اندر احوالات يک دکتر !

يه وقتا پيغام هايی که اينجا برام ميذارن رو که ميخونم دلم هُری ميريزه پايين...به خودم ميگم نکنه يه جوری نوشتی که کسايی که اينجارو خوندن زيادی روی تو حساب کردن ...نکنه يه چهره خيلی زيباتر از اونی که هستی ساختی...نکنه...اما اينو هميشه يادم هست که هر کس اينجا برای من پيغامی ميذاره ابراز لطف ميکنه بخاطر همه خوبی ها و مهربونی هاييه که توی وجود خودشه...اينو جدی ميگم...پس بازم ممنون از دوستای خوبی که هميشه با پيغام هايی که ميذارن منو دلگرم ميکنن بهم اميد ميدن و انرژی ...يه بوس گنده از همين جا برای تک تکتون10.gif و بازم برای هزارمين بار خوشحالم و خدارو شکر ميکنم که اگه انترنی باعث شد دوستای خوبی پيدا کنم اين وبلاگ هم با نوشته های انترنيش باعث شد من کلی دوست جديد پيدا کنم01.gif ممنون که هستين01.gif

خوب پاچه خاری ديگه بسه04.gif من در اقدامی محير العقول البته يحتمل که برای شخص شخيص خودم  محير العقول بوده تصميم گرفتم که يک تنه پايان نامه ام رو تایپ کنم و به هيچ بنی بشری اجازه دخالت در اين امر رو ندم14.gif تایپ کردن دو تا حسن داشت يکی اينکه من تاحالا با word درست و حسابی کار نکرده بودم و اينجوری ياد ميگرفتمش و ديگه اينکه ويرايش و نگارش رو در آن واحد انجام ميدادم...الان که قريب ده روزی هست که در حال تایپ کردنم و هنوز تایپم تموم نشده...آدم وسواسی اينه ديگه همه متن هايی رو که قبلا ترجمه کرده بودم موقع تایپ کردن يه دور ديگه ترجمه کردم...اما خوب آخرش که کار تموم ميشه کلی ميچسبه...به قول خانوم موشه عزيزم که کار مشابهی کرده بود آدم احساس ميکنه جز جز پايان نامه اش مال خودِ خودشه01.gif

ممم...تازه دارم ميفهمم که چقدر وضع ترجمه ما خرابه...عقايد يک دلقک رو دو نسخه ازش دارم يکی نشر جامی يکی نشر چشمه ...وقتی دو تارو کنار هم ميذاری احساس ميکنی بجای هاينريش بل دو نفر ديگه اين کتاب رو نوشتن...با اينکه ترجمه شريف لنکرانی رو بيشتر دوست داشتم اما اونم يه جاهايی لنگ ميزنه....کلا کتاب رو وقتی دستت ميگيری اگه  قرار باشه هی برگردی و دوباره بخونی اعصابت خورد ميشه و نتيجه اين ميشه که  من هنوز ۵ فصل بيشتر از کتاب رو نخوندم02.gif...البته من فقط شب ها قبل خواب ميرسم کتاب بخونم04.gif چه زندگی جالبی...

دارم کار هايی رو که در دوران انترنی پشت گوش انداختم انجام ميدم...ازون جمله بعد دو سال رفتم لابراتوار آريا همونجايی که بيشتر عکس هام رو ميدادم چاپ ميکرد...يادمه نمايندگی نيکون داشت يه زمانی...من دو سال پيش خير سرم قرار بود بعد کلی بالا و پايين کردن و پرس و جو کردن دوربين تمام آنالوگ خفن بخرم...حالا ديروز که با دوست نازنين رفتم اونجا ميگه ديگه اين دوربينی رو که ميخوای نيکون توليد نميکنه17.gif مامان17.gif اما من که بيکار ننشستم زنگ زدم اينور اونور تا يه جا بالاخره پيدا کردم حالا هم قرار شده گوش شيطون کر برم و دوربين جانم رو بخرم...تا اين دوربين رو نخرم و چند تا فريم درست و حسابی نگيرم ديگه روم نميشه برم پيش آقای افشار زاده نازنينم...چقدر هم که دلم براش تنگ شده...خلاصه که هر چی اين مدت ميدوم نميتونم کارهای نکرده دوران انترنی رو جبران کنم18.gif

دارم با خودم فکر ميکنم که بايد يه چيزايی رو بنويسم بچسبونم به درو ديوار اتاقم تا يادم نره...اگه قرار باشه توی هر برهه از زندگيم با چهار تا کشيک دادن از زندگی بيوفتم ديگه نميشه زندگی کرد...

