من همه محو تماشای کتابت:))

رفتم شهر کتاب نیاوران...شلوغ و پر جنب و جوش ...و محو شدم توی دنیای کتاب و کارت و موسیقی... بین قفسه ها لابلای کتاب ها و اسامی نویسنده ها گم شدم... ازین قفسه به اون قفسه و چشمام جز اسم و رنگ وطرح چیزی نمیدید...یه دختر و پسر پابه پای من میان...دختره از کتابایی که خونده میگه و پسره ذوقش رو میکنه...میگه امیلی برونته همون که سه تا خواهر بودن شارلوت و امیلی و...و اونم با ذوق زاید الوصفی تایید میکنه...با خودم میگم چه جالب...شاید همیشه توقعی که از دختر ها میره پایین تره یا...نمیدونم شایدم من تلخ شدم...شایدم حساس شدم روی این قضیه...طبیعتا چیزی که اون کشش بین دختر و پسر رو ایجاد میکنه حداقل برای آقایون میزان یا نوع کتاب هایی که دختره خونده نیست...میرسم به کتاب های آلمانی...بازم گیر هاینریش بل ام...کتاب سیمای زنی در میان جمع رو میگیرم و باز افسوس میخورم که شریف لنکرانی ترجمه اش نکرده...از اون آقای فروشنده میپرسم مترجمش رو میشناسه و اون تایید میکنه که خوبه...یه قفسه جالب دیگه هم اینجا هست...نمایشنامه های اسلاومیر مروژک ترجمه داریوش مودبیان...بدون فکر هر چهار تا کتاب رو بر میدارم...و یه قفسه دیگه...آشپزی:)...مستطاب آشپزی رو هنوز نخریم شاید در آینده...اما یه کتاب هیجان انگیز دیگه هم اینجا هست...آشپزی روز مال سامان گلریز...یه عکس خندان هم از خودش پشت جلد کتابش زده...باز به همون آقاهه میگم این کتاب چنده...و بعد میرم سر قفسه سینما...جالبه اینجا تنها جاییه که میبینم چند جلد از کتاب بابک احمدی در مورد تارکوفسکی رو داره...امید بازیافته...باز ازون آقای بینوا میپرسم فلینی از نگاه فلینی رو ندارین؟...نه تموم شده...یهو خندم میگیره یارو حتما میگه این بابا از آشپزی میپره به فلینی و دیالکتیک نقد رو هم میخرم...مسعود فراستی...دارم کتاب مبانی نقد فیلم مجید اسلامی عزیز رو میخونم...اونموقع ها که توی مجله فیلم چاپش میکرد تنها قسمتی بود که نمیخوندمش...حقیقتش علاقه ای به نقد فیلم نداشتم چه برسه به مبانیش...فکر میکردم اگه نقد فیلم بدونم دیگه نمیتونم از هر فیلمی لذت ببرم...الان بالاخره به این نتیجه رسیدم که نقد فیلم چیز خوبیه:)...فرانی و زویی...نخوندمش دروغ چرا تا قبر آآآ...اون رو هم به کوه کتابی که دنبال خودم کردم اضافه میکنم...و یه کتاب به اسم ناصر و فردین...از رضا کیانیان...و یکی دو تا کتاب دیگه...گذشت زمان رو نمیفهمم...میرم که حساب کنم و...یکی میزنه به شونم...اِ...سلام:) یکی از بچه های دبیرستانه...خوبی؟ چه خبر؟...یه دفعه میفهمم که چقدر دلم برای این آدم تنگ شده بوده...میپرسه از طرح و منم تند تند یه چیزایی میگم...یه نگاه میندازه به کوه کتابای من و میگه یعنی همه این کتابا رو میخونی؟ میخندم و میگم نه اینا معمولا میرن برای تزیین کتاب خونه:))

ساعت رو نگاه میکنم یک ساعت و نیم گذشته! و من متوجه نشدم...کوه کتاب رو  مث کیشه میوه گرفتم دستم ...خنده ام میگیره مث خیار و پرتقال شده...پیش خودم میگم باز تو کیلویی کتاب خریدی جو گیر؟:)) توی راهروی خونه مون یکی از همسایه ها تعارف میکنه که در حمل این کیسه کتاب کمکم کنه و من باز از تصور اینکه چقدر موجود مضحکی هستم قرمز میشم...

تو دلم میگم دیدی باز بی تو رفتم شهر کتاب...

/ 28 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر ارديبهشتی

وووواو چقدر کتاب .......

