سالهای دور از خانه: قسمت سوم

يه روز صب حدودای ساعت ۱۱ يه مريض ترومايی آوردن...يه پسر ۱۷ ساله افغانی که بعدا فهميدم پشت وانت در حال حرکت نشسته بوده که باد کلاهش رو برده و در يه آن بلند شده که بگيرتش و ...ميتونيد حدس بزنيد چه اتفاق وحشتناکی براش افتاده بود...وقتی آوردنش GCS اش در حد ۱۵/۳ بود...فوری اعزامش کرديم شهر مجاور و چند روز بعد باخبر شدم که بخاطر خونريزی مغزی رفته اتاق عمل و در نهايت اکسپاير شده...همش با خودم فکر ميکردم قضيه اين پسر افغانی و واکنش ناخود آگاهی که در مقابل کلاه برباد رفته ش داشته شايد مث خيلی از کارهای ما توی زندگی باشه...ميريم کلاهمون رو نجات بديم سرمون ميره...

يه روز بعد از ظهر کشيک بودم...حدود ساعت ۴ بعد از ظهر يه پسر ۲۳-۲۴ ساله اومد با حال عمومی بد...استفراغ و درد شکم...انقدر درد شکمش زياد بود که شرح حال درست و حسابی به من نميداد...نميتونست حرف بزنه...به زحمت ازش در آوردم که سابقه ناراحتی معده داشته يا نه...گفت سه روز بوده که درد داشته و از يکی دو ساعت قبل دردش شديد شده...بين اون همه استفراغ بالاخره دست گذاشتم روی شکمش...سفت بود و تندرنس توی ناحيه RUQ  و اپی گاسترش داشت...هيچ وقت شکم Board -like نديده بودم هر کاری کردم شکمش رو شل نميکرد گذاشتم به حساب گاردينگ ارادی...فرستادم ازش رگ گرفتن آزمايش هاش رو رد کردن و گفتم بره عکس ايستاده سينه بگيره...همون موقع به جراحمون زنگ زدم و گفت عکسش که حاضر شد خبرش کنم...تو ی همون هير و وير مريض داشت ميرفت که عکس بگيره...خم شده بود روی شکمش  که متخصص اطفالمون اومد توی اورژانس تا مريض هاش رو ببينه...همچين که چشمش به اين مريض افتاد بدون اينکه بپرسه چی به چيه گفت اين قيافه اش و مدل راه رفتنش به پپتيک السر پرفوره ميخوره بگو سريع بره عکس سينه بگيره...ماااااااااااااااااااا!!! من ک داشت شاخام سبز ميشد از تعجب  گفتم داره ميره عکس بگيره ولی من فکر کردم شايد کله سيستيت هم باشه که اون گفت چيزی که من ميبينم به يه زخم پرفوره ميخوره...عکس رو که آورد فهميدم بينوا گاردينگش ارادی نبوده شکمش واقعا تخته بوده...يه لايه هوای آزاد زير ديافراگمش داشت...چيزی که من هميشه توی کتاب ها ديده بودم...همون موقع جراحمون هم اومد و مريض آماده شد برای اتاق عمل...کم کم اورژانس شلوغ و شلوغ تر میشد ...مريض های سر پايی باز هجوم آورده بودن...چند تا مريض ترومايی هم اين وسط اومدن و من مدام در رفت و آمد بودم...که يکی از نگهبانای ماشالله پر سر و صدامون گفت يه مريض بيهوش آوردن بدو بيا...من سريع رفتم توی اورژانس...يه کرور آدم دور و برش بودن...يه خانوم حدودا ۵۵ ساله...صداش زدم ديدم هوشياره..پرسيدم چی شده که خودش شروع کرد به گفتن که تو خونه تنها بودم و نفسم گرفت و افتادم زمين...هر چی پرسيدم الان مشکل چيه بازم همون حرفا رو زد که افتادم زمين و غيره...هيچ کس هم تو خونه همراهش نبود...سابقه بيماری های زمينه ای رو پرسيدم هيچی نداشت...