من نه منم

خب بعد از قريب به دو ماه تاخير از دعوت ارسلان ,من ميخوام در باره خودم بنويسم بيشتر در باره چيزها و آدمهايی که روی من تاثير گذاشته...

داستان از اونجا شروع شد که من تمام چهار پنج سال اول زندگيم رو يعنی اکثر قريب به اتفاقش رو پيش مادر بزرگ و پدر بزرگم بودم...توی يه خونه درندشت با يه حياط بزرگ...که تنها نوه های خاندان که من و پسر دايی م باشيم توی اون حياط زندگی ميکرديم عشق ميکرديم...از صب تا شب خاک ها رو زير و رو ميکرديم دونه ميکاشتيم از درخت بالا ميرفتيم و هر کاری که به عقل جن هم ميرسه يا نميرسه ما توی اون بهشت کوچولو مرتکب ميشديم...من بيشتر از پسر دايی م  حتی اونجا بودم من با مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه مامانم بزرگ شدم...وقتايی که ميرفتم اونجا دلم نميخواست برگردم...کلی دوز و کلک سوار ميکردم تا بر نگردم تهران و برم مهدکودک...و اون دوره يکی از قشنگترين و شايد سرنوشت ساز ترين دوره های زندگی من بود...توی اون خونه بزرگ و بين آدم هايی که من رو خيلی دوست داشتن ودر عين حال بهم پر و بال ميدادن بهم اعتماد ميکردن من آزاد بار اومدم بدور از قيد و بند هايی که بچه های آپارتمانی دارن بدور از ترس از مريضی و زخمی شدن...مامان بزرگ من ميگفت بچه تا زمين نخوره بزرگ نميشه تا خاک بازی نکنه بزرگ نميشه و الان که خودم رو با خواهرم با بچه های ديگه که توی خونه های تهران و با نگرانی های مادرانه و پدرانه بزگ شدن مقايسه ميکنم ميبينم که راست ميگفت... که چقدر اون رهايی و آزادی که به من دادن در شخصيت الانم اثر گذاشته...به قول مامانم خلق و خوی روستايی درم اثر کرده:)

دوره دبيرستان دوره بدی بود برای من..يه تغيير ذهنی بزرگ يه جور عصيانگری...و توی همه اين عصيانگری ها منی که با معدل ۹۶/۱۹ از راهنمايی اومده بودم يه دفعه زد به سرم که برم هنر بخونم اونم نه موسيقی که مامانم تنها هنر والا ميدونستش , نه نقاشی که بابام خيلی دوست داشت , بازيگری سينما که از فحش هم توی خونه ما بدتر بود...الان ميفهمم نگرانی های مامان و بابام رو اما من واقعا دلم ميخواست بازيگر بشم تا اينکه قبلا هم گفته بودم آقای مخملباف نجاتم داد...با فيلم سلام  سينما که با بچه ها توی سينما عصر جديد رفتيم ديديمش...و من انگار بيدار شدم...يه تلنگر بزرگ بود برای من...هيچ وقت يادم نميره اون جمله خانوم زنگنه رو توی فیلم که در حال گريه کردن ميگفت هنرمند به يه پشه هم يه جور ديگه ای نگاه میکنه و اون تصوير تحقير کننده ای که جناب مخملباف از سينه چاکان سينما به من نشون داد باعث شد  بلکل از فکر بازيگری بيرون بيام...حداقلش ميدونم اگه واقعا طالب بودم بعد ها توی کنکور هنر شرکت ميکردم...در واقع اون دوره من جو گير شده بودم و بس...

آقای آقاپور و کلاس ويولون...اولين جرقه های شناختن آدمهای متفاوت ...من تا چند سال بعد که ويولون دست ميگرفتم هر معلمی صدای نت ها رو ميشنيد اسم معلم قبليم رو میپرسيد...انقدر اون آدم با وسواس نت ها رو با من کار کرده بود...اما مهمتر از نت ها ديدی بود که به دنيا داشت و من اون نگاه خاصش رو اون شخصيت متفاوتش رو خيلی دوست داشتم...

من دوستهای زيادی داشته م...دوستای متفاوت  اما برخورد با چند نفرشون در من تحول ايجاد کرد...من با ديدن اون آدمها  نگاهم به دنيا تغيير کرد...در مورد اونها اينجا مينويسم چون خيلی من رو تغيير داده ن  و گرنه از همه دوستام و دوستی هام چيزهای ارزشمندی بدست آورده ام که خيلی برام مهم  بوده و هست ...و اين در مورد همه صادقه چه دوستای ديده چه ناديده:)

يه دوست متفاوت...يه آدمی که خيلی با من فرق داشت و من رو زير و رو کرد...يه چرخش صد و هشتاد درجه توی شخصيتم اتفاق افتاد... يه دختر موقر ساکت تبديل شد به يه آدم اجتماعی مهمتر از اون نمايشنامه خون ...تئاتر از همون موقع برای من يه لذت بزرگ شد...

