سالهای دور از خانه: قسمت اول

توی اين مدتی که نبودم در واقع توی اين ده روز مريض های جالبی داشتم...الان ديگه برام مسلم شده که يه قسمت خيلی بزرگی از طبابت کردن تجربه است که در طی مريض ديدن های بيشتر و بيشتر بدست مياری...اولين شبی که کشيک بودم هنوز يک ساعت نشده بود که کشیک رو تحويل گرفته بودم و هنوز به اصطلاح توی جو نيومده بودم که ديدم يه خانوم افغانی سر وصدا میکنه و ميگه مريضش بد حاله...يه نوزاد رو توی بقچه ای پيچيده بود و توی بغلش گرفته بود...خونسرد گفتم چشه که ميگی بد حاله؟ بذارش ببينم...اونم خونسرد گفت بدحاله هيچی نميخوره تکون نميخوره...هنوز بچه رو روی تخت معاينه نذاشته میپرسم از کی اينجوری شده؟ از بعد از ظهر تا حالا...اما بقچه رو که باز میکنه وحشت ميکنم...يه بچه ۲۴ روزه که هيچ رفلکسی نداره...شل افتاده و تکون نميخوره...رنگ پوستش هم کم و بيش تيره شده...میپرسم چی بهش دادی چی شد که اينجوری شد...ميگه هيچی يه ذره اسهال داشت بعد هی دهنشو تکون ميداد انگار ملچ ملوچ بکنه...اون لحظه با خودم فکر کردم که بچه سپسيس کرده...گفتم پس چرا انقدردير آورديش؟ راهمون دور بود...اشتباهی که کردم اين بود که داشتم توی ذهنم دنبال دليل ميگشتم برای آپنه و تشنج بچه در صورتيکه وقتی مريض بد حاله دنبال دليل نبايد گشت اول بايد اقدامات اوليه رو براش انجام داد...توی دوران دانشجويی يکی از بخش هايی رو که خوب خونده بودم و با علاقه کودکان بود...نوزادان رو هم انقدر خونده بوديم و ازمون پرسيده بودن که خط به خط حفظ بوديم ولی نوزاد بد حال رو هيچ وقت نميذاشتن طرفش بريم...حتی دست رزيدنت ها هم نميدادن ...نوزادان فلو داشت و يه رزيدنت سال بالا ميرفت و نوزاد بد حال رو ميديد...همون جا بود که فهميدم چقدر چيزی که توی کتاب ميخونی با تجربه شخصيت فرق ميکنه...مريض بد حال ديدن احتياج به تجربه داره...اولين باری که يه مريض بد حال ببینی خشکت ميزنه هيچ کار مفيدی از دستت بر نمياد... من مريض بد حال زياد ديده بودم و بچه بد حال هم همينطور اما نوزاد بجز همون يه موردی که توی اولين روزهای طرحم صدام کردن برای احيا نوزاد بد حال نديده بودم...اون لحظه به ذهنم نرسيد که بچه رو ببرم روی تخت اتاق احيا و يه اکسيژن براش بذارم و بعد متخصص اطفالمون رو خبر کنم...ميدونستم تشنج کرده اون ملچ ملوچی که ميگفت احتمالا تشنج بوده و اينکه نفسش خوب نيست آپنه کرده و احتمالا سپسيس کرده ( اونم با توجه به اون اسهالی که ميگفت )اما شايد بخاطر همون ديس اوريانتاسيونی بود که تازه شيفت رو تحويل گرفته بودم يا ترس از نوزاد بد حال که بدو رفتم تا به متخصص اطفالمون زنگ بزنم...همون موقع يکی ديگه از بچه هايی که آخرای طرحشه داشت از اورژانس رد ميشد که بدادم رسيد فوری بچه رو برد روی تخت و براش اکسيژن گذاشت... همون موقع متخصصمون هم رسيد...من فقط داشتم نگاه ميکردم...باورم نميشد که من به ذهنم نرسيده بجای زنگ زدن به متخصصمون بايد داد بزنم يکی بياد ازين نوزاد لاين بگيره و اکسیژن رو با آمبو براش بذارم...اما بچه علی رغم اينکه دو تا متخصص اطفال و بيهوشي بالای سرش بودن و اکسيژن ميگرفت و بعد يک ساعت به هر بدبختی ای بود ازش رگ گرفتن حالش تغييری نکرد...تشنج نميکرد بيشتر gitteriness داشت...من رفتم سراغ مريض های سر پايی...دو ساعتی گذشته بود که دوباره رفتم بالای سر نوزاد که هنوز رنگ پوستش تيره بود...متخصص اطفالمون آدم باسواديه اينو از خيلی ها شنيده بودم اما اينجا بهش ايمان آوردم ميگفت قيافه مادرش رو ديدی؟ گفتم آره چطور مگه...گفت لباش رو ديدی؟ لباش؟ لباش کبود بود...خب؟ به نظرم اومد که معتاده ازش پرسيدم به بچه چيزی دادی؟راستشو بگو اگه نگی بچه ت ميميره...اونوقت بود که گفت چون اسهال بوده يه قاشق چايخوری بهش تریاک داده!...ديگه معما آسان شد...متخصص اطفالمون برای اون نوزاد ۲۴ روزه نالوکسان شروع کرده بود و کم کم رنگ پوست بچه صورتی شد...ميگفت نميدونم الان تو مرحله مسموميته يا withdrawal ! بچه رو بردن بخش اما من علی رغم اينکه خوشحال بودم بالاخره معلوم شد مشکل از کجا بوده حالم گرفته بود ...با خودم دعوا ميکردم اما بعد با فکر اينکه حالا اگه منم براش اکسيژن ميذاشتم چندان تغييری توی وضعيتش پيش نميومد تا وقتی که مساله تریاک مشخص بشه و اينکه ديگه اين قضيه تکرار نخواهد شد دلم آروم گرفت بجاش رفتم نشستم و تا نميدونم ساعت چند صب يه سری از اول احيا نوزاد تشنج نوزادی و درمان هاش رو خوندم...باز به خودم قول دادم که ديگه از نوزاد نترسم...

