pickpocket

کارت خريدم...ميرم که حساب کنم...يه دختر جوون نشسته پشت صندوق...داره حساب کتاب ميکنه...ميگه خب شيش هفت تا چقدر ميشه؟ دوستش که پهلوش ايستاده ميگه ۵۴ تا! و اون تند و تند ميزنه توی ماشين حساب جمع و تفريق ميکنه و ميگه خب جمعش ميشه ۷ هزار و...من يه ذره نگاه میکنم ميگم ببخشيد گفتين شيش هفت تا ۵۴ تا؟...اون دوستی که ۵۴ رو گفته بلند بلند ميخنده و ميگه وای ببخشيد من از بچگی هم جدول ضربم ضعيف بود...تقصير من شد...من ميخندم و ميگم آره تعجب کردم چون شيش هفت تا ميشه ۴۸ تا! بعد يه دفعه خودم هم ميزنم زير خنده ميگم يعنی منظورم اين بود که ميشه ۴۲ تا:)) ۱۰۰ تومن بخاطر اين اشتباه جدول ضربی بهم تخفيف ميده...

دلم يه تغيير ميخواد...يه اتفاق...يه چيز تازه...نميدونم چيه ولی ميدونم که الان وقتشه که يه تغيير بزرگ بکنم يه جهش...شايد آخرين تغيير بزرگ زندگيم انترن شدنم بود ...قبل ترش کلاس عکاسی...و قبل ترش...ميدونم خيلی تجربه ها هست که انجام ندادم خيلی چيز ها هنوز هست که بايد بفهمم و خيلی کارها که بايد انجام بدم...فقط بين اينهمه کار کدومش رو الان بايد بچسبم نميدونم...

بشدت هوس عکاسی کردم...يکی نيست به من بگه چرا هی هوس ميکنی و هيچی به هيچی...مشکل سر همون ايده آل گرايی مسخره است که فکر ميکنی اگه عکس بد بگيری آسمون زمين مياد...يا همه نشستن ببينن تو عکس بعدی که ميخوای بگيری چيه!...و بدی اين قضيه اينه که بعد از يه مدت از يه آدمی که قراره تجربه عکاسی بکنه تبديل ميشی به کسی که فقط تئوری يه چيزايی ميدونه اونم که با گذشت زمان هی کمرنگ تر و کمرنگ تر ميشه...اصولا روش محافظه کارانه ايه...بيرون گود بودن و سخن رانی کردن...فکر کنم بايد اينجوری بهش نگاه کنم که ميخوام برم فقط چيليک چيليک اون دکمه جادويی رو فشار بدم و چند تا کادر غلط و غلوط ببندم و همين...قرار نيست شاهکاری خلق بشه...قراره فقط عکس بگيرم که عکاسی کردن يادم نره...اصولا من هر کاری رو اولش با بدبختی انجام ميدم...انگار يکی بايد هلم بده پرتم کنه توی گود...

يه هوس مضحک ديگه هم کردم...اينکه يک دختر ۱۸ ساله فرانسوی بودم و ادبيات نمايشی ميخوندم توی پاريس اونم توی دهه ۷۰:))))))))))

/ 40 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بازتاب عشق

سلام سورنای عزيز و دوست داشتنی. من هم مدتيه که دنبال تغيير هستم اما در زندگی ما زنان ايرانی منظورم بعد از ازدواج و اينا.. ديگه تغيير بايد به مصلحت خانواده باشه نه شخص خودش و اين آدمو خسته می کنه .چرا که بايد به خاطر ديگران زندگی کنی و اين خيلی سخته. انشاءالله تغييری که دلت می خواد و بتونه انگيزه و نيروی جوانيتو بالا ببره هم در تو ايجاد بشه و زندگی بر وفق مرادت باشه خوشگلم.

Angel

حالا چرا فرانسوی؟ Mais pourquoi une fille française ?

