ايستاده با مشت

بالاخره اون سفری که اینقدر انتظارش رو میکشیدم انجام شد...دو هفته دور از اجتماع خشمگین...دو هفته ای که موبایلم آنتن نمیداد اینترنت نداشتم و روزنامه نخوندم...شاید تنها دلخوشیم تلویزیون بود که گاه به گاه بین اون بیداری های بین کشیک سرکی بهش میکشیدم و اینجوری احساس میکردم من هنوز توی این کشور زندگی میکنم...اما این دو هفته رو دوست داشتم شاید یکی از خاطره انگیز ترین دو هفته های زندگی من بود...خیلی سخت گذشت اما من لحظه لحظه اش رو دوست داشتم و شکر میکردم...شاید چون همون جایی بود که دلم میخواست برم همون شرایطی که دوست داشتم تجربه کنم...فکر میکنم آدمها خوشبختی هاشون رو حتی توی بدترین شرایط وقتی خودشون از قبل اون شرایط رو  توی ذهنشون ترسیم کردن پیدا میکنن...این دو هفته هم از همون دو هفته ها بود...بعد کلی دوندگی درست روز آخر تونستم سیم کشی اینترنت رو درست کنم ولی دیگه فرصت نشد وصل بشم به دنیای مجازی...یه چیزایی توی خواب و بیداری های بعد از کشیک نوشتم که میذارم اینجا...هر چی هست اولین تجربه منه به عنوان یه پزشک توی یه جایی که تا یه ماه پیش اسمش رو هم نشنیده بودم...

چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵

ایستاده با مشت

اینجا یکی از شهر های لارستانه جنوب شرقی استان فارس...امروز سومین روزیه که من و دوست گرمابه و گلستانم داریم کشیک میدیم...یه بیمارستان کوچیک وسط یه جاده که دو طرفش کوهه و دشت که با گلهای خودروی زرد و بنفش پر شده و تا چشم کار میکنه گل و سبزه است الان اینجا بهشته انگار تا ته دنیا رو میشه دید...هوا خنکه...ظاهرا بهترین هوای این ناحیه مال همین فصله...تابستونش جهنمه میگن از آسمون آتیش میباره...بیمارستان کوچیک ما سرسبزه و دنج...پانسیون ما آخرین خونه توی حیاط بیمارستانه...یه خونه کوچیک با سه تا اتاق خواب...نمیدونم اما از روز اولی که اومدیم اینجا با اینکه از خستگی و دلشوره قالب تهی کرده بودیم اما تک تک علف ها سنگفرش ها و کوه های اینجا رو دوست داشتم...احساس خوبی داشتم...

اما اولین شبی که رسیدیم رفتیم که کشیک رو تحویل بگیریم...اورژانس داشت میترکید...یه اتاق کوچیک به اسم اتاق پزشک کشیک یا مطب و یه صف طولانی از مردمی که پشت در ایستاده بودن و مای تازه وارد نابلد...تا ۲ صب مشغول جمع و جور کردن مریض ها بودیم...من که در جا سه تا مریض بستری کردم...سومی رو که بستر ی کردم پرستار بینوا در کمال شرمندگی گفت ما همش چهار تا تخت داریم خانوم دکتر...اما من مجبور بودم...اولین مریضی که دیدم یه خانوم ۷۰ ساله بود با دیسترس تنفسی...نارسایی کلیه دوطرفه که قرار بود فردا صب بره لار دیالیز بشه و الان با ادم دست ها و پاها و آسیت اومده بود...شانس ما متخصص داخلی و اطفال رفته بودن مرخصی...توی انترنی خدا رو شکر یه چیز رو که اقلا یاد گرفتم این بود که کدوم مریض ها بدحالن و باید بستریشون کرد یا زود به دادشون رسید...این خانوم ۷۰ ساله هم هم تعداد تنفسش زیاد بود هم نبضش بالا بود...اون یکی مریض هم یه خانوم ۸۰ ساله بود یا دیسترس تنفسی تب و علایم سرماخوردگی که اون رو هم بدون گرفتن عکس سینه براش سفتریاکسون شروع کردم...مریض سرماخوردگی از سرو کولمون بالا میرفت و من برای هر بچه ای دو ساعت ضرب و تقسیم میکردم تا بالاخره بر حسب وزن مقدار لازم رو پیدا کنم...

شب اول دوستم موند اورژانس و من ساعت دو خوابیدم...میگفت تا صب مریض قلبی اومده بوده...صب که رفتم ازش تحویل بگیرم باز قلقله بود...هر شیفت ۶ ساعته حدودا ۵۰ تا مریض سرپایی میدیدیم...منم که همه رو سرتا پاشون رو معاینه میکنم کلی طول میکشید...این وسط نگهبان مسن بیمارستان هی جلوی مریض ها میگفت توروخدا زودتر مریض ببین!...جالب بود به مریض ها که میگفتم لباستون رو بزنید بالا ریه تون رو گوش کنم اغلب میگفتن تا حالا کسی ریه مون رو گوش نکرده بود...

