سهم من آسمانيست که آويختن پرده ای آن را از من ميگيرد...

در مورد مرگ نوشتن کار سختيه...برای من شايد خيلی هم سخت نباشه...من مرگ رو زود میپذيرم...نه به راحتی ولی بدون انکار...و زود ميرم به فاز سوگواری...مرگ آدمها هنوزم که هنوزه من رو  بشدت متاثر ميکنه ...حتی مرگ آدمهايی که نميشناسمشون...مرگ آدمهايی که کوچکترين ربطی به من ندارن...شايد تنها وجه اشتراکمون انسان بودنمونه...مرگ رو به چشم ديده م و عادت کرده م به اينکه اون اندوه و بغضی که ته گلوم رو ميگيره بريزم توی بازوهام , توی فکرم , توی دستام و سعی کنم بجنگم با فرشته مرگ که همون دورو بر ها قدم ميزنه و تماشا میکنه...عادت کردم به ديدن اون نگاه خيره...مردمک هايی که در يک لحظه گشاد ميشن و خيره ميشن به چيزی يا جايی در دور دست ها ...عادت کردم به اينکه اشک هام رو فرو بدم بريزمشون توی دستام , توی جثه کوچيکم... بالا و پايين برم , ماساژ بدم و بذارم اون اشکها توی شر شر عرق هايی که از سر و صورتم ميريزه تبلور پيدا کنه...اما وقتی اون لباس سفيد تنم نيست , وقتی ميشنوم کسی رفته ,  اشکها ميان سراغم چون ديگه کاری از من بر نمياد...

يه ماه پيش بود که يه اس ام اس بارها وبارها به دستم رسيد...يه اس ام اس که به نظرم خيلی بی رحمانه بود...و جالب بود که همه برای من فرستادنش...از اون دوستای متفکر روشنفکر گرفته تا کسايی که سالی يه بار خبری ازشون نبود ...متاسفانه عزت الله انتظامی در اثر نميدونم چی چی ديشب از خواب پريد...واقعا ميشه با مرگ شوخی کرد؟ به نظر من نميشه...شايد ما عادت کرديم برای همه چيز و همه کس حکم صادر کنيم...۱۸ سالگی وقت دانشگاه رفتنه...۲۰ و چند سالگی ازدواج و بچه دار شدن و لابد ۸۳ سالگی هم وقت مردنه و ما بايد ياد آوريش کنيم...واقعا اگه خودمون هم ۸۳ سالمون بشه باز دوست داريم ياد آوری بهمون بشه که وقت رفتنه...

اون پيغام چند خطی در مورد ارسلان رو در جا باورش کردم... توی چارچوب ذهنی من نميشه با مرگ شوخی کرد...مرگ خيلی ساده اتفاق ميوفته خيلی راحت تر از چيزی که فکرش رو بکنيم...شايد به  راحتی همون نفسی که چون فرو ميرود ممد حيات است و چون بر می آيد مفرح ذات...اينبار ميره و بر نميگرده و همه چيز تموم ميشه...هنوزم دلم ميخواد اين دوست مجازی زنده باشه...خيلی خيلی زياد...گرچه برای خودم هم عجيبه که با خوندن اون پيغام چند خطی جلوی مانيتور اشکام سرازير بشه...که مجبور شم باز اشکام رو فرو بدم تا خواهرم نگه يعنی واقعا داری گريه ميکنی ...مگه ميشناختيش...نه نميشناختمش...هم ميشناختمش هم نميشناختمش...اون يه آدم مجازی بود...يه آدمی که نه ديده بودمش نه حتی صداش رو شنيده بودم...اون يه سری پيغام بود و يه سری حروف الکتريکی يه وبلاگ...و همونی بود که من بخاطرش من نه منم رو نوشتم...و الان خوشحالم که بالاخره با اين همه تنبلی نوشتمش...

الان ديگه اون لباس سفيد تنم نيست...من الان همون دختر دل نازکی هستم که سايه سنگين مرگ رو از دور ميبينه و فرشته ای رو که باز اومده تا کسی رو با خودش ببره ...کاری از دستم بر نمياد جز اشک ريختن...

بعد تحریر:کاش همیشه میشد بعد از خبر های بد بشنویم که اشتباهی شده... که همه چیز خواب بوده ...خیال بوده...خوشحالم از بر گشتنت دوست مجازی من 01.gifخیلی خیلی زیاد01.gif

/ 16 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساتيا

ما آدمها از ناشناخته ها وحشت داریم.

