بخاطر کوزه به سرا

بالاخره برگشتم01.gif و اين مدت اندازه يک قرن طولانی گذشت...حسابی اورژانس شلوغ بود و پر کار و نااميد کننده...آدم های زيادی زير دستمون اومدن که حقيقتا کاری از دستمون براشون بر نميومد و من فقط به اين فکر ميکردم که اگه يه کلاه ايمنی ناقابل سرشون گذاشته بودن الان سرو مر و گنده فوق فوقش اومده بودن چهار تا زخم و خراشيدگی سطحی روی دست و پاشونو پانسمان کنن و برن...

واقعا لمس کردم که توی مملکتی زندگی ميکنم که جون مردم کمترين اهميت رو داره...کسی براش مهم نيست که نکات ايمنی رعايت بشه...اين همه موتور سوار راست راست توی خيابون بدون کلاه از جلوی پليس رد ميشن و کسی چيزی نميگه...بشدت لمس کردم جايی زندگی ميکنم که آدم ها خيلی راحت تر از اونی که فکرش رو بکنی ميميرن...و. برای کسی هم مهم نيست انگار... مهمتر از همه برای خودمون اين قضيه عادی شده...اين مرگ و مير های جاده ای اين تلفات های بی حساب و کتاب و باز هم هنوز کلاه ايمنی حکم عينک آفتابی و کرم ضد آفتاب رو داره يه جور قرتی بازيه...کسی گناهی نداره مشکل از اون کساييه که دست اندرکارن و بايد آموزش بدن بايد اهميت بدن بايد موتور سوار بی کلاه رو متوقف کنن...کاش يه سر میزدن به اين اورژانس های شلوغ به مريض هايی که همه جای بدنشون سالمه فقط مغزشون ديگه کار نميکنه...به جوون هايی که يه عمر آرزو و زندگی رو برای يه لحظه ميدن و کسی اهميتی نميده...حداکثر سری از سر تاسف تکون ميدن و ميرن...

اما يه اتفاق خوب هم افتاد...بالاخره کلاس های سی پی آر رو راه انداختم....با ترس و لرز زياد و کلی اضطراب و بی خوابی شبانه...شايد علتش اين بود که ميخواستم چيزی رو برم و آموزش بدم که خودم هم هميشه دغدغه ذهنيم بوده و فکر ميکردم نکنه جايی رو غلط بگم نکنه زيادی دارم رو خودم حساب ميکنم و در آخر هم اينکه من تا حالا چيزی رو تدريس نکرده بودم!...اما بايد اين کار ميشد اين رو ميدونستم و بخاطر همين همون روز اول رفتم و خودم رو به مديريت آموزشی معرفی کردم18.gif که آهای خانوم فلانی من اومدم ها و آماده ام برای کلاس ها...پيشنهاد کردم که چند تا کلاس بذاريم برای گروه های کم تعداد که بتونيم باهاشون عملی کار کنم و در نهايت قرار شد هر بخشی جدا يه کلاس داشته باشه...بخش جدا ..سی سی يو جدا زايشگاه جدا و اورژانس هم جدا...و بعد از اون بود که چند شب بيخوابی و قلت زدن و فکر کردن و خوندن دوباره گايد لاين نتيجه داد...به اين نتيجه رسيدم که بهتره بصورت پرسش و پاسخ موضوع مطرح بشه تا مونولوگ کش دار کسالت بار...يعنی همون جوری که خودم هميشه دوست داشتم بهم درس بدن...همون جوری که توی اورژانس استاد سرزنده و نازنين اورژانس سی پی آر رو تدريس کرده بود با پرسش و پاسخ...بالاخره با سی سی يو شروع کردم و متوجه شدم که پرسنلش از همه اورينته تر هستن...اما باز هم تغييرات گايد لاين ۲۰۰۵ رو نميدونستن...مخصوصا ماساژ به تنفس ۳۰ به ۲ رو...با پرسش و پاسخ گفتم و گفتم و يه دفعه ديدم يک ساعت گذشته و من هيچی نفهميدم...مهمترين چيزی که بهشون گفتم در مورد BLS اين بود - در واقع مهمترين چيزی که خودم توی اين سالها دوست داشتم يکی بهم بگه رو بهشون گفتم - که در سی پی آر خودشون همه کاره هستن منتظر هيچ کس نباشن...گفتم حتی خدا هم بخواد بياد کمکتون تا برسه ۵ دقيقه گذشته و زمان طلايی از دست رفته و ديدم که همه لبخند اومد روی صورت هاشون...برام جالب بود احساس معلمی خوشايندی بهم دست داده بود:))گفتم حداکثر اينه که اشتباه تشخيص ميدين و مريض ارست نکرده شما ماساژ و تنفس ميدين و نهايتش اينه که دنده های مريض ميشکنه در هر حال بهتر از اينه که مريض ارست کرده باشه و شما متوجه نشين يا کاری انجام ندين ...دور خودتون بچرخين و منتظر يه منجی باشين تا بياد و مريض رو زنده کنه...شما همه کاره مريض هستين...همه کاره ش...همونجوری عمل کنين که اگه يکی از عزيزانتون زير دستتون بود عمل ميکردين...

