چشمهايش

بعد از مدتها با آبجی خانوم و فرشته ميريم شام غريبان...به ياد روزگار نوجوانی...اينبار اما يه فرق کوچيک کرده ديگه اون صورت هميشه خندون و دستای مهربون مادرانه همراهمون نيست...ازش يه ياد يه خاطره مونده و بس...

هيراد ميدوه بين جمعيت...باباش دنبالش...ميدوه و مث قهرمان ها شمع هايی رو که بقيه روشن کردن خاموش ميکنه...ميگم هيراد مگه تولد امام حسينه که شمعهاشو فوت میکنی و اون پيروزمندانه بدون اينکه بفهمه من چی ميگم سرش رو به تاييد تکون ميده و ميخنده ...همينجوری که باباش دنبالش ميدوه يه دختر کوچولوی حدودا ۲ ساله با دست به هيراد اشاره میکنه...يه دختر لپو با چشمای روشن و موهای حلقه حلقه بور و برق شيطنت که تو چشماش دو دو ميزنه ...درست شبيه فرشته هايی که توی نقاشی ها دور و بر مسيح رو گرفتن...انگار دو تا بال کم داره...يه چيزايی داره ميخوره و به هيراد ميگه بيا بيا تو هم ازينا بخور...عزيزم...انقدر خوشگله که بی اختيار ميريم طرفش...فرشته ميگه اِ اينکه تيناست...ميشناستش...پيش خودم ميگم يعنی خدا اين فرشته کوچولو رو به کی داده...همينجوری که داريم با تينا کوچولو حرف ميزنيم و اون شيرين زبونی ميکنه مامان و باباش ميان...مامانش برخلاف خودش چشم و ابرو مشکيه...در نگاه اول مامان تينا کوچولو رو نميشناسم اما يه ذره که حرف ميزنه يادم مياد...بغل دستی من توی کلاس چهارم دبستان!...من چشمای آدمها رو هيچ وقت يادم نميره و اون با اينکه خيلی فرق کرده چشماش همون چشماست...اون موهای فرفری صاف شدن... اون ابروهای پر پشت باريک شدن و بينيش هم باريک تر شده مهمتر از اون يه خانوم کامل شده...يه مامان...نگاهش ميکنم اون منو نميشناسه...يه آن هوس ميکنم برم جلوتر و بگم وای چقدر از ديدنت خوشحالم...هر چيزی که بويی از گذشته بده از دوران سبکی و کودکی منو خوشحال ميکنه...اما يه لحظه يه آن فکر ميکنم به اين همه تفاوت اون الان مامان شده...ترجيح ميدم چيزی نگم و دور شم...پيش خودم فکر ميکنم يعنی منم يه وقت دو تا دست کوچولو رو تو ی دستام ميگيرم؟...دو تا دست کوچولو که سفت و محکم دستای منو بچسبن...

يه ذره جلوتر دوباره يه همکلاسی ديگه...باز هم من فوری ميشناسمش و اون منو نميشناسه...موهبته...کلاس پنجم...يه دختر شيطون و فوق العاده خوشگل...انقدر اين دختر صورت قشنگی داشت که کامل توی ذهنم مونده اسم و فاميلش و اون صورت مليح و معصومش که پره شيطونی بود و نبود...دماغ کوچيک چشمای درشت عسلی و برق شيطنتی که توی چشماش بود...

من چند سالمه مگه...چرا انقدر يه سری خاطره ها دور شدن...يه سری آدمها...سين که مامان يه فرشته شده و موهبت که هنوزم خوشگله و...ده ساله ديگه قراره کجا دوستای دانشگاهم رو ببينم و بگم يادش بخير انگار همين ديروز بود...و ده سال بعدش چی...چه زندگی زود ميگذره...مث باد...

/ 33 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mary

دوباره وبلاگ رو را انداختم

آزاده

منم چشما خوب يادم می مونه...

سورنا

نگارنده جونم نگران نباش من هر جای دنيا هم که برم از بس ماشالله پر حرفم يه اينترنت پيدا ميکنم تا پر حرفی هام رو ثبت کنم ليدی برد عزيزم ممنون درست ميگی کودکی عالم خودش رو داره هانيه عزيز آدمها هم دايم دوره های جديد رو تجربه ميکنن و خيلی هاشون با گذشت زمان تغيير ميکنن ...شقايق جونم چشم سعی خودم رو ميکنم ولی فکر کنم بايد مورتاليتی ریپورت بدم وای خدا نکنه کار خوبی کردی مری عزيز

آذین

دلم واست تنگ می شههههههههههههههههههه. کجا می ری؟

امير

ان شا ا... بزودی اول دوتا دست بزرگ بگيری تو دستت بعدش هم دوتا دست کوچيک . طرح هم خوش بگذره مارو هم از مريض هات و اتفاق ها بی خبر نگذار. موفق باشی

دختر ارديبهشتی

زودی بيا

امير

دوست عزیزم سلام وبلاگم رو با موضوعیت طنز اجتماعی بروز کردم . خوشحال میشم اگه سری بزنی و نظرتو برام بنویسی . انتقاد شما باعث دلخوری و سرافکندگی ماست !!! سبز باشی و جاوید .

سورنا

به آذين به نگارنده به امير چشم در مورد دعايی هم که کردی بايد بگم پير شی ننه به دختر ارديبهشتی باشه