کم کم دستم اومد به بچه ها چی بدم...برای همه بچه های ۶-۷ ساله تا بیست و سه چهار ساله پنی سیلین نوشتم بین این همه پنی سیلینی که نوشتم شاید فقط دو سه تاش اندیکاسیون داشت...بقیه رو هم سفیکسیم...من همیشه مخالف این جور درمان های کتره ای بودم اما چاره ای نیست اینجا باید حتما سوزن رو برای مریض بنویسی تازه نمیخواستم ریسک کنم بهر کس توی سن نوجوانی بود پنی سیلین میدادم اما کم کم درمان کردن هام هم سریع تر شد هم بهتر...اما وقت سر خاروندن اینجا نیست...وقت کتاب نگاه کردن و چک کردن...مجبورم مریض ها رو بفرستم بیرون و فوری دوز دارو ها رو نگاه کنم...

جی پی گری رو هیچ وقت دوست نداشتم...توی دوره انترنی هم همیشه از مریض سرپایی فرار میکردم و اینجا بالای ۹۰ درصد مریض ها سرپایی هستن...اما من بالاخره بین این مریض های سرپایی هم کیف خودم رو میکنم و کاری رو که دوست دارم انجام میدم...یه خانومی توی این هیرو ویری اومده بود که افسرده بود...۲۴ ساله و بشدت غمگین...کلی مریض دیدم و هی با اون هم وسطش حرف میزدم...آخر سر فهمیدم که از یه استان دیگه اومده اینجا و ازدواج کرده...میگفت خیلی عصبیم بچه ام رو هم خیلی کتک میزنم...گفتم برو لار پیش روانپزشک...یکی از پرستارا میگفت لار یه روانپزشک داره...گفت آخه مردم فکر میکنن خل و چلم...گفتم شوهرتو صدا کن بیاد تو...گفتم خانومتون غمگینه باید بره پیش روانپزشک یا روانشناس پیش کسی که بتونه باهاش درد دل کنه و اونم راهنماییش کنه گفتم اگه من وقت داشتم خودم باهاش حرف میزدم ولی این یه کار تخصصیه پیش داخلی و عمومی بری فایده نداره...شوهرش بر عکس چیزی که فکر میکردم خیلی هم استقبال کرد...لبخندش رو دیدم که انگار یه روزنه امیدی پیدا کرده و خستگی م در رفت...با خودم گفتم همین به مریض برای من بسه انقدر انرژی بهم میده که بتونم صد تا مریض سرماخورده دیگه هم ببینم...

شب با دلهره و اضطراب خوابیدم...میترسیدم مریض بدحال بیارن و من بیدار نشم...شب تا صب خبری نبود تا ۶ و نیم صب که با صدای ذجه و فریاد از خواب بیدار شدم...زنگ کذایی هم بصدا در اومد...فقط دویدم تو دلم دعا دعا میکردم بتونم کاری بکنم...خیلی حس عجیبیه اینجا همه به دید  خدا بهت نگه میکنن و ازت توقع دارن...یه مریض تو ی اتاق احیا بود...یه مریض قلبی...خشکم زده بود ارست کرده بود...فوری شروع کردیم به ماساژ...اینتوبه کردن رو سراغش نرفتم فقط گفتم دو تا آدرنالین  برای مریض زدن آسیستول بود و سابقه جراحی کرونر داشت یه مرد ۴۲ ساله...فوری زنگ زدن متخصص بیهوشی اومد...تا اومد مریض رو اینتوبه کرد و همین طور ماساژ ادامه داشت...خیلی با دلسوزی کار میکرد...برام خیلی جالب بود...توی بیمارستان من هیچ وقت ندیده بودم کسی انقدر با وسواس کار بکنه...هم ماساژ میداد هم دارو تزریق میکرد هم عرق میریخت...نزدیک چهل دقیقه احیا و مریض بر نگشت...

و من اولین گواهی فوت دوران طبابتم رو نوشتم برای یه مرد ۴۲ ساله قلبی...

صب باز درمونگاه شلوغ بود...یه خانوم ۶۰ ساله حدودا میگه یه قرص اشتها آور برام بنویس...چرا مادر جان؟ غذا از گلوم پایین نمیره...دستش رو میذاره روی گلوش و میگه اینجا درد میگیره...میگم اشتها داری؟ میگه نه...وزنت کم و زیاد نشده میکه کم شده میگم چند کیلو نمیدونم...یه لحظه یاد مریضم توی بخش داخلی میوفتم...همون مردی که با کانسر ازوفاژ اومده بود...یکسال ازین دکتر به اون دکتر و کسی تشخیص نداده بود مشکلش چیه...اون موقع پیش خودم گفته بودم آخه چطور میشه کسی توجهی نکرده باشه...گفتم ممکنه اشتها و کاهش وزن الکی باشه اما این غذا نخوردن اگه یه درصدم درست باشه باید بره شیراز...یادم میوفته اون خیابون زند و دانشگاه و بیمارستان فوق تخصصی فقیهی...میگم مادر جون گوش کن چی میگم باید بری شیراز باید بری پیش متخصص گوارش...میگه چرا...میگم ممکنه قضیه جدی باشه باید بری ببینن چرا غذا از گلوت پایین نمیره...میگه حالا پیش فلان دکتر برم یه قرص اشتها آور بده میگم نه فقط شیراز...روی کاغذ براش مینویسم...شیراز بیمارستان فقیهی فوق تخصص گوارش...میری اینجا...نمیدونم میره یا نمیره...مهر هم ندارم که یه نامه بنویسم و بدم دستش فقط خدا خدا میکنم قضیه جدی نباشه...

