طرح نوشت!!!

من برگشتم04.gif فردا دارم ميرم اصفهان عروسی دوستم يه روز و نيمه شايد هم کمتر...در واقع چيزی از اصفهانش نميفهميم فقط عروسی و ديگر هيچ...يه عالمه حرف قلمبه شده که بگم  در مورد اين دوهفته ای که نبودم يه عالمه مريض و يه عالمه کشفيات و تجربيات تازه...

يه چيزی که خيلی برام جالبه اينه که اون بيمارستان دنج و کوچولو توی جنوب فارس برای من يه جا برای تمدد اعصابه...يه جا که وقتی واردش ميشم همه اون تعلقات فکر ها نگرانی های زندگيم دور ميشن...اونجا مث يه دنیای ديگه است که بايد فقط به دو چيز فکر کنم اينکه چی بپزم و بخورم و کی برم سر شيفتم...اونجا من اصلا گرسنه م نميشد اما با علاقه آشپزی ميکردم...سالاد ماست سيب زمينی و يه غذای پر و پيمون که اغلب اوقات يا ناهار رو ۴ بعد از ظهر ميخوردم يا شام رو ۱۰- ۱۱شب...و بعد يه خواب و دوباره شيفت...جايی برای فکر کردن باقی نميموند...توی خواب هم من مريض هام رو ميديدم...وقتی خواب ميموندم زنگ ساعت نبود که بيدارم ميکرد يکی از مريضا به خوابم ميومد و مصمم ازم ميخواست که براش نسخه بنويسم و من يهو بيدار ميشدم...نصف يه فيلم رو هم از اون فیلمای هنری:)) تونستم به بدبختی ببينم...مدام وسطش خوابم ميبرد ولی چسبيد...سريال عطاران رو هم از وسطاش ديدم...در مضمون هنديش که بحثی نيست ولی خيييييييلی با اين ديوونه بازی های عطاران حال ميکنم:)) موجود مضحکيه دوستش ميدارم:)

جالبه من خودم رو توی محیط کار توی برخوردام با آدمها با يه عنوان جديد بيشتر و بيشتر ميشناسم...و بيشتر و بيشتر يه وقتا حرص میخورم يه وقتا خنده م ميگيره يه وقتا ناراحت ميشم...يه چيزی که توی اين مدت خيلی باهاش درگيری ذهنی داشتم که ممکنه خنده دار باشه مساله ويزيت گرفتن بود...ويزيت ما اونجا با دفتر چه بيمه روستايی ميشه حدودا ۴۵۰ تومن...مردم اونجاهم اکثرا وضع ماليشون خوبه...يه درصدی هم آدمهای کم درآمدی هستن...اورژانس که شلوغ ميشد من هزار تا مريض با هم ميديدم و بعد که يه ذره خلوت ميشد يادم ميومد که من از خيلی ها ويزيت نگرفتم يا اونها از پذيرش ويزيت نگرفتن يا گرفتن و برگه اش رو به من تحويل ندادن...خوب خيلی طبيعی بود که با خودم گفتم از دفعه ديگه يادم ميمونه برگه ويزيت رو تحويل بگيرم اما اين کار برای من کابوس شده بود...باز چند نفر توی وجودم صدا ميکردن...يه سری کليشه های عامه مردم هم ميومد جلوی چشمم...با خودم ميگفتم يعنی من انقدر ارزش کارم رو بيارم پايين و بگم اول ويزيت بگيرين بعد معاينه تون ميکنم...بعد يکی ديگه ميگفت خوب تو که داری زحمتت رو ميکشی ۴۵۰ تومن هم که پولی نيست...به هر حال نميتونستم اين رو بگم توی دهنم نميچرخيد...اما به همون دليلی که توی دهنم نميچرخيد به خودم گفتم بايد بگی...و گفتم و مريض ها هم خيلی ها گفتن شما دارو بنويس بعد مياريم و نيوردن...و من بيشتر درگيری ذهنی با خودم پيدا کردم...آخرش دست به دامن دوست گرمابه و گلستانم شدم و چند تا از پرستار ها و هم خونه ايهامون...همه با تعجب گفتن خوب بگو اول ويزيت بگيرين بعد بياين تو ويزيت حق توه اونم وقتی يه لحظه هم استراحت نميکنی...از چند نفر که شنيدم کم کم قانع شدم اين قضيه انقدرها هم جنايت نيست و شان پرشکی رو زير سوال نميبره...گرچه هنوزم به نظرم يه جوريه قاعدتا بايد پذيرش مريضی که ويزيت نداده نفرسته توی مطب  و لی ظاهرا چاره ای نيست مريض هايی که واقعا مشکل داشته باشن خودشون از اول ميگن و نه من معمولا هيچ کس ازشون ويزيت نميگيره اونهايی که ويزيت نميدن اغلب کسايی هستن که اهميت نميدن به اين مساله...ميدونم کل قضيه مضحکه شايدم از عوارض بی درديه يا کمال گرايی يا نميدونم چی چی...اما بالاخره تونستم اين جمله کذايی رو با اکراه به زبون بيارم که ببخشيد شما ويزيت گرفتين؟