خودم راضی بودم به نظرم گايد لاين جديد چون خيلی همه چيز رو ساده کرده  هم جذاب تره  هم کاربردی تر ...

و آخر اينکه بين اينهمه بدو بدو بيگانه آلبر کامو رو خوندم با ترجمه ليلی گلستان...اين کتاب ازون جهت برام عزيزه که يکی از کتاب های محبوب مادرمه...از وقتی ياد دارم مامانم در موردش حرف زده و من نخونده از بر بودمش...نخونده برق اون آفتاب تابستان و هرم استهزای حاضرين دادگاه رو چشيده بودم...مهمتر از همه ميدونستم هميشه وقتی مادر بزرگوار و بی قضاوت من ياد آوری ميکنه که نميشه در مورد آدم ها براحتی قضاوت کرد پشتبندش از بيگانه حرف ميزنه و تاثيری که روش داشته...که در ۱۷ سالگی اشکها ريخته برای مورسو...که توی دلش دفاع کرده از اون و تکرار کرده همش بخاطر آفتاب بوده بخاطر آفتاب...خط به خطش رو ميخوندم بعد از کشيک و دوندگی و خستگی و خواب ميرفتم و خواب مامان رو ميديدم....خواب مادر عزيز و آسمانيم رو...

/ 16 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی

سلام دلم لرزيد ونفسم تو سينه حبس شد .خواستم.................. منو يادت نره نظرت عزيزه. موفق باشي

حسين

سلام دوست عزيز شما با عضويت در يكي از پر طرفدارترين گروه هاي سرگرمي جديد ترين عكس ها و مطالب و جوك و اس ام اس... را هر روز در ايميلتان دريافت كرده و مي توانيد براي بهبود سايت يا وبلاگ خود از آن استفاده كنيد http://groups.yahoo.com/group/SAMORAYI/join

سولماز

چه مادری داری سورنا.حسوديم شد بهت

جوراب پاره و انگشت ازاد

سلام استاد کوچولوی مهربون. روزت با تاخير زياد مبارک. کاش سر کلاست می بودم.

چندگانه

سلام، اول: یا تو پینگ نمی کنی، یا می کنی و من نمی بینم. دوم، با حدود یک هفته تاخیر، روزت مبارک خانوم دکتر جان. سوم، من عمیقا با مادرت موافقم، همش تقصیر افتاب بود... . چهارم، واجب شد کتاب لیلی گلستان رو بخوونم... خردادی ها معمولا سلیقه مشترک دارن

سورنا

مرسی نگارنده جونم آره باران جان به ناتالی: آره:))))) به سولماز: به مهشاد مرسی دختر ارديبهشتی جونم روز شما هم مبارک ديگه چوب کاريمون نکن چند گانه جون من پينگ نکردم تقصير از منه...ممنون از بابت تبريک منم موافقم بخاطر آفتاب بود آره اون کتاب رو حتما بخون

میلاد

خیلی خوشحالم که یکی این جمله ی صفای پری رو یادشه روزای خوبی داشته باشی

http://www.xox.ir/?referal=28443441