اما اين وسط چند تا چيز ديگه هم فهميدم:)...يه روز يه آقای ۸۰ ساله رو آوردن با ضعف و بيحالی...صب بود و مريض های سر پايی طبق معمول زياد بودن...فکر کردم شايد CVA کرده...معاينه اش کردم چيز خاصی پيدا نکردم...گفتم شايد TIA بوده...يه ذره هم confused  شده بود...توی سابقه بيماری هاش فقط ديابت رو همراهاش ذکر ميکردن...قرص متفورمين مصرف ميکرد يکی شب يکی صب و ديگه هيچی...براش آزمايش های روتين رو نوشتم و گفتم روی يکی از تخت ها بخوابه تا جواب آزمايش ها بياد...اين وسط متخصص داخلی نازنينمون اومده بود مريض رو ديده بود ...اونم يه سرم maintanance گذاشته بود و آزمايش نوشته بود...يه مدت گذشت من سرم به مريض های سر پايی گرم بود که ديدم همراه اين مريض اومده سراغم و ميگه مريض ما نفساش تند شده...بدو رفتم بالای سرش و ديدم بعله يه دفعه هوشياری مريض رفت...هر چی صداش زدم بابا جان صدای من ميشنوی؟ هيچ جوابی نداد...کم کم شروع کرد به خر خر کردن...عرق سرد و بيهوش شد...نبض داشت فشارش هم خوب بود...اون لحظه از روی خر خر کردن هاش گفتم ساکش رو بيارين فکر کردم راه هواييش بسته شده بعد يه آن به ذهنم رسيد که برای مريض کاهش سطح هوشياری کوکتل کما ميذارن  و گلوکز ۵۰ درصد...به همراهاش گفتم گفتين ديابتيه ..ديشب داروش رو مصرف کرده بود؟ بله...صب چيزی خورده بود؟ نه...فوری پريدم گلوکومتر رو آوردم...قندش ۵۵ بود...يه ويال دکستروز ۵۰ درصد گرفت و در کمال ناباوری در کسری از ثانيه پاشد و نشست:)) اصلا انگار نه انگار...دوباره پرسيدم بابا جان چطوری؟ خونسرد گفت الحمدلله خوبم:)) گفتم تو که منو نصف جون کردی:) خلاصه ديگه سرم هم بره همون جوری که تا مريض خانوم ميبينم بدون در نظر گرفتن سن و سالش میپرسم شما حامله نيستین که احيانا از هر مريض ديابتی هم يه قند اورژانسی چک خواهم کرد حالا ميخواد کف پاش سيخ بزنه يا همراه يه مريض ديگه اومده باشه:))