اين موقع ها يه چيزايی هم انگار از غيب مياد سراغت...مثلا توی همون درگيری های ذهنی که من تازه تصميم خودم رو گرفته بودم يه پسر جوون اومد تو و با تحکم گفت رفتم داروخونه و گفتن برای انسولين گرفتن بايد دکتر نسخه بده اين چه مملکتيه منی که ديابت دارم هر دفعه چقدر بايد پول دکتر بدم...سر و قيافه اش اتو کشيده بود کاملا امروزی و مرتب و بی ادب...با سر تاييد کردم بله من بايد مريض رو ببينم تا براش دارو بنويسم...اينو که گفتم يه دو هزار تومنی از توی جيبش در آورد پرت کرد روی ميز و گقت بيا پس بنويس...گفتم برين پذيرش قبض بگيرين...قرمز شده بودم اما هيچی نگفتم...يه يه ربعی گذشت اومد توی اتاق و با غيظ گفت چرا انقدر پول پرستين آخه شما دکترا ؟ من نگاهم رو انداختم روی کتابچه داروييم و اون از اتاق رفت بيرون...به نظرم به جز ديابت يه مشکل زمينه ای ديگه هم داشت...ولی همون باعث شد من دوباره سراغ تزهای قبلی خودم برگردم و بگم ای موجود مادی:(

يه چيز ديگه که خيلی اذیت کننده بود و هست و خواهد بود همون مساله قديميه که مريض ها نميدونن اورژانس يعنی چی...هر چی هم توضيح ميدی فايده نداره...مريض قلبی ميارن يه مريض ديگه دادش ميره هوا که مريض من هم بدحاله...چشه؟ استفراغ ميکنه چند سالشه ۲۲ سال...ميگم مريض شما از نظر ما بد حال نيست يعنی حالش بد هست ولی نياز به درمان فوری نداره ولی مريض قلبی رو اگه بهش نرسی ميميره...باز نميفهمه و تکرار ميکنه مريض من بدحاله...ميخوام يکی دو روز ديگه زنگ بزنم به سوپروايزر آموزشيمون وباهاش صحبت کنم شايد بشه با پوستری چه ميدونم يه چيزی توی اين مايه ها يه ذره فرهنگ سازی کرد در مورد اين قضيه...

مريض های کانورژن که ميان من فقط براشون سرم مينويسم...البته اول ميرم بالای سر مريض و بهش ميگم اصلا نگران نباشه با دارو مشکلش حل ميشه..پرستارا تعجب ميکنن يعنی با يه سرم خالی؟ هيچ ديازپامی پرومتازينی چيزی؟ خودم هم اولش باورم نميشد ولی واقعا اثر پلاسبو بيشتر مطرحه تا اثر دارو...و اون اکسيژن و اطمينانی که به مريض ميدی که من ميدونم تو يه چيزيت هست...تا حالا توی اين مدت حتی يه مريض کانورژن بجز اون مريضی که ريفر کرده بودن نداشتم که بجز سرم دارويی لازم داشته باشه و همه هم خوش و خندان رفتن خونه...

يادمه سميولوژی که ميخونديم توی قسمت شرح حال گيری کتاب سوارتز نوشته بود مريض رو به اسم خطاب کنيد و از عباراتی مث عزيزم مادر خواهر برادر پدر پدر بزرگ استفاده نکنيد...اونموقع خيلی سعی کردم اين قانون رو رعايت کنم ولی کم کم با مريض ديدن بيشتر اون حرفا از گوشم رفت بيرون به نظرم به فرهنگ ما نميخورد و عبارت هايی جايگزينش شد که من فقط به مريض هام ميگم و بس...روی همون حساب به همه آقا و خانوم های مسن ميگم پدر جان و مادر جان...نميدونم يه چيزی که من رو به اون آدم نزديک کنه در عين اينکه خيلی هم خودمونی نباشه...طبق عادت معمول به يه خانوم مسن دوست داشتنی گفتم مادر جون آستينت رو بزن بالا تا فشارت رو بگيرم...اونم گفت جونت سلامت...من يه ذره همينجوری مبهوت نگاه کردم ببنيم چی داره ميگه و تازه ياد اون عبارت خودم افتادم و تازه دوزاريم افتاد...باز دستش رو گرفتم و بردم تا روی تخت اورژانس دراز بکشه...کريز فشار خون بود...تنها اومده بود و ميگفت کسی رو نداره ...همينطوری که ميرفتيم ديدم سفت دستای منو چسبيده...يه دفعه ياد مامان بزرگم افتادم و بشدت دلم خواست دستای اون رو بگيرم توی دستام...