آخرای روز دوم که میشه میام خونه...هم خونه ایهامون دو تا دختر ماما هستن...با هم شام درست میکنیم و میخوریم و پرستاران نگاه میکنیم...اونا بابونه از توی حیاط چیدن و دم کردن... میخورم و یه حموم گرم و تا صب راحت میخوابم...صب که بیدار میشم تازه یه کم استرسم کم شده...

حوالی ظهر میگن بدو برو بخش زایمان مریض بد حال داریم...تا برسم به اونجا میمیرم و زنده میشم تو دلم میگم یعنی یه CPR دیگه؟...یه نوزاد تازه بدنیا اومده کبود افتاده...برادی کارده...پرستار ها هیچ کار خاصی نکردن جز اینکه با پوار دهنش رو از ترشح خالی کنن...اولین چیزی که به ذهنم میرسه راه هواییه...به یکیشون میگم ساکشن بیاره...یادمه نوزادا همه مشکلاتشون از تنفسشونه و گرفتگی راههای هوایی...به اون یکی میگم ماساژش بده و خودم شروع میکنم به ساکشن کردن...با تحریک پوستش و ساکشن یه ذره نفسش بر میگرده...نبضش میره بالا و پوستش صورتی تر میشه...متخصص بیهوشی هم میاد...اونم یه مقدار ساکشن میکنه...بچه گرانتینگ داره و رترکشن...NICU لازم داره...به متخصص بیهوشی میگم دکتر من بدکشیکم یا  همیشه انقدر احیا به شما میخوره؟:)...

متخصص اطفالمون مرخصیه...NICU هم فقط شیراز داره...زنگ میزنم ستاد هماهنگی میگه ممکنه تا فردا صب جا پیدا نشه...یعنی تا اعزام بشه مسوولیتش با منه...زنگ میزنم به دکتر اطفال لار...ببخشید میخواستم برای نوزاد آمپی جنتا شروع کنم تند و تند دوز رو میگم و اون تایید میکنه...اوردرش رو مینویسم...پیش خودم میگم به حق کارهای نکرده...هر چی توی انترنی گفتن طرف نوزاد نرین جیزه کار شما نیست کار کار تخصصیه اینجا میدن دستت هم احیاش کنی هم براش اوردر بنویسی...

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فروغ

خسته نباشيد خانم دکتر...اومدين نزديک ما....اگه خواستين بازم مريض بفرستين شيراز٬بگيد بيان درمانگاه مطهری٬بغل بیمارستان نمازیه....اتندينگ ها همه اونجا هستند٬هر روز به جز پنجشنبه ها...برای گوارش هم استاد تقوی خوبه...اگه دوست داشته باشين اطلاعات بيشتری از پزشکای اينجا ميتونم در اختيارتون قرار بدم...

آرزو

آخی!!!! خوبه که اينقده راضی بيدی! ميگم چرا اس ام اسام نميادا

آينه

چه حس عالييه اين ورود به دنيای واقعی کار و مسؤوليت. خسته نباشی خانوم دکتر، به اميد روز های پر از موفقيت و شاد آينده!

شقایق

سلااااااااااااااام برم بخونم ببينم چه کارا کردی

زهرا

سلام خيلی خوشحالم که خوشحالی . اما چرا بايد به مردم اونجا بيشتر آمپول داد ؟

نورا

به به چه عجب سورنا خانوم

iran nuclear

سلام وبلاگ مفید و خوبی دارید سایت ما را هم بازدید فرمایید موفق یاشید www.energyhasteyi.persianblog.ir

سورنا

به مهشاد: مرسی عزيزممنم دلم تنگ شده بود به فروغ: وای ممنون من عشق ارجاع دادن مريضم و هيچ جا رو هم نميشناسم مرسی پس ازين ببعد ميگم برن درمانگاه مطهری راستی خيلی خوشحال ميشم بيشتر در مورد پزشکای اونجا بدونم ممنون به آرزو: آره هيچ چی اس ام اس نگرفتم به آينه: مرسی عزيزم ب

آرميتا

نمی‌شه يکم خلاصه تر بنويسی حوصله‌ی خوندن ندارم

سورنا

به آرميتا چشم يه کاری هم ميشه کرد شما ايميل بدين من خلاصه مطالبو خدمتتون بفرستم ولی باشه قول ميدم خلاصه تر بنويسم