يه شب هم يه پسر ۱۶ ساله با سابقه ديابت از ۶ سال قبل با تهوع و استفراغ و دل درد اومده بود...ميگفت خودش انسولينش رو که NPH بوده تبديل کرده به رگولار و دوز شبش رو هم سر خود قطع کرده...از سه روز قبل...فوری قند و کتون ادرار براش چک کردم قندش ۳۰۰ و خورده ای بود و کتون هم نداشت توی ادرارش...اما خوابوندمش و با متخصص نازنين داخلی مشاوره کردم...اون براش ۱۰ واحد رگولار اوليه گذاشت...من يادمه توی هاريسون نوشته بود دوز اوليه انسولين رو هم يک دهم واحد پر کی جی شروع میکنن...بهر حال قند اين مريض ما که البته قند دومش روی ۵۷۰ اومد خيلی سريع اومد پايين و زير ۲۵۰ رسيد...من مجبور شدم سرمش رو دکستروز سالين بکنم اما قند بعديش  اومد ۱۲۵...و اون موقع بود که براش دکستروز ۵ درصد گذاشتم...خودش ميگفت قبل از اينکه بياد ۲۰ واحد  NPH زده که اونجوری که من حساب کردم بايد حدود ۳ و ۴ صب اثرش معلوم ميشد...و دقيقا هم ساعت ۴ صب به بعد قنداش همه زير صد شده بود...حالا من رفتم بگيرم بخوابم ساعت ۵ صب و از استرس اين پسر ۱۶ ساله خوابم نميبره ..هی زنگ ميزنم به پرستارمون سفارش ميکنم که قندش هر ساعت چک بشه و مواظب علايم هایپو گلايسمی باشه...قند بعديش ۷۲ اومد و گفتم ۸۰ سی سی بهش دکستروز ۵۰ درصد زدن و همينطور تا صب قندش همون حول و حوش بود تا باز هم وقتی منتقل شده بود بخش ساعت ۹ صب قندش ۶۰ بوده! خلاصه که اين سری هر چی مريض هایپوگلايسمی بود نصيب من شد:)) ديگه کامل از ۶۰ متری هم ميتونم تشخيصشون بدم:))و ديگه هم تا ميتونم دکستروز ۵۰ درصد ميزنم هر چی بيشتر بهتر:))

اما يه مريض با درد سينه و سابقه بيماری کرونر داشتيم...متخصص نازنين کشيک نبود و يه متخصص ديگه جاش بود...اون ميخواست فرداش بره مرخصی و به من گفت مريض رو اعزام کنم شيراز...منم هلک و هلک رفتم به ستاد هماهنگی زنگ زدم و بعد يک ساعت و نيم علافی گفتن انديکاسيون اعزام  نداره...حالا مريض دردش قطع نميشد...نيتروگليسيرين هم انقدر بالا برده بودم که فشارش روی ۱۰ بود همينجوری مورفين و پتدين هم بهش ميدادم...فکر کنم حدود ۲۰ ميلی مورفين کمه کم گرفت...اين متخصص عزيز هم که فقط ميگفت اعزامش کن و برای دردش چيزی نميگفت...رفتم زنگ زدم شهر مجاور...يه آقای دکتر متخصص قلب داره که آدم نازنينی هم هست...اون گفت اگه نميتونی نيترو رو ببری بالا بهش ايندرال وريدی بده همينطور يک ميلی گرم يک ميلی گرم رقيق شده تا ۱۰ ميليگرم هم ميتونی بدی...گفت ضربان قلبش که بياد پايين دردش آروم ميشه بعد بفرست برای ما...بالاخره با دو ميلی گرم ايندرال درد مريض آروم شد و اعزامش کردم...بعد هم مخصوصا به متخصص داخليمون گفتم که با ايندرال وريدی دردش ساکت شد...

ادامه دارد...

 

/ 7 نظر / 26 بازدید
علیرضا

خوب یه بار هم من کامنت اول را بذارم. تا شروع کردم به خوندن اون مورد فهمیدم قضیه قضیه تریاکه و بس!

هستی

مثل هميشه لذت بردم خسته نباشين

مهشاد

پست قبلی رو خوندم و کلی خوشحال شدم که انقد خوشحالی...

salam

manam mese alireza!

مجيد

به نظر من بايد كار عملي و تجربه رو اصل آموزش بگذارن نه تئوري رو كه متاسفانه برعكسه .... در ضمن تولدت هم با تاخير 10 روزه مبارك در ضمن اگه می خوای من رو ببينی پروفايلم هم كامل شد http://profiles.yahoo.com/majid1982ar

رضا

منم مثل عليرضا تا گفتی اسهال و افغانی تو دلم گفتم حتما ترياک بهش داده:))) ولی در مورد هاپيوگليسمی دقيقا همينه. از يه حالتی مشابه دیپ کوما در کسری از ثانيه بلند ميشه باهات حرف ميزنه:))) ولی ايندرال ۱۰ ميلی گرم خيلی زياده ها! ما معمولا رقيق ميکنيم موقع عمل ۱ ميلی گرم ۱ ميلی گرم ميزنيم ديگه حداکثر ۲-۳ ميلی گرم بيشتر نميزنيم. چون اگه يهو بلو ک سمپاتيک بده ديگه با هيچ چيزی نميشه برش گردوند. :)‌

سورنا

ايول:))))))) بابا همه کارتون درسته:)) معلوم ميشه من زيادی از جامعه پرتم به هستی: ممنون به مهشاد به مجيد: نه مجيد جان هنوز تولدم نرسيده به رضا: آره گفت حدواکثر ۱۰ ميليگرم اونم نه يک جا باهم...تازه من همون دو ميليگرمشم با هزار سلام و صلوات به مريض دادم اونم با فاصله هر ۱۰ دقيقه:)