باد ما را خواهد برد...

بعد مدتها رفته بودم گلستان...يه چيز جالب توجهم رو جلب کرد...توی راهروی اصلی , ستون های دو طرف پر شده بود از عکس های تهرات قديم ... نکته جالبش اين بود که زير عکس ها اسم قديميشون رو نوشته بودن و توی پرانتز اسم فعليشون خودنمايی ميکرد...هم به فارسی هم به انگليسی...هيجان زده شروع کردم به نگاه کردن اين نمايشگاه کوچولو...خيابان پهلوی( وليعصر ) سال ۱۳۴۲ مثلا يا خيابان ۲۴ اسفند ( انقلاب ) سال... همينطوری که نگاه ميکردم رسيدم به عکس آخر که ميدان شهياد بود و توی پرانتز نوشته بود آزادی ...اما شهيادی که به فارسی نوشته شده بود کنده شده بود...همه ذوقی که از افزايش سطح فرهنگی ملت هميشه در صحنه در من ايجاد شده بود در آنی ناپديد شد...قبلش داشتم با خودم ذوق ميکردم که بالاخره اين ملت فهميدن که تاريخ ايران از بهمن ۵۷ شروع نشده و اگه ما با رژيم پهلوی مشکل داريم دليل نميشه فکر کنيم خيابون وليعصر از ازل اسمش وليعصر بوده و اتفاقا اين اسمهای تاريخی خيلی هم دونستنش دلچسبه...اما عکس آخری منو برد به آرامگاه باباطاهر ... وقتی چشمم به اون سنگ سفيد افتاد و اينکه چطور با بی سليقگی کلمه هاو جمله هايی رو که مربوط به مدح و ستايش پادشاهان ميشد از روی سنگ حکاکی شده تراشيده بودن...فکر نميکنم هيچ جای دنيا وقتی حکومتی عوض ميشه همه آثار و نشانه های حکومت قبلی رو محو و نابود کنن ...حتی استالين هم توی روسيه اين کار رو نکرد يا بعد از فروپاشی کمونيسم هيچ کدوم از داس و چکش ها از روی سر در ساختمون ها کنده نشد...چون يه چيزهايی بخواهيم نخواهيم جز تاريخ و فرهنگ هر مملکتی حساب ميشه نشانه يه دورانه يه قسمت از تاريخ يه سرزمين و به همين خاطر بايد حفظش کرد... و اين يادگار ها چه ما روشو خط بکشیم چه بتراشيم باز هم وجود دارن و در حافظه تاريخ ثبت ميشن...شايد اين طرز برخورد ما بخاطر همون وجه هيستريک فرهنگيمونه که هر چيزی رو که مطابق ميلمون نيست بايد از صفحه روزگار محو بشه...در هر حال نميدونم چرا اين عکس ها رو توی جايی مثل گلستان گذاشته بودن شايد چون توريست زياد اونجا رفت و آمد ميکنه, اما همينش هم جای خوشحالی داره...

اما يه چيز ديگه هم توجه من رو به خودش جلب کرد...از پارکينگ که خارج ميشی نقاشی يه دختر عشاير هست که لباسش دقيقا مث لباس خانوم های شهر منه:) کلی ذوق کردم اين عکس رو ديدم...

وقتی يه موتور سوار بدون کلاه ايمنی ميبينم جوش ميارم...اما وقتی يه موتور سوار بدون کلاه ايمنی ميبينم که يه خانوم و مثلا دو تا بچه هم پشتش نشستن دو تا حس بهم دست ميده...از يه طرف از شدت عصبانيت دارم جلز و ولز ميکنم از طرف ديگه يه حسی در وجودم داره غبطه ميخوره به اين ساده گرفتن زندگی...غبطه ميخورم به اون خانوم که بچه ش رو توی بغلش گرفته و محکم چسبيده به راننده ...در بست اعتماد کرده به اون راننده...بدون اينکه يه آن فکر کنه اگه موتور چپ بشه چه اتفاقی ممکنه بیوفته...فکر ميکنم هيچ وقت توی زندگيم نتونم اينجوری بيخيال و بی دغدغه ترک موتور يه نفر بشينم...

 

/ 6 نظر / 19 بازدید
مهشاد

خيلی دلچسبه ديدن عکسای تهران قديم...نمی دونم چرا ولی انگار همه شون برام خاطره ست در صورتی که از وقتی چشم باز کردم تهران پر از دود و شلوغی و سر و صدا بوده...تصور اون خيابونا و اون آدما و اون تیپا يه حس کاملا دلپذيری رو بهت القا می کنه...

ساره

سلام. من عاشق عکاسيم و دانشجوی پزشکی ولی نميدونم بايد از کجا شروع کنم؟ منو راهنمايی می کنين؟

سارا

وبلاگ جالبی دارين و نوشته هاتون خيلی روان هستن موفق باشين

Hamed

Baleee..Dr ma delesh motor savar mikhad..inshalah to ham motorsavar mishi, ghebte nakhoor

پيام

سلام.ميدونی مشکل ويرانگری ما از يک آموزه نادرست نهادينيه هست که همه مشکلهای امروز ما هم از اون منشا ميگيره.رو يک درخت ۵ تا پارچه گره بزن تو خيابون دو هفته بعد هزاران گره روش ميبينی

جوراب پاره و انگشت ازاد

ما هميشه عادت داريم همه چيو پاک کنيم.... اره زندگی ساده ای دارن...اعتماد ساده...تکيه گاه ساده...هيچی ديگه انگار نمی خوان