منم يه نبض و فشار ازش گرفتم و بدو رفتم سراغ مريض های سر پايی...به پرستار ها گفتم يه مريض کانورژن خوايبده يه سرم براش بذارين...يه يه ربعی گذشت که ديدم يکی اومده توی مطب و ميگه اينجا متخصص نداره...گفتم چی شده آقا...معلوم شد همراه همون خانومه...گفت مريض ما بد حاله کسی نيست ببيندش...اين جمله کلا آدم رو عصبانی ميکنه:)) چون معمولا اونجا مارو با پرستار اشتباه ميگيرن...گفتم مريضتون رو من ديدم و کارهاش رو انجام دادم...گفت مريض ما سکته کرده بايد چی کارش کنيم...گفتيم کی گفته سکته کرده آقا؟ گفت من ميگم...من کلا آدم قدی هستم:)) خدا نکنه سرم شلوغ باشه يکی هم اينجوری از ديد بالا باهام حرف بزنه خيلی جدی و با لحن برو بذار باد بياد گفتم رو چه حسابی ميگين سکته کرده؟ شما پزشک هستين؟من مريضتونو ديدم مشکلی نداشت...ظاهرا لحنم خيلی جو گيرانه بود کاملا تحت تاثير ابهت من قرار گرفت :)) خودش رو جمع و جور کرد و گفت ولی آخه يه دست و يه پاش رو نميتونه تکون بده!...منو ميگی اينو که شنيدم از جام پريدم...رفتم ديدم بعله دقيقا دست و پای چپش فورسش کاهش پيدا کرده...پلانتار رفلکسش هم Upward بود...صورتم سرخ شده بود از عصبانيت و خجالت...شايد هم اون قسمت superego  وجودم به فعاليت افتاده بود که دايم داشت باهام دعوا ميکرد که باز سرت شلوغ شد و مريض رو درست معاينه نکردی و يه سری چيز های ديگه که از يه جايی به بعد انقدر اعصابم رو خورد کرد که ترجيح دادم آقای سوپر ايگوی عزيز رو تا اطلاع ثانوی بفرستمش از اتاق ذهنم بيرون...فوری زنگ زدم به متخصص گل و بلبل داخليمون که اونم گفت مريض اعزام بشه برای سی تی...زنگ زدم برای اعزام و متخصصی که پذيرش ميداد گفت فقط يه لاين داشته باشه و بياد...فشارش حدود ۱۵ بود اگه اشتباه نکنم...بجاش من برای کاهش عذاب وجدانم کلی به همون آقايی که باهاش با لحن دکتر های از خود متشکر حرف زده بودم و بقيه اون يه دوجين آدمی که همراه مريض بودن با آرامش و فروتنی هر چه تمام تر پروسه سکته مغزی و احتمالاتی که وجود داره و اينکه الان جای نگرانی نيست رو توضيح دادم و دليل اينکه سی تی اسکن اهميت داره رو هم گفتم ...و مريض رو با سلام و صلوات اعزام کردم...اما هنوزم نميدونم چرا اينجوری شد ...مريض هم خودش هيچی نگفت منم اصلا به فکرم نرسيد شايد چون سنش زياد نبود و سابقه بيماری خاصی رو هم نميداد...و وضعيت هوشياريش خوب بود...نميدونم در هر حال شيفت رو که تحويل دادم رفتم پانسيون و  باز افتادم به جون يکی از بچه هاکه بينوا گوش خوبيه ... گفت پيش مياد تو کار ما ازين بدترش هم پيش مياد الانم که چيزی نشده...هی گفت و من هی گفتم نه! انگشتم رو هم به تقيلد از سوپر ايگوی هميشه فعال و نازنين توی هوا تکون تکون دادم چينی به ابروهام انداختم و با لحن قاضی القضات که حکم اعدام صادر ميکنن گفتم آخه من مريضم رو درست معاينه نکردم:(...کم کم لحن ملايم و شيرين شيرازيش عوض شد و تبديل شد به دعوا ... گفت  تو ديگه شورش رو درآوردی !حسابی شاکی شده بود ميخواست راستی راستی  کتکم بزنه:)!

