پرتره

توی عکاسی مبحثی هست به نام self-portrait يا خودنگاره که تصويريه که عکاس در اون تلقی و برداشتی رو که از شخصيت خودش داره در قالب عکس نشون ميده ...در واقع يه جور تصوير ذهنی رو از خودش به نمايش ميذاره ...

داشتم فکر ميکردم جدا از عکاسی همه مون يه تصوير ذهنی پس ذهنمون داريم که اين تصوير خيلی در روابط انسانی مون تاثير گذاره...وقتی با کسی ارتباط برقرار ميکنيم حالا در هر حد و اندازه ای که باشه , از روابط معمولی توی محيط کار و جامعه گرفته تا روابط صميمی و نزديک با آدم ها , چيزی که اين ارتباط رو به سمت و سويی سوق ميده که نتيجه مثبت يا منفی ازش حاصل ميشه يه قسمت مهمش به طرز تلقی ای که ما از خودمون داريم بر ميگرده...خيلی وقتا دليل اينکه از حرفها و رفتار هاي طرف مقابلمون دلگير ميشيم و بهمون بر ميخوره  اينه که در ضمير ناخود آگاهمون مهر تاييدی بر اون باور های درونيمون خورده...در واقع چون تاييديه بر اون تلقی ذهنی که از خودمون داريم انقدر اذيتمون ميکنه...يادمه يه بار به يکی از دوستای نزديکم برای اينکه قربونش برم گفتم تپلی بعد ها بهم گفت که تا دو روز از دست من ناراحت بوده و به خودش ميگفته اين‌آدم چطور تونست به من همچين حرفی بزنه...اون موقع خيلی بنظرم قضيه غير قابل هضم  اومد اما بعد که بيشتر بهش فکر کردم و بيشتر اون آدم رو شناختم فهميدم که اون هميشه پس ذهنش  اين بوده که هيکلش اون طوری که بايد و شايد به قول معروف توييگی نيست ...وقتی من بهش گفتم تپلی - در صورتی که اصلا اون آدم تپل نبود! - اون تصوير ذهنی تحقق پيدا کرده...برای خودم هم بار ها و بارها  پيش اومده که يه جاهايی که نبايد بهم بر ميخورده بر خورده و وقتی دليلش رو جستجو کردم ديدم باز هم همون تصوير ذهنی دخیل بوده...نميگم اگه کسی بهمون فحاشی کرد و بهمون بر خورد يعنی تصوير ذهنیمون اين بوده که ما لايق اون حرفا هستيم منظورم بیشتر در مورد جزيياتيه که باعث سوتفاهم بين آدمها ميشه... همون چيزی که باعث ميشه من نوعی در دم جذب يه نفر و يا يه سری آدم بشم و بالعکس اونها از من خوششون بياد يا احساس کنن من چه موجود غير قابل تحملی هستم...چقدر خوب ميشه آدم به اون حد از بلوغ فکری و روحی برسه که اون تصويری که از خودش ميسازه يه تصوير واقعی, پخته و خوشايند باشه...وقتی خودمون اون تصويری رو که ممکنه هزار و يک ايراد هم داشته باشه دوست داشته باشيم يا بهتره بگم پذيرفته باشيمش , ديگه اگه اون ايراد ها رو کسی در قالب طعنه يا کنايه و يا حتی بدون منظور بهمون ياد آوری کنه ناراحت نميشيم...من ميگم در بالغانه ترين حالتش دلمون بحال کسی که خواسته از نقطه ضعف ما برای حال گيری استفاده کنه ميسوزه و بهش لبخند ميزنيم...

/ 3 نظر / 6 بازدید
من

وااااااای اگه بدونی منم چقده گاهی به خاطر همين چيزایی ندونسته کسی رو رنجوندم و حتی گاهی هم خودم توی موارد مشابه رنجيده م:)خيلی ملموس بود نوشته ت وعالی تحليل کرده بودی:)

جوراب پاره و انگشت ازاد

دقيقا..دقيقا...اين ماجرای تپلی گفتن دقيقا برا منم پيش اومده بود و من کلی متعجب شده بودم که چرا اينجوری شد طرف؟ چون من کاملا از رو مهر و دوستی و نوازش و اينا بهش گفته بودم ولی اون يهو تهاجمی برگشت طرفم و گفت خودت چی که انقد لاغری؟ چشام ۴ تا شده بود ديگه.......بعئ هم من نشستم فکر کردم و به همين چيزايی که تو گفتی رسيدم.........

سانی

خیلی قشنگ بیان کردی حرفتو!