دختر ارديبهشتی

رفتی دوباره؟

سورنا

ساتيای عزيز سلام:) ممنون از نظرت...اما در مورد وبلاگ من عقيده ندارم که مثل مجله ميمونه درسته که قابليت منتشر شدن داره اما نه دفترچه خاطراته نه مجله...اصولا توی دنيای ای ها ای ميل و ای کارد و غيره اينم يه جور ای به حساب مياد که شايد تجربه جديدی باشه...توی مجله کسی که مينويسه قطعا اهداف دیگری داره تا ثبت نظرات شخصيش...اما نظر های مخالف من قبول دارم حرفت رو بخاطر همين هم هستش که نظر خواهی اينجا رو دوست دارم و اينکه تا حالا منوط به تاييد نويسنده نکردمش شايد همين مساله باشه البته نميدونم شايد در آينده مجبور بشم از نظرم برگردم:) اميدوارم توی امتحانها موفق باشی که مطمئنم همینطوره:)

امير

سلام من با ساتيا کاملا موافقم اجازه بده هرکس نظرش را بنويسد حتی اگر انتقاد تند باشد البته با حرفهای رکيک مخالفم . اگر اين کار را نکنی ممکنست مثل يکی از کامنتها با تهديد مواجه شوی چون عقده های درونی انسانها بی پايان است

سورنا

امير جان من کامنت هاي مخالف رو معمولا پاک نمیکنم اما يه چيزايی خط قرمزه منه...خودم هم البته مقصرم در این قضیه...مث دنيای واقعی که فکر ميکنم هميشه بايد يه راه حلی ارائه بدم حتی برای مواردی که راه حل لازم نداره یا به من مربوط نیست اينجا هم همونکار رو يه وقتا ميکنم ...من به يه چيزی حساسيت دارم و اون تابوی روانپزشکيه که بين بیشتر مردم وجود داره حتی خود جماعت پزشک...اصولا وقتی کسی رو به روانپزشک معرفی ميکنی انگار داری بهش فحش ميدی در صورتی که من خودم با اينکه تا حالا باعث ناراحتی خيلی ها هم شدم اما هيچ وقت از اين قضيه برای کل کل کردن یا توهین کردن استفاده نکردم...اينجا هم احساس کردم ناخود آگاه وارد بازی کلامی ای شدم که آخرش ختم بشه به اينکه برو قرصاتو بخور و وقت بگير از روانپزشک تا خوب شی...باز هم ميگم اشتباه از من بوده هر چیز جايی داره...من زيادی عادت کردم که مشکلات آدمها رو حل کنم...راستی تو همون يک علاقمند به بيومديکالی؟:)

رضاالف

هميشه همين طور بوده.همه به پزشکها حسادت می کنند وبه نظرمن حق دارند.تجربه ای که ما پزشکها از مرگ وزندگی ـ غم وشادی وهزارتا چيز ديگرداريم با ميلياردها تومان پول نمی شود بدست آورد.مردم درمورد خصوصی ترين جزئيات زندگی شون با ما حرف می زنند حرف هايی که نه به يک معلم نه به يک ميلياردر نه به پدر ومادرشون نه به يک روحانی نمی زنند. يادم می آيد سال اول رزيدنتی پيرمردی را آورده بودند که تی آی ای کرده بود ازمن پرسيدآقای دکتر زنم جندسال است فوت شده به نظرشما دوباره زن بگيرم؟ميخواستم بهش بگم آخه پيرمرد من جای نوه توام آنوقت می خوای من برات تصميم بگيرم منی که هنوز اوليشو هم نگرفتم..ولی نگفتم چون واقعا به من اطمينان داشت بادی به غبغب انداختم وگفتم بله باباجان به نظرمن حتما اين کار رو بکن.نيشش باز شدو گفت چشم !حتما آقای دکتر! من که به شخصه پزشکی رو با هيچ چيزی تو دنيا عوض نمی کنم.وبه کسانی که به من حسودی می کنند واقعا حق می دم در ضمن عليک سلام

سورنا

سلام از ماست:) خوشحالم که انقدر با غرور از رشته تون صحبت ميکنيد امروز متاسفانه کمتر کسيه که اين وجه پزشکی براش مهم باشه...

openclose

هر انچه که می خواهید و میدانید و به دنبال ان میگردید رایگان رررررررررررررررررایگان رررررررررايگان ررررررررررررررايگان

openclose

هر انچه که می خواهید و میدانید و به دنبال ان میگردید رایگان رررررررررررررررررایگان رررررررررايگان ررررررررررررررايگان