بطرز فجيعی از طرح رفتن وحشت دارم...چون نميخوام پزشک خانواده بشم و ميخوام هر جور شده يه جايی رو پيدا کنم که کشيک اورژانس بدم  و بتونم حداقل نصف ماه رو بيام تهران...چون خودم رو ميشناسم و ميدونم اگه برم يه جا مقيم بشم باز همه زندگيم ميشه مريض هام و فکر کردن در مورد درمانشون و وضعيت زندگيشون ميخوام حتما اورژانس بردارم ...با اينکه طبابت کردن و مريض ديدن به شدت منو ارضا ميکنه اما فيلم ديدن کتاب خوندن و چهار تا نمايشگاه رفتن و درس خوندن  هم ازون چيزهاييه که وقتی ازش دور ميشم احساس ميکنم خيلی معمولی شدم خيلی يه بعدی شدم...شعار هست يا نيست من سوسولم يا نيستم رو کاری ندارم اما دلم ميخواد زندگيم هميشه يه جای خالی برای يه سری کار های دلی داشته باشه...

نميدونم شايد هم چند جا رو برم ببينم نظرم عوض بشه...بهر حال من الان از تصور يه اورژانس که بخوام اداره اش کنم هم دلم قيلی ويلی ميره هم ميترسم...توی دوران انترنی سعی کردم تا جايی که ميشه همچين وضعيتی رو برای خودم بوجود بيارم مريض ها رو خودم ببينم اوردر بذارم و اگه به نتيحه نرسيد رزيدنت رو صدا کنم اما باز هم اورژانس خيلی خيلی هيجان و استرس داره...اما کلا از انجام کارهای مازوخيستی خوشم مياد18.gif

يه چيز جالب بی ربط هم بگم...اين برنامه آقای رشيد پور رو ميگم...که هر شب پخش ميشه...جمعه شب بيژن امکانيان رو آورده بود...باورم نميشد که انقدر شبيه همون چيزی باشه که توی ذهن من بوده هميشه ازش...يادمه اولين باری که مجله فيلم رو خريدم ويژه جشنواره سال ۷۲ بود بعد از اون من مجله خون و سينما بُروی حرفه ای شدم مثلا:)) وظيفه خودم ميدونستم هر فيلمی اکران ميشه حتی پری که اونموقع ديدم و هيچی ازش نفهميدم رو برم و ببينم انگار جز وظايف نانوشته من بود اين فيلم ديدن ازين بين فيلم هايی رو که با اشتياق ميرفتم ميديدم فيلمهايی بود که بيژن امکانيان توش بازی ميکرد ...آخرای دبستان و دوره راهنمايی بودم چه کيفی ميکردم با اين فيلمها و چه تاثيری روم ميذاشت...يادش بخير...مثلا آواز تهران رو که ديدم کلی در فکر فرو رفتم:)...الان دلم برای فيلم ديدن های اونجوری تنگ شده...بر خلاف هم سن وسال های اون موقع خودم که فيلمی بودن هيچ وقت از ابوالفضل پورعرب خوشم نيومد نه از قيافه اش نه از بازيش حتی اون موقعی که صدای خسرو خسرو شاهی رو روش ميذاشتن و به زور قصه ميگفتن که خيلی پسر خوبيه و جوون مقبوليه من هيچ علاقه ای بهش نداشتم...اون مصاحبه رو که ديدم و با تمام وجودم ديدم فهميدم قضيه از کجا آب ميخورده آقای امکانيان فارغ التحصيل تئاتر بوده طرز حرف زدنش و اون خوب خوب کردن هاش و جملات بلندی که پشت هم ميگفت همه و همه با هم بازی های اون دوران خودش زمين تا آسمون فرق ميکرد...و من از اين داستان نتيجه گرفتم که من ذاتا اهالی تئاتر رو که وبينم از خودم اشتياق در وکنم ...هاهاااااااا هاهااااااااا هاهاااااااااااا 

