در هزار تو

اينجا منظره روبروی در پانسيون ماست...ميبينيد به چه بهشتی باز ميشه در خونه مون...

امسال تصمیم گرفتم به حساب بسیار سفر باید تا پخته شود خامی تا میتونم برم سفر...البته بجز اون رفت و آمد های هر ماهه...

دوس جونم فارغ التحصیل شد...جشن فارغ التحصیلیش اگه از آسمون سنگ هم میبارید خودم رو میرسوندم تا توی اون لباس ببینمش دست در دست یه آدم نازنین یه آدم مطمئن که میدونم تا همیشه مواظب اون فرشته دوست داشتنی من خواهد بود...یکی از بچه ها ازم پرسید کی دعوتت کرده؟ اشاره کردم به دوس جون... با چشمای گرد شده اشاره کرد که کی هست نمیشناسمش...از کجا میشناسیش...خنده میاد روی لبام و میگم از کشیک ها ی زنان...خودم هم شاید هیچ وقت باورم نمیشد توی بدو بدو های کشیک های انترنی انقدر دوستهای خوب پیدا کنم...

من همیشه جذب آدم های متفاوت شدم توی زندگیم و احتمالا این قضیه الی الابد هم ادامه خواهد داشت...دختر و پسرش فرق نمیکنه آدم های عجیب و غریبی که من باید رفتار ها و برخورد هاشون رو بفهمم و انصافا استعداد زیادی هم در این زمینه از خودم نشون دادم همیشه:))...خیلی از دوستای من وقتی با هم مواجه میشن در گوشم میگن یعنی تو چجوری با این آدم دوست شدی و من میگم نه تنها دوست شدم کلی هم دلم براشون میتپه...اما این آدمهای عحيب غريب بارها و بارها بهم ثابت کردن که درک متقابل توی این رابطه همیشه از طرف من بوده و من هم همیشه این نوع ارتباط رو قبول کردم شاید چون صرف جذابیت هایی که این آدمها داشتن برام کافی بوده اما تازگیها یه ذره اوضاع فرق کرده...تازگیها شاید اون درک همیشگی م از آدمها کمتر شده...بیشتر میرم سراغ آدمهایی که موج های ذهنیشون با من یکی میشه... وقتی چشمام برق نمیزنه میفهمن وقتی عصبیم میفهمن وقتی خوشحالم و شیطونی میکنم دست و پاشون رو گم نمیکنن معذب نمیشن من رو توی چهار چوب ذهنی خودشون قبول ندارن من رو با همه خوبی ها و بدی هام یه جا دوست دارن...حالا میخوام صد سال سیاه کتاب های آنچنانی نخونده باشن میخوام صد سال سیاه فيلمهای هنری نديده باشن همین که بتونیم با هم بخندیم با هم جیغ بکشیم با هم  بگردیم بچرخیم و زندگی کنیم برام بسه اون کتاب ها و فیلم ها و عکس ها هم بمونه برای خودم و تنهایی هام...خیلی وقته دیگه مطمئن شدم بودن با آدمهای عجیب غریب از من انرژی میگیره خیلی زیاد....

این دفعه توی دهاتمون که تازگی ها شهر شده یه خواستگار پیدا کردم:)))))))) انقدر با دوست گرمابه و گلستانم خندیدیم که نگو...حیف دیر بهم گفت:)))))) موضوع ازین قرار بوده که یکی از پرستارای خانوم یه آقایی رو فرستاده اورژانس تا یکی از پرستارای جوونمون رو ببینه و اگه پسندید خلاصه قضیه ختم به خیر بشه...ظاهرا اون روز من شیفت بودم  وطبق معمول در حال دويدن چون هيچی ازين حادثه مهم رو متوجه نشده م:))یکی دیگه از پرستارای جوونمون هم بوده...حالا این آقا نه کار درست و حسابی داشته نه مال و ثروت و نه تحصیلاتی ...البته در مورد بر و رو و تیپ و قیافه دیگه کسی چیزی به من نگفت!:))...حالا نگین واه واه چه معیار هایی من از دید عامه مردم گفتم وگرنه معلومه که این چیزا معیار و ملاک نیست04.gifچرا پرشين بلاگ ازين صورتک ها که دماغشون دراز ميشه نداره 05.gifخلاصه اومده و پرستار ها رو دیده و به اون پرستاری که معرفش بوده گفته اونی که شما معرفی کرده بودی که اصلا جالب نبود اون یکی پرستاره هم خیلی جالب نبود ولی حالا اون خانوم دکترتون ببببببد نبود:)))...پرستاره هم گفته عجب اعتماد بنفسی داری:)) ولی نامردی کردن در حق من حداقل میگفتن اون آقاهه بلیط بگیره بیاد  ببینم حرف حسابش چیه...بلیط منظور همون برگ ویزیته نمیدونم چرا اینجا بهش میگن بلیط انگار دارن میان سینما:)))