يه آقای تر و تميیز و با کلاس ميان سال با کونژکتيويت اومده بود براش سولفاستاميد نوشتم و پماد تتراسيکلين...رفت داروخونه و برگشت و با لبخند گفت داشتم غيبتتونو ميکردم خانوم دکتر...گفتم چطور مگه؟ گفت گفتم اين اولين دکتريه که انقدر خوش خطه لابد...خنديدم و گفتم لابد تازه کاره نه؟ صدای خنده اش رفت به آسمون و تاييد کرد بله گفتم حتما اول کارشه که هنوز خطش خراب نشده...

يه دختر جوون حدودا ۲۰ ساله...چی شده مشکلتون چيه...با دستش بناگوشش رو نشون ميده و ميگه از ديشب ورم کرده...چند روز پیش هم اينجا رو زنبور زده بود و طرف شقيقه اش رو نشون ميده..نگاه میکنم ميبينم جای زنبور گزيدگی نه ورم داره نه قرمزه...اونجايی هم که ميگفت ورم داره ورم نداشت...گفتم اينجا که مشکلی نداره گفت گوشم درد ميکنه...گوشش رو نگاه کردم گفتم گوشت هم نه قرمزه نه ترشح داره...بعد يه لبخند زدم و گفتم فکر ميکنم زياد به اين قضيه فکر ميکنی نه...گفت به چی؟ گفتم منظورم اينه که ميترسی بلايی سر گوشت اومده باشه...ايندفعه با خنده گفت...بله همش ميترسم پرده گوشم پاره بشه...گفتم فوقش پاره بشه چيزی نميشه که پرده گوش خيلی خيلی کم توی شنوايی تاثير داره...از طرفی تو که چيزيت نيست...ميدونی وقتی به چيزی زياد فکر کنی ممکنه علايمش رو هم پيدا کنی يعنی حتی گوش درد بگيری...پس ديگه بهش فکر نکن و مطمئن باش که گوشت مشکلی نداره...ميخنده و تشکر سفت و سختی ميکنه و ميره...

يه مريض تصادفی آوردن...يه آقای حدودا ۴۰ ساله...رنگش پريده...ميگه پام... پام خورد شده...حالم بده...ميگم نگران نباش من الان نگاه ميکنم ببينم چی شده...شلوارش رو که قيچی ميکنيم ساق پاش دفرمه شده...دو سه تا همراه داره که با ديدن پای ورم کرده ش با صدای بلند شروع ميکنن به ابراز احساسات...اوه اوه اوه ببين چی شده پاش...وای وای وای...انگار دارن بازی فوتبال نگاه ميکنن...اون بينوا هم همینطور مات و مبهوت و وحشت زده به صورت همراهاش نگاه ميکنه...من يه دفعه عصبانی ميشم ميگم ديگه ابراز احساسات کافيه لطفا برين بيرون و مريض رو تنها بذارين...ميرم بالای سرش ميگم اصلا نگران نباشين استخون پاتون احتمالا شکسته که اونم هيچ مشکلی نيست نهايتش با جراحی درست ميشه...تو دلم ميگم امان از اين همراه ها...دوستی خاله خرسه که ميگن همينه ديگه...

/ 24 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آينه

با کلی تاخير، سال نو مبارک! با آرزوی بهترینها و سالی پر از عروسی، خبرهای خوش، و کشفيات و تجربيات تازه!

پویان

سلام.منم چند قسمت سریال عطاران رو گرفتم از اینترنت.هر چند که نقشش داره تکراری میشه ولی بازم باحاله. عروسی خوش بگذره:)

tazevared

سعی کن برای گرفتن ویزیت یک سیستم درست کنی که خودت مجبور نباشی از مریض پول بگیری . مثلا بیمارستان خاتم النبیا به این صورت است که بخش تشکیل پرونده وسط سالن است و اول دکتر مریض را می بینه و برگه و چیزهایی که باید بنویسه را می نویسه و می فرسته به همان میز وسط سالن واونجا هست که خانم پرستارها می گن بروید و پول رابریزید و بیایید . به هرحال به نظر من هم بده که دکتر خودش چک ک نه ببینه پولی داده شده یا نه و بخواهد تذکر بدهد . هرچند اگر راه دیگری نبود و دیگران همکاری نکردند باید این کار را بکنی