/ 20 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجيد

در مورد بيژن امكانيان يه جورايي مثل مني ....اون موقع هم من اينجوري بيدم .....اگه درمورد اورژانس نظرت جديه كتاب طب اورژانس دريك صفحه تيمورزاده رو كه قطع جيبي داره و ترجمه يه تسكته بخر خيلي جالب و مختصره

رضا

ولی من نه ار امکانيان هيچوقت خوشم اومده با اون بازی اش تو دبيرستان نه از پورعرب!:))‌ ولی با اون جمله ات اساسی هستم که ۴ تا کشيک نبايد آدم رو از زندگی معمولش جدا کنه !:) منم تمام کارای تزمو خودم کردم فقط صحافيش موند که دادم بيرون!:)))

ارسلان

سلام ممنونم که به وبلاگ من سر زدی . من هم به خوانندگان ثابت وبلاگ شما اضافه شدم

آذین

سلام خانوم دکتر عزیز،خسته نباشین از این همه کار سخت!من از آدمای چند بعدی واقعا حظ می کنم.به نظرم اینکه آدم هم در س سنگین پزشکی رو بخونه و هم به ابعاد دیگه زندگیش برسه (یا حداقل فکر کنه)کار هر کسی نیست. راستش امروز می خوام از یه کتاب براتون حرف بزنم که اگه نخوندینش شاید خوندنش براتون جالب باشه.این کتابو یکی از دوستام از آمریکا بهم معرفی کرد و گفت به تازگی تو آمریکا جزو پر خواننده ترین هاست.اسمش(بادبادک باز)ه .نویسنده اش یه افغانیه و جالبه که این اولین کتابیه که از زبان افغانی به انگلیسی ترجمه شده.البته ترجمه ای که من دارم برگردان از انگلیسیه!کتاب جالب و پرکششیه.روابط انسانی رو قشنگ تصویر کرده و با خوندنش نظر آدم در مورد افغانی ها عوض می شه. خانوم دکتر نازنینم من چند تا سوال در مورد ادامه تحصیل داشتم که اگه لطف کنین و ای میلتونو برام بفرستین،بعدش باید لطف کنین و به اونا جواب بدین! امیدوارم شاد باشین و پرانرژی مثل همیشه.

دختر ارديبهشتی

سلام سورنا جونی...در مورد پزشک خانواده هم کار خوبی می کنی مطمئن باااااش...

سيدعلی

سلام. وبلاگت را اخوی برای دخترخاله و خواهرم و کلا کليه بر و بچه ها خوندم. در اين ميان دختر خاله ام دکتره يعنی مرحله ۲ قبل خودت رو تقريبا می گذرونه. حس همذات پنداريش بالا بود!

سينا

سلام به من هم سر بزنيد حتما حتما !

مسعود,ساغر

فصل سوم سالی صبور باران می اید در ماه آب ها و ابرها و چترهای بیب خورده چرت می زنند با مفاصل دردنکشان کنار بخاری باران می اید و کسی روی بخار شیشه با کلمات خیس کلمات ممنوع طوری نوشته که انگار تمام راههای جهان به تو می رسند ... سلام دوست مهربونم دلکده با عنوان ((پرتگاه الهی)) آپ کرده. منتظر حضور گرمتونه تا جون بگيره. حتمآ بيا منتظرم

آذین

دلم نمی آید بیام اینجا و سر بزنم و ببینم آپ نکردین و چیزی ننویسم!حتما سرتون خیلی شلوغه که نیومدین.به هر حال دلم براتون تنگ می شه.خیلی هم تنگ می شه. خسته نباشین و خدافز!

سورنا

آذين عزيزم پس تو هم توی سلامت مينويسی ای شيطوووووووون خوشحالم که اون نوشته توی ندا هم چاپ ميشه فقط بديش اين بود که يه جاهاييش رو دستکاری کرده بودن مثلا فلوی رو نوشته بودن دستيار فوق تخصصی و يا وارمر شده بود گرم کرن!:)) منم خودم عشق سحرناز و تيکه هاشم:)) آذين عزيزم اينم ايميل منه هر چه ميخواهد دل تنگت بگو