دو سه مورد تب و سردرد توی بچه ها داشتم که کلی تن و بدنم رو لرزوند...یکی یه پسر ۱۰ ساله بود که آبله مرغون گرفته بود و چند روز بعد از اینکه دونه ریخته بود بیرون تبش همچنان ادامه داشت...وحشت کردم تبش نزدیک ۴۰ بود علایم مننژه هم نداشت من همش میترسیدم که انسفالیتی چیزی باشه...تب بر هم که فقط استامینوفن میتونستم بدم...خلاصه کلی برای مادرش توضیح دادم که الان تنها چیزی که منو میترسونه اینه که این بچه عفونت مغزی پیدا کرده باشه ولی الان علایمش رو نداره..استفراغ هم کرده بود...کلی توضیح دادم که ببین الان گردنش سفت نیست اما اگه دیدی خواب آلود شده گردنش سفت شده درد گرفته و یا تبش تا ۲۴ ساعت پایین نیومد باید بیاریش..اونروز متخصص اطفالمون هم مرخصی بود...آخر سر دلم طاقت نیورد شماره تلفنش رو هم گرفتم و گفتم من خودم اگه نیومدی زنگ میزنم ببینم وضع بچه چطور شده...ظاهرا عصر که من شیفت نبودم اومده بود پیش دوستم ... تبش قطع شده بود و سردردش هم...یکی دیگه هم باز یه بچه ۱۵-۱۶ ساله بود بدون سورس عفونت با تب و سردرد...اونم شماره تلفن خونه اش رو گرفتم که اونم خدا رو شکر با بروفن تبش اومده بود  پایین...یه روز که داشتم شیفت رو تحویل میدادم یکی دیگه از آبله مرغونی ها باز با سردرد و ادامه تب اومده بود ...مامانش میگفت میشه خودت ببینیش گفتم من دارم میرم به خانوم دکتر فقط بگو حتما گردنش رو معاینه کنه...بعدا دوستم میگفت خانومه اومده بود تو میگفت خانوم دکتر گفته حتما حتما گردنش رو معاینه کنید:)))))

خیلی بامزه است مریض ها هر جای شکمشون درد بکنه میذارن به حساب آپاندیسیت و هر جای قفسه سینه شون در د بگیره میذارن بحساب درد قلبی...منم دیگه فهمیده م این اضطراب ها رو  و سعی میکنم علایم رو به مریض بگم تا خیالش راحت بشه...اون شب ساعت ۴ صب با سر و صدای اورژانس از خواب بیدار شدم ... گفتم خدایا رحم کن باز مریض سی پی آری نیومده باشه...وقتی بدو رفتم اورژانس دیدم یه آقایی داره از درد بخودش میپیچه...میگفت شکمم درد میکنه و از پهلو تا کشاله رانش رو نشون میداد و با همون درد میگفت آپاندیس نباشه:))) معاینه اش کردم شکمش نرم بود کاملا...علایمش بیشتر به رنال کولیک میخورد مخصوصا که سابقه سنگ کلیه هم داشت و استفراغ هم میکرد...دارو هاش رو نوشتم و وقتی اومد توی اتاق تزریقات شروع کردم به توضیح دادن که ببین آقا درد آپاندیسیت اینجوری نیست مریضی که آپاندیسیت داره از درد نمیتونه از جاش تکون بخوره وقتی شما اینجوری داری از درد بخودت میپیچی بیشتر بنظر میاد داری سنگی شنی چیزی دفع میکنی...توضیحاتم که تموم شد دیدم پرستارمون که یه آقای جوونیه  کشیدم کنار و آروم گفت ببخشید خانوم دکتر میشه یه دفعه دیگه فرق رنال کولیک و آپاندیسیت رو بگین:)) عزیزم:))

چند تا مریض سینوزیت داشتم این دفعه... انقدر براشون فیزیوپاتولوژی سینوزیت رو توضیح دادم که خودم هم دیگه داشت خنده م میگرفت...اینکه سینوس ها استیومشون به بینی باز میشه و باید این مسیر رو باز کرد تا ترشحات تخلیه بشه و ازین حرفا و اینکه چرا باید حتما سرم شستشو مصرف کنن و البته گایافنزین عزیز من رو:))

یه آقایی ساعت ۴ و نیم صب اومده اورژانس...با چشمای خواب آلوده میگم خب مشکلتون چیه...میگه خوابم نمیبره خانوم دکتر...چرا خوابتون نمیبره مشکلی پیش اومده؟ به چیزی فکر میکردین؟ یکی از همراهاش که خیلی هم نگران حالشه میگه ظاهرا خواب مادربزرگش رو دیده و از خواب پریده و بعدش دیگه نتونسته بخوابه...بعد خودش میگه البته من تا سه صب بیدار بودم بعد که خوابیدم پریدم و دیگه نشد بخوابم...پروپرانولول و کلر دیازوپوکساید براش مینویسم...تو دلم میگم واقعا خوش بحالشون من اگه ۲۴ ساعت هم خوابم نبره نمیرم اورژانس...