ساتيا

میخوام از خودم بگم که وقتی در ICU بودم همه برای اینکه مرگ آرامی داشته باشم دعا میکردند. همه ماجرا از سر زایمان دخترم شروع شد. بعد از دو روز درد کشیدن به لحظه زیبای دیدنش نزدیک میشدم. آرایش کردم, موهامو بافتم و ناخنهایم رو لاک زدم. یه چند دقیقه ای خوابم برد که عزراءیل به صورت یک کشیش که صورتش پنهان بود به خوابم آمد. بعد از اون همه چیز زیر و رو شد. ICU, نارسایی قلبی, کلیوی و ریوی و دلهره ندیدن اولین فرزندم. همه چیز به لطف خدا به همان سرعتی که آمد رفت ( دو هفته با زجر در بیمارستان و 6 ماه در خونه) اما من ماندم با قلب و احساساتی که با قبل فرق داره. من ماندم با این امید که این بار سعی کنم زیباییها را زیباتر ببینم. من ماندم با قلبی که از دیدن گنحشک روی درخت گریه اش میگیره. من ماندم و دیگه از مرگ نمی ترسم. دیگه هیچ چیز دردناک نیست چون بدون درد نفس میکشم. دیگه هیچ مانعی سرسخت نخواهد بود چون بدون درد تکون میخورم. من موندم با دلی پر از عشق. اینها واقعی اند. داستان خود منه. سورنای عزیزم، مرگ برای آدمی که میمیرد دردناک نیست ولی ناشناخته بودن ماهیت و اتفاقات بعدش انو ترسناک کرده.

ناتالی

ناشناخته بودنه مرگه که این هراس رو در دل ما ایجاد می کنه. شاید اگه کسی از اون راه برگشته بود الان همه چی فرق می کرد...

پيام

سلام.روحش شاد و يادش هميشه سبز

ميثم

سلام،خسته نباشی، من باب نظر به اینجا یه سری بزن...تشکر

بازتاب عشق

سلام سورنای عزيز و دوست داشتنی. والا من نفهميدم منظورت چی بود .اميدوارم هيچوقت غمگين نباشی.

فرزانه

به وبلاگ ارسلان سر می زدم و خوب من هم اعتقاد دارم که خبرهايی مثل مرگ يک نفر نمی تواند شوخی باشد... مدتهاست که مرگ را بيشتر از زندگی پذيرفته ام و دنباله تکامل زندگی می دانم شايد اين نگرش من باعث شد که در مقابل مرگ عزيزانم هم خيلی قوی باشم...

سورنا

اريک عزيز من راضی نيستم حامد جان تو لطف داری مهشاد: ممنون بدون نام عزيز...ساتيای عزيزم...نميدونم دقيقا چه واژه ای رو بايد بکار ببرم بعد از خوندن متن قشنگی که نوشته بودی...فقط میتونم بگم تجربه عجيبی رو پشت سر گذاشته ای...چيزی که من نميتونم خوب درکش کنم شاید خیلی ها نتونن... فقط خوشحالم که الان سالم و سلامتی:) در کنار عزیزانت... واقعا کسی که ميميره خودش اندازه ما نگران نيست...شايد ما چون نميدونيم پشت اين سکوت و سکون چی هست تلاش ميکنيم تا تجربه های لذت بخش زندگی رو که برامون ملموسه برای اون آدم حفظ کنيم و بهش شانس استفاده از لذت های زندگی رو بديم...ميدونی يه چيزی که خيلی ذهن منو درگير ميکنه در مورد مرگ اينه که فکر ميکنم به کارهايی که اون آدم ميت

سورنا

جوون ها از مرگ يه آدم بنا به وابستگی های عاطفی ای که باهاش دارن غمگين ميشن ولی آدم هرچی سنش بالا و بالاتر ميره ديگه اون غمگينی کم کم جای خودش رو به ترس ميده...يه جور همذات پنداری پيش مياد...چون قابليتش رو در خودش ميبينه...مرسی ليلای عزيزم فرزانه عزيزم چه خوب اگه همه همينطور به مرگ نگاه کنن برخلاف چيزی که فکر ميکنيم همه مون بهش باور داريم زندگی خيلی راحت تر و بی دغدغه تر ميشه

هانيه

ميدانی،گاهی تن ما تاب همه سالهايی که ميتوانيم زندگی کنيم را دارد.