يه دوست که غايت همه اون چيزهايی بود که من ميخواستم...ميتونستيم با هم ساعت ها حرف بزنيم و بخنديم...من کم پيش مياد که بتونم با کسی از ته دل بخندم به دنيا بخندم ...در کنار اون و در کنار اون خنده ها و حرف زدنها خيلی چیز ها ياد گرفتم خيلی نگاهم به اطرافم و به خودم تغيير کرد... هنوز هم که هنوزه از اون دوران به خوبی ياد ميکنم و آرزوهای خوب برای اون دختر نازنين دارم هر جا که هست...

يه دوست و من با دنيای کتاب آشنا شدم...نه کتاب هايی که قبلا ميخوندم که نهايتش ۱۹۸۴ اورول بود کتاب های جدی تر ...اسم بابک احمدی رو هم همون موقع بود که برای اولين بار شنيدم با کتاب حقيقت و زيبایی...ديد اون آدم به زندگی باعث شد خيلی کليشه های ذهنيم به هم بريزه خيلی با خودم درگير بشم و خيلی چيز ها رو تغيير بدم...

و يه جهش خيلی بزرگ کلاس های نقد عکس بود...کلاس هايی که من تا اون موقع نديده بودم... بيشتر از اينکه درباره عکاسی باشه در باره هنر بود به همون مفهوم والايی که هميشه پس ذهن من بوده...و ارتباطش با فلسفه - چيزی که من هميشه يه گنده گويی ميدونستم و بس- تاريخ و حتی جغرافيا...اون کلاس ها مث يه دريچه بود به يه دنیای ديگه به جهان ايده آلی که من هميشه دنبالش بودم ...

و بالاخره فيلم خون يک شاعر جناب ژان کوکتو سليقه سينمايی من رو متحول کرد...برای فهميدن اون فيلم ۳ ماه در مورد سوررئاليسم خوندم و فيلم ديدم و آخر سر فهميدم که قرار نيست ازون فيلم چيزی دستگيرم بشه!

دوره روانپزشکی و خوندن يه کتاب به اسم از حال بد به حال خوب که تا حالا به هر کس تونستم معرفيش کردم...من با اين کتاب خيلی چيز ها رو در مورد خودم فهميدم و سعی کردم اصلاحشون کنم...

دوره انترني يه شروع دوباره بود ...يه دوره ای که من خودم رو باهاش شناختم...توانايی هام رو و نقاط ضعفم رو...و فلوی نازنين ريه توی همين دوره من رو از يه انترن حرف گوش کن که به وظايفش عمل ميکرد به دکتری تبديل کرد که خودش وظايفش رو تعيين ميکنه...به آدمی که يه ميرزا بنويس صرف نيست خودش تصميم ميگیره و عمل میکنه...

يه سری آدمها هميشه توی زندگی من بودن و انقدر حضورشون پررنگ بوده که يه وقتا يادم ميره در موردشون حرف بزنم...يکی ازونها دوست گ و گ عزيز منه...تنها آدمی که همه بالا و پايين های زندگی من رو ميدونه و هميشه باهام صادق بوده...اون آينه تمام نمای منه... دروغ بهم نميگه و هميشه در کنارمه چه موقعی که دنيا روی سرم خراب ميشه چه وقتايی که خوشحالم و اين خيلی برام مهمه...به قول شقايق کم پيدا ميشن آدمهايی که وقتی خوشحالی باهات بخندن...و مث دوست گ و گ من بهم بگن عروسک خوشگلم...

و در آخر وبلاگ نويسی برای من يه پديده بود يه تحول...من با نوشتن خودم رو بهتر شناختم...خودم رو بهتر ديدم و خودم رو بهتر قضاوت کردم..سورنايی که من ساختم دختر مهربانی بود من از سورنا مهربانی رو ياد گرفتم....سورنا از من کامل تر بود شيطون تر بود و آرام تر و همه اون چيز هايی بود که من جرات بروز دادنش رو نداشتم ...سورنا راحت تر از من همه اون چيز ها رو نشون ميداد راحت تر از من با آدم ها ارتباط برقرار ميکرد و دوست داشتنی تر از من بود...خيلی وقته سورنا با من يکی شده هنوز هم يه جاهايی بهتر از منه اما خيلی چيز ها ازش ياد گرفتم و مهمتر از اون خيلی دوست های خوب پيدا کردم توی دنيای مجازی... دوست ها و دوستی های نابی که توی دنيای واقعی سال ها زمان ميبرد تا بتونم همتاشون رو پيدا کنم...