خدمه جوونمون بعد از دو شب خوابیدن توی آی سی یو مرخص شد و برگشت...من همون موقع زنگ زدم بیمارستانی که اعزام شده بود و با سوپر وایزرشون حرف زدم و وقتی گفت سی تی اش مشکلی نداشته دیگه خیالم راحت شد...وقتی دوباره توی اورژانس دیدمش انقدر ذوق کردم که نزدیک بود بپرم بغلش کنم...گفتم خدارو شکر که سرت مشکلی پیدا نکرده بود... دیدم ناراحت و غمگینه گفتم پس چرا دپرسی ؟ بخیه های صورتش رو نشون داد و گفت آخه اینجوری قیافم زشت شده حالا به نامزدم چی بگم...عزیز دلم...گفتم ای بابا آقای فلانی باید الان خوشحال باشی که سالمی اون بخیه ها هم زود زود خوب میشن تازه نامزدت که همه جوره قبولت داره غصه نخور...دیدم بازم دمغه گفتم امان از دست هر چی بچه سوسوله که دیدم بالاخره خنده اش گرفت...

راستی کسی یه کتاب مبانی کامپیوتر خوب که خنگ آموز هم باشه سراغ نداره؟

/ 32 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

سلام اگه ميتونيد تشريف بياوريد کنگره طب اورژانس موفق باشيد

آرزو

آخی!!چه خواستگار پرروييييييی!!! اين يه چيزی ميشه بعدنا ها!!! ببين کی گفتم! از دستت می پره ها!

سورنا

به عبد:در مورد هر دو سوالت بله به امير: وای خيلی ممنون ايشالله که بتونم برنامه ام رو جور کنم...ممنون که خبر دادين کلی ذوق کردم آرزو جونم پريد ديگه

علی

سلام وعرض ادب واحترام به پزشکان ودانشجويان گرامي بنده قداست واحترام خاصي را براي پزشکان و پرستاران قائلم و سعي کردم که با وجود مشکلات ومحدوديت هاي فراوان همسر اينده ام را از اين صنف اختيارکنم .حدود دوسال از افراد مختلف خواستم تا در اين مورد به من کمک کنند ولي متاسفانه تا حالا بي نتيجه بوده علتش را نميدونم.انساني هم نيستم که به اين زوديا خسته بشم و مطمئنم کسي پيدا خواهد شد ولي چه کسي کجا و..؟نميدونم.الله اعلم.باور مي کنيد اکثر بيمارستانهاي تهران و اصفهان را رفتم وجستجو کردم ولي بي نتيجه بوده.يا نامزد داشتن يا حاضر نبودن بياند اصفهان زندگي کنند يا خيلي مرفه بودنديا.. نميدونم شايد خدا اينکونه مي خواد ما را ازمايش کنه. جالبه ؟نه؟ گرچه معتقدم ادمي چيزي را که با سختي بدست بياره براش خيلي ارزش واحترام قائل خواهد شد ولي ديگه راهي را نميدونم که مرا به مقصد برسونه شما ميدونيد؟اينترنت و وبلاگهاي پزشکي اخرين اميدم بود تاشايد کسي کمکم کنه.شايد هم من از اين مطلب غافلم که خيلي وقت فاتحه مهرباني وعطوفت خونده شده وسنگدلي باب شده.درسته؟مهرباني کيلو چند؟پول ومقام را بچسب. خدا نکنه تو اين روزگار کسي محتاج خلق بشه.امين

مجيد

بهشت اونجاييه آدم برای هميشه راحت باشه .......تو آپ اين هفته معرفی ت کردم

مريم

سلام گلم.دلم برات تنگ شده.خوندن بلاگت خيلی مفيده .هر لحظه رو حس می کنم و واقعا لذت می برم از لذت شرايطی که توش هستی.هميشه موفق باشی عزيزم.می بوسمت۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تا

فرزانه

ماشاء ا... چه خواستگار پررويی بوده !! البته از اين اتفاقها زياد می اقته! راستي عزيزم جاتو پنجشنبه خونه دکتر خالی کرديم اميدوارم بهت خوش گذشته باشه... کتاب هم سراغ دارم برای کسی می خواهی يا برای خودت ؟ خيلی مبتدی اگر می خواهی icdl خوبه.

سورنا

ممنون مجيد عزيز شما لطف دارين به من سلام گل گل بانو دلم برات انقده شده > . < کوه يخ عزيز به روی چشم فرزانه جون مامانم گفت اتفاقا چقدر دلم برای اون صورت مهربونت تنگ شده

اارمين

سلام.... ظاهرا اسمتون مجيد خوب اقا مجيد من خيلي دوست دارم بدونم بچه كوجايي...چون اين عكسي كه زدي داخل وبلاگ شبيه جايي كه من زندگي ميكنم. ممنون ميشم جواب بدي