توی شيفت دوست گ و گ ام يه خانوم بازم افغانی - اين دفعه همه مريضا شدن افغانی- ۲۸ هفته دو قلو با درد شکم اومده بود و معاينه اش که کردن ۹ سانت بوده خلاصه جراحمون برده بود و سزارينش کرده بود...يکی از دوقلو ها همون موقع اکسپاير شده بود و اون يکی رو اعزام کرده بودن شيراز...که تا شيراز هم رسيده بود و توی بيمارستان اکسپاير شده بود...من قضيه رو ميدونستم ولی مريض رو نميشناختم...يه روز ديدم يه خانوم جوونی با تنگی نفس آوردن و گفتن تازه سزارين شده...سرم شلوغ بود معاينه اش چيزی نداشت يه سرم و يه آرامبخش و حالش خوب شد و رفت...چند روز بعد دوباره توی شيفتم ديدم با تنگی نفس اومد...همچين نفس نفس ميزد که فکر ميکردی حمله آسمه ولی ريه اش پاک پاک بود...قيافه اش يادم مونده بود گفتم تو همونی که چند روز پيش هم اومده بودی و شوهرش گفت بعله اين هفته پيش سزارين شده و دوقلوهاش مردن...تازه شستم خبر دار شد که قضيه چيه...شوهرش که جالب بود برام خيلی هم دورو برش رو ميگرفت و تحويلش ميگرفت رو کشيدم کناری و گفتم ببينيد خانومتون بخاطر ا ز دست دادن بچه هاش و اينکه سزارين شده- توی طبقه های پايين مخصوصا بين افغانی ها سزارين شدن يه جور ننگه اونا معروفن به اينکه راحت زايمان ميکنن اما از بخت بد ما متخصص زنان نداشتيم وگرنه زايمان طبيعی شده بود - حال روحيش خوب نيست...افسرده شده...يه دفعه انگار متوجه موضوع مهمی شده باشه گفت: هاااااااا پس نفسش مشکلی نداره...گفتم چرا نفسش هم بخاطر همون سزارينی که شده و دردی که داره هر از گاهی تنگ ميشه  - خالی بندی کردم اساسی تا فکر نکنه خانومش داره ادا در مياره - ولی اصلش بخاطر همون بچه هاست...بايد خيلی بهش توجه کنی محبت کنی الان خيلی به توجه شما نياز داره ...منم دارو براش مينويسم بهش ميدی ميخوره بهتر ميشه...فلوکستين شروع کردم و کلر ديازوپوکسايد...گرفت و رفت و يه مدت بعد اومد گفت راستی اشتها نداره چی بهش بدم...گفتم همون دارويی که نوشتم رو بده اشتهاش هم خوب ميشه... گفت مرسی رفت و يه چند دقيقه بعد اومد گفت خوابش نميبره چی کار کنم:))) خنديدم و گفتم توجهش بکن اون دارو ها رو هم بهش بده  تا ميتونی هم غذای مقوی بهش بده بخوره...همه مشکلاتش حل ميشه مطمئن باش...

همچنان ادامه دارد...

بعد تحرير: خداييش از اوشين هم هيجان انگيز تر شده ها نههههههههههه؟:))))

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهرو

سلام با مطلبي در مورد تسخير روحي به انتظار نظر خوب شما هستم ؟

علی مقيمی

آره ديگه! از اوشين بهتره! سالهای دور از خانه! مرسی که مينويسين! زياد با خودتون کلنجار نرين! دارين تجربه ميکنين ديگه! از من یه تجربه که کارتون رو بیخیال شین وقتی از در اورژانس مياين بيرون! من يه ماه پيش يه پيرزن ۸۰ ساله اومد پيشم با درد قفسه سينه. وقتی ديدمش دردش پشت قفسه سينه داشت که پوينت تندرنس داشت. آنزيمهای قلبيش خوب بود. عکس گرفتم ديدم يه شکستگیwedge داره توی ستون فقرات سینه ایش که توی عکس دو سه ماه قبلش نبود. رو حساب سنش و اینکه فانکشن اش و اینکه مشکل عصبی نداشت و اینکه اورژانس شلوغ پلوغ بود مریض رو با مسکن فرستادم خونه تا بره پیش ارتوپدها سرپایی بدون اینکه منتظر جواب CRP و FBC اش بشم. مریض یه تب خفیف هم داشت. میشد مریض رو نگه دارم ولی ویرم گرفت که زود بفرستمش...

