰ کيلو هستش...گفتم وزنت ميدونی چقدره؟ گفت نه...بعد چشمکی زدم و با لبخند گفتم ۱۰۰ کيلوی اول يا دوم  مثلا داشتم مث کشتی گيرا حرف ميزدم ...که ديدم مامانش داره ميخنده و به اون يکی پسرش ميگه چه خانوم دکتر شوخيه چقدر خوش اخلاقه ولی خودم کلی حالم خراب شد...بازم خيلی مادرش بينوا دل صافی داشت که هيچی بهم نگفت...

من ديگه زيادی مودبم يه وقتا خودم هم خنده ام ميگيره از دری وری هايی که ميگم...رفته بوديم توی اورژانس شهر مجاور من دنبال دستشويی ميگشتم...همينطور فلش ها رو دنبال ميکردم که ديدم از همون حوالی يه خانومی داره مياد...يه خانوم با لباس محلی...بهش گفتم شما دستشويی تشريف داشتين؟؟؟ که ديدم داره هاج و واج نگاه ميکنه گفتم دستشويی کجاست که نشونم داد بعد با خودم گفتم قطعا همزاد ملانصر الدين خودتی آخه دستشويی تشريف داشتين هم شد حرف:))))))))

/ 29 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيد محسن

به نام حضرت دوست . . خسته نباشيد . . . . در پناه حضرت دوست

تينا

اصولا آدم کینه ای و عقده ایی نیستم ولی دعوتنامه ت رو دیر دیدم به دعوتنامه آرزوها درش کن! در رابطه با پستتم بسی خندیدیم!

سورنا

نورا جان بينوا حامله که نبود دوست گ و گ من داشت با کتک به این درجه ارتقاش میداد:))) بازم اختیار دارین بهناز میم ممنون سید محسن عزیز تینا جونم منم بخدا میخواستم بنویسم ولی چه کنم که آرزو هام در حد و اندازه ای نبود که چیز دندون گیری از توش در بیاد

مگا خلاقيت

ميدونم خانم دكتر خيلي سرت شلوغه نمي توني به ما سر بزني ولي چرا اينقدر طولاني مينويسي

رضا

حالا بالاخره درمان شب ادراري چيه ؟

کيوان

سلام دوست عزیز یه سایت سرف (surf) ایرانی کارش را به تازگی شروع کرده! Http://www.kayvanpay.com سايتهاي سرف(surf) بابت تماشاي تبليغات به كاربرانشون پول پرداخت مي كنند. آگهي تماشا كن و بابتش پول دريافت كن! پولي كه بابت تماشاي تبليغات كسب مي كني را مي توني توي حساب شخصي خودت در بانكهاي ايران دريافت كني. محدوديت پرداخت هم نداره يعني با اولين آگهي كه تماشا كني مي توني تقاضاي پرداخت كني. و حداكثر در مدت 3 روز كاري پول به حساب بانكيت واريز مي شه. ارزش آگهي ها 10، 20، 30 و 40 تومان هست. اگر زيرمجموعه جذب كني بدون اينكه از درآمد زيرمجموعه هات كم بشه 10% درآمدشون به حساب تو واريز مي شه! اگر براي KayvanPay مشتري پيدا كني 50% (نصف) سود قرارداد به حساب تو واريز مي شه. عضويتش رايگانه و لازم نيست هيچ پولي پرداخت كني. امتحانش ضرر نداره. يك بار امتحان كن. برای اطلاعات کاملتر

TRAVERTINE

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

ايرمان

سلام نمی دونم چرا کامنتهای من اينجا ثبت نمی شند؟؟؟!!!به خدا خيلی وبلاگتو دوست دارم واسه جوجه اکسترنی مثل من هم انگيزست و هم استرس!!!