سورنا

فرشته عزيز پس شما هم درمانی بودی واقعا در کنار سختی هاش اورژانس کارکردن خيلی دلچسبه دکتر رضا جان منم ميدونم که اون پوستر ها دردی رو دوا نميکنه اما مگه راه حل ديگه ای سراغ داری؟ من ميگم حداقل چهار نفر هم اون پوستر ها رو بخونن خودش کليه...پگاه عزيزم درست ميگی حق بيمارستانه چون ۵۰ درصدش به ما ميرسه اما بازم يه جوريه...پرستار ها و پذيرش برای متخصصين خودشون ويزيت ميگيرن ولی به ما که ميرسه کسی خودش رو به زحمت نميندازه:)) دريای عزيز منم از آشناييت خوشحالم خوشحالم که اينجا رو دوست داشتی اميدوارم در کنار دختر عزيزت هميشه شاد و سلامت و خوشحال باشی راستی چه اسم قشنگی داره

سورنا

صفر کيلومتر عزيز: مغزو اعصاب مربوط به دستگاه عصبی و بيماری هاش ميشه مثلا ام اس پارکينسون و غيره اما روانپزشکی به بيماريهای روحی میپردازه که خیلی هاشون منشا جسمی دارن یعنی یه سری مشکلات در سیستم عصبی باعثشون میشه ولی معمولا یشتر تظاهرات روحی دارن تا جسمی...مثلا درمان تومور مغزی ای که باعث فلج شدن قسمتی از بدن میشه به متخصص مغزو اعصاب مربوطه ولی کسی که در اثر یه اتفاق ناخوشایند توی زندگیش فلج میشه چون جسمش مشکلی نداره و علت فلج شدنش ضربه روحیه باید پیش روانپزشک بره... ورميليون عزيزم مرسی آينه عزيز ممنون شما هم سال خوبی داشته باشي به پويان : آره جواد يحيوی رو ديدی؟:))))))))))))) تازه وارد عزيز ممنون از پيشنهادت:) ولی فکر نميکنم توی بيمارستان ما عملی باشه ولی در هر حال بايد در اين مورد هم با مديريت پرستاريمون صحبت کنم...

علیرضا

من با اسم بزرگ و با پیشوند آقا و خانم صدا میِ‌زنم ، البته تازگی‌ها می‌بینم بعضی از بیمارها وقتی حاجی‌آقا یا حاج خانم صدا می‌زنمشان ، خیلی راحت‌تر شرح حال می دهند. ولی پدر و مادر اینها به نظر من خوب نیست. یه مریض داشتم که من را حاج آقا صدا می‌زد و من اصلا خوشم نمی‌اومد! کتاب وحی منزل نیست باید بومی سازی کنیم. یکی از تعرفه‌چی‌های بیمارستان ما هم آدمی است همیشه گیج و کانفیوز ، هر روز مبالغ قابل توجهی به دولت و اینجانب ضررمالی می‌زنه. بیمارستان شلوغه و من نمی‌تونم تمرکزم را کم کنم و مواظب باشم کی قبض داره و کی نه. اینها را باید کسایی چک کنن که نمی‌کنن!!

سورنا

من حاج آقا و حاج خانوم تا حالا نگفتم اين پدر جان و مادر جانی هم که ميگم فقط مخصوص يه سری از مريض هاست...مريض های مسن با فرهنگی که احساس ميکنم ازين عبارت خوششون مياد...وگرنه مثلا خانوم مسنی که حسابی سرحاله اگه بهش بگی مادر جان يا حاج خانوم ميزنه پس کله ات:)) ولی واقعا مسائل فرهنگی مهمه...مهمترين چيز به نظرم همون ايجاد يه رابطه صميمانه غير پسر خاله ايه...يعنی حريم ها حفظ بشه ولی اون اطمينان و احترام هم وجود داشته باشه...

متوترکسات

ابراز احساسات که خيلی بهتره. مگه نديدی همراهان بيمار چطوری در مورد بيماری و يا داروها اظهار نظر کارشناسی می‌کنن!!!

openclose

هر انچه که می خواهید و میدانید و به دنبال ان میگردید رایگان رررررررررررررررررایگان رررررررررايگان ررررررررررررررايگان

openclose

هر انچه که می خواهید و میدانید و به دنبال ان میگردید رایگان رررررررررررررررررایگان رررررررررايگان ررررررررررررررايگان