علی مقيمی

مريض که رفت جواب آزمايش اومد واويلا! CRP قيامت! WBC هم قيامت! دندونام داشت ميريخت! گفتم مريض حتما آبسه پارااسپاينال بوده! اون شکستگی هم بخاطر يه استئوميليتی چیزی بوده نه بخاطر استئوپنی و من مریض رو میس کردم بدجور! فردا پس فرداست که با سپتی سمی چیزی بیارنش! ساعت هم حول و حوش ۲-۳ صبح بود! خونه مریض هم دور و یه جوری بود که نمیشد کاریش کرد! من رسما دو سه شب کابوس این مریض رو میدیدم که میس کردمش! اعصاب هم که به شدت خط خطی! خنده دارش این بود که یه هفته بعد اتفاقی دیدمش که سر و مر و گنده با همون درد کمر داره خوش خوشان میره کلینیک ارتوپدی! پی اش رو گرفتم و دیدم تمام این اتفاقات - منظورم آزمایشهای غیر طبیعیه - تصادفی بودن و ربطی به اون داستان شکستگی نداشت! راستش یه درسی گرفتم که بیشتر دقت کنم ولی واقعا به اون دو سه روز که پیر شدم نمیارزید... گاهی فکر میکنم باید یک کم بیخیالی طی کرد. ما هم آدمیم... چقدر مگه جون داريم برای يه همچين استرسهايی نميدونم؟

رضا

يعنی واقعا شکم بورد لايک و پپتيک اولسر پرفوره نديده بودی تو اينترنی؟!:)‌ همينه ديگه اگه تو هم شهيد ملی بودی اينا رو ديگه فوت آب بودی:))))) تازه من يادکه کلی اولسرهای پروفره مشکوک رو تو اورژانس ان جی ميذاشتيم بعد با سرنگ گاواژ هوا ميفرستاديم تو تا اسپسيفيتی عکس به ۷۵٪ برسه :)) اون مريضه هم با توجه يه چيزی که گفتی بيشتر ميخوره TIA بوده باشه تا سکته . البته ۲۴ ساعت بعد اگه معاينه اش ميکردی به قطعيت ميشد گفت. ولی اين کانورژن لامصب بد چيزيه . يه خاطره جديد دارم راجع بهش که می نويسم حتما:)

هادی صداقت

سلام وبلاگ بسيار مرتب و با شکوهی دارين. اين پستتون خيلی عالی بود . من جديدا يه وبلاگ زدم ،‌ اگه ممکنه به من سر بزنین و از من انتقادکنین تا وبلاگمو بهتر کنم. یه سوال:‌ چه جوری می تونم وبلاگمو به جستجوگر گوگل معرفی کنم؟ منتظرتونم.

سورنا

دختر ارديبهشتی عزيزم مرسی خانوم متبحر کاملا درسته از مصدر تبحر...تبحر يتبحر تبحر تبحر متبحر متبحر:))))))))) اينم صرفش تا ديگه فکر نکنی اشتباه نوشتی ليلا جانم تو هم که لاری حرف ميزنی:))))))) هاااااااا:)) ناتالی جونم ببخشيد يه مرد اميدوار عزيز: ممنون اميرارسلان جان: ۱. خيلی ممنونم ازت ايشالله عروسی شما:)))))))) ۲ . اينکه بخدا منم از دست خودم گله دارم...خاکم به سر هم تو و هم تينا منو دعوت کرده بودن و من بلکل فراموش کردم چون رفتم شهرمون و ...اما چشم ش

سورنا

دکتر رضا هی به ما ضد حال بزن تو:))))بعله دقيقا شکم بورد لايک بود تخته:)) معلومه که نديده بودم من که جراحی لقمان نبودم فرزند...بيمارستان ما کلی بالا شهر بود نسبت به لقمان و مریضاش با کلاس بودن سر وقت ميومدن نميذاشتن زخمشون پرفوره بشه:))))) البته دروغ چرا تا قبر آآآ یه وفعه اوایل انترنی رفتم جراحی امام کشیک دادم و یه مورد پریتونیت دیدم ولی چون مریض خودم نبود فقط مشاهده کردم و یه معاینه الکی...اما مریض سکته ای ما همونطوری که گفتی نمیشد بین تی آی ا و سکته تفاوت گذاشت اونم در دم :)) راستی چه بزرگ شدی دکتر جان:))))))))))

مرجان

مرسی که مينويسی!اون خانوم افغانی کاهش اشتهاش واسه Prozacنبوده؟به خيليها نميسازه!citalopram بهتره

هستی

ما منتظر ۴ اميش هستيم!

پویان

جاللب بود. این گ و گ یعنی چه؟