بعد تحرير: مطمئنا زندگی همه آدمها پر از اتفاقات بزرگ و کوچيکه... اينکه من انقدر زياد نوشتم و هنوز هم ميتونم خيلی چيزها بهش اضافه کنم فقط و فقط , به جز جزئی نگری ای که از جنس مونثم نشات ميگيره , به خاطر شخصيت وسواسی ايه که دارم...همه چيز رو توی ذهنم طبقه بندی ميکنم و با جزييات به خاطر ميسپرم:) ببخشید که زياد شد04.gif فکر کنم همه توی اين بازی شرکت کرده ن تا حالا من چند نفر رو دعوت ميکنم: دکتررضا - يک پزشک - ماه و ماهی - ناتالی- از دريچه ماه

/ 22 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جوراب پاره و انگشت آزاد

من حتما بايد اون کتابو بخونم.....خيلی تعريفشو شنيدم اما تا به حال نخوندم.....

رضا

ياد سوررئاليسم و قولهای انجام نشده به خير:)))) ولی عزيز جان منم که چند شماره قبل تاثيرگذارترين ها رو نوشته بود. يحتمل در روستا بودی :)))

سورنا

نورای عزيزم من فرقرم با تو شايد اينه که اين چيزا رو يادم ميومنه:) زندگی همه آدمها پره از راه های جديد و نقاط تحول:) همين کلاسی که قراره بری همين يه شروعه دوست دارم ببینم نقد عکسش رو دوست داری یا نه حامد جان دقيقا خصلت دکترا همينه مگه نميدونستی:))))))) يه روده راست توی شکمشون پيدا نميشه:)))))) ناتالی عزیزم اگه خواستی ميتونم برات گير بيارم تازه وارد عزيز اتفاقا قبولی کنکور خيلی مساله مهمی بود ولی به طريق برهان خلف شايد يعنی اگه قبول نميشدم کلی متحول ميشدم يحتمل:)) تازه سالی که من کنکور دادم چون نظام جديد بودم خيلی وضع قبولی ها خراب بود کلی اعصابمون رو خورد کردن بخاطر همين نه هيچ هيجانی در من ايجاد نکرد از بس که خورد توی ذوقمون...به دکتر: چشم دختر ارديبهشتی جونم تو نخونده اون کتابو از بحری

منيژه

خيلی دلم می خواد از نزديک باهات آشنابشم حرفات واحساساتت منو تکون داد . بامن آشناشو. منتظرت ميشم .

پيام

سلام.چقدر از اين سورنا تعريف کرده بودی .کی ميره اين همه راه رو

hamed

salam ba hameye ehterami ke be aghaye babake ahamadi ghaelam,chera ketabhaye ishuno jedditar az 1984 dunestid? omidvaram az un afrade ba saligheye irani nabashid ke rushon nemishe beganketabe polici ya harry poter mikhanim. manam vaghti javuntar budam faghat ketabhaye niche va yung vasadegh hedayat va asfare kateban ro mikhundam vali alan ba eftekhar ketabhaye polisi va ghesseehaye mano babam mikhunam va lazzat mibaram va eftekhar mikonam. hm filme hostel va jacki chan mibinam ham kokto va bonoel va azashun lazzat mibaram. movafagh bahid.

سورنا

ممنون منيژه عزيز پيام جان خودم تعريف نکنم کی بکنه:))) قضيه همون سوسکه و مامانشه ديگه:)))) حامد عزيز من اتفاقا به هيچ وجه منکر اين نيستم که کتاب های پليسی هری پاتر و غيره کتاب های سطح پايينی هستن و کتاب های فلسفی خيلی سطحشون بالاست...من خودم عاشق نوشته های آگاتا کريستی هستم حتی پوارو رو هر چند دفعه سيمای عزيز نشون بده ميشينم و با اشتياق نگاه ميکنم اما در ادبيات هم رده بندی وجود داره شما نميتونيد ارزش ادبی هری پاتر رو به فرض با کتاب های همینگوی مقایسه کنید چون هيچ ربطی به هم ندارن...اما در بين ادبيات داستانی نميگم ۱۹۸۴ کتاب بديه ولی کتاب های بهتر از اون زياد هست - هر چند من کلا با اين کتاب و اين نويسنده خيلی آبم توی يه جوب نميره:))...در مورد بابک احمدی هم که گفتم چون يه دنیای متفاوت بود برای من.. من اون سبک کار ها رو تا اون موقع نخونده بودم...اما من قبول ندارم که هر کتابی که سر گرم کننده و پرفروشه بايد خوند...هری پاتر رو نخ

مريم

هر وقت که نوشته هاتو ميخونم خندم ميگيره که تو چقدرررررررررررررررر با اينايی که می نويسی تفاوت فاحشی داری اينو کسی داره ميگه گه تو و اون خونواده آنتيکتو ساليان ساله که ميشناسه پس من از همين جا اعلام ميکنم که ای مردم تمام اينايی که ميگه صد در صد دروغه اين زن يه.... تمام معناست کسی است که داره شب و روز به مردم حسد ميورزه ولی سعی میکنه فقط سعی میکنه که بروز نده این زنیکه چیزایی رو که تو زندگی واقعیش کمبود داره رو داره از طریق این ویلاگ جبران میکنه

TRAVERTINE

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

ندا

خیلی قشنگ بود. استفاده بردم