رضا

ما در خدمتيم هروقت دوست داشتی بيايی قدمت روی چشم !:)

نگارنده

امتحان رو دادم سورنا جونم و الآن من ته خوشحال و خسته و داغون و له و خوشبخت و لبخند و رضایت و اينا هستم!!

مريم

ميدونی تو اگه با تبديل چيزهای عادی روزانه به جملات و نوشته های اغراق آميز اون روح گشنتو ارضا ميکنی خب به کارت ادامه بده اگه تو جملاتی رو که دوست داری بهت در زندگی واقعی بگن رو ولی نمیگن رو میای اینجا مینویسی و یا انتظار تشویق و هورا و به به و چه چه داری ولی در واقعیت ازش محرومی رو تو دنیای مجازی به دستش آوردی خوبه به همين طريق ادامه بده و اين حرفها رو که من خاطره مينويسم که ثبت کنم و بعدا بخونم و کيفور بشم همش اراجيفه.من اصولا آدم نکته سنجی هستم هر حرفی هم ميزنم درسته اينو همه کسانی که منو ميشناسن ميدونن پس بدون تو يه جور کمبودی داری که اينو از اين طريق داری ارضا ميکنی و هيچ شکی توش نيست. سانتی مانتال هم در فرهنگ لغت شهرستونی شما ممکنه که فحش باشه مثل يه روستاييه که يه روز به من گفت جغله فحشه. در مورد روشنفکری هم اگه بگی که با دو تا کتاب و فيلم تو روشنفکر شدی باز سخت در اشتباهی هيچ کس با دو تا کتاب فليني و.. روشنفکر نشده که حالا تو بخوای بشی. اين مثل اون شهرستونيه در سريال هتل ميمونه که تف ميکرد کف دستش و ميزد به سرش ننهاش ميگه چرا اينطوری ميکنی ميگفت با اون لهجه اش ميخوام تيرونی بشم.

پيام

سلام.اين شهر کتاب نياوران خيلی باحال هست.ولی من طبقه اول رو بيشتر از بالا دوست دارم.من عاشق لوازم اتحرير جينگول و کارتهای يونيسفم.

سورنا

به حامد: من در بلاگ رولينگ عضو بلاگ رولينگ شدم به دکتر رضا: حتما از خدامهبه دختر ارديبهشتی: به نگارنده:‌ميفهمم چه حسی داری چند بار تا حالا تجربه کردم انگار آدم رو هواست بی وزن به پيام آره مسحور کننده است

سورنا

به مريم: خب خيلی خوشحالم که عصبيت موجود در نوشته هات کاهش پيدا کرده و مودب تر شدی...مريم خانوم اين تحليل هايی که شما کردی همونطوری که گفتم يه نظره و محترم اما نمیفهمم چرا انقدر به تو برخورده و پریشونت کرده که حالا يه نفر به فرض میخواد خودش رو خوب جلوه بده و در فضای مجازی عقده گشايی کنه اونم توی جایی که حریم شخصیش بحساب میاد و یا به قول شما خودش رو سانتی مانتال! و روشنفکر نشون بده...در مورد چيزهايی هم که گفتی صادقانه ميگم تنها برداشتی که کردم اينه که بشدت خشمگينی و عصبانی...اگه ايميلی آدرسی چيزی گذاشته بودی برات بیشتر توضيح ميدادم اما مريم عزيز اگه واقعا انقدر تلخ و خشمگين به اطرافت نگاه ميکنی و دنيا و آدمهاش که منم يکی از اونهام حالت رو بهم ميزنن بصورت جدی بهت پيشنهاد ميکنم با يه مشاور صحبت کنی...

مريم

باز که خودتو تحويل گرفتی مثل اينکه فراموش کردی من کيم اگر نفهميدی بهت پيشنهاد ميکنم برو دوباره بخون. در ضمن من هيچ وقت خودمو به خاطر موجود پستی مثل تو ناراحت نميکنم آدمهای اطرافم رو هم خيلی دوس دارم چون با عشق و علاقه دور خودم جمعشون کردم اينکه تو متهم به خود بزرگ بينی هستی و زيادی خودتو تحويل ميگيری يه چيز واضحيه در ضمن من فقط حالم از موجوداتی که فکر میکنن خیلی بزرگ و خاصن ولی در اصل اصلا اینطور نیست بهم میخوره. حریم خصوصی دیگه چیه تو هر وقت اراجیفتو تو دفترت نوشتیو تو پستوتون قایم کردی اونوقت حق داری بگی که حریم خصوصی ولی وقتی اومدی تو اینترنت گذاشتی دیگه حریم خصوصی نیست

پویان

من دلم شهر کتاب نیاوران می خووواااادددد!!

سورنا

آره اين روزا حسابی ديدنی شده