تو داد و دهش کن فريدون تويی

 چند روز اول اوضاع خوب بود ...در واقع ميشه گفت وضعيت استيبل بود...شايد تنها مريض های مشکل داری که داشتيم يکيش يه مريض قلبی بود که فرستادم سی سی يو و يکيش يه دختر ۱۶ ساله...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

توی مطب که اومد خواب آلود بود ولی وقتی صداش ميکردی چشماش رو باز ميکرد...درجه رو به هر مصيبتی بود توی دهنش گذاشتم...تب نداشت...هيچی نميگفت هر چی میپرسيدی با چشمای خواب آلود نگاهت ميکرد و دوباره ميخوابيد...شرح حال دارويی کامل ازش گرفتم...خواهرش باهاش اومده بود هر چی پرسيدم دارويی چيزی نخورده گفت هيچی...قبلا هم چيزی نميخورده گفت نه...افسرده نبوده...خنديد و گفت نه...گفتم قبلا هيچ وقت نشده قرص بخوره..باز گفت نه...اين چند روزه مشکلی نداشته...گفت سرش درد ميکرده...تب چی..نه...علايم سرماخوردگی...نه...اسهال استفراغ...نه...بعد يه مدت که توی اورژانس بود و آزمايش هاش فرستاده شد و لاين ازش گرفته شد زنگ زدم به متخصص داخلی نازنين که شانس من اون شب کشيک بود...گفت خودش مياد مريض رو ميبينه...سرتا پاش رو معاينه کرد...ته چشمش رو ديد و هيچ چيزی توی معاينه نداشت جز اينکه ميگفت مردمک هاش ميوتيکه... آخر سر گفت با اينکه هيچ شرح حالی نميده ولی تشخيص اول همچنان Drug Poisioning هستش ولی بايد به انسفاليت و يا ICH هم فکر کنيم...قرار شد مريض رو بفرستيم سی تی اسکن شهر مجاور...گفتم يعنی بنزوديازپينی چيزی خورده گفت احتمالا...با خودم گفتم خدا کنه همينطور باشه چون مسموميت خوش خيميه...رفت برای سی تی اسکن...حدود ۲ صب بود که گفتن از بيمارستان شهر مجاور زنگ زدن ميخوان با شما صحبت کنن...پزشک اورژانس بود...تا گوشی رو برداشتم يه صدای آشنايی گفت سلام خودتی سورنا...خنديدم و گفتم تويی دختر مگه طرحت شروع شده...و کاشف به عمل اومد که اولين کشيک دوست نازنينمه که به پيشنهاد خودم اومده شهر مجاور...گفت من هنوز نميتونم درست سی تی بخونم گفتم فقط ببين خونريزی نداشته باشه که گفت نداره و قرار شد مريض رو بفرسته بياد...تا رفتم بخوابم ساعت حدودای سه و نيم صب بود...پيش خودم گفتم  وقتی مريض برسه حتما صدام میکنن...خوابم برد و يه دفعه از خواب بيدار شدم ساعت ۵ و نيم صب بود...اون شب بهيار قديمی همون آقای فلانی که اول کار باهاش يه گردگيری اساسی کرده بودم و حالا حسابی باهم خوب شده ایم شيفت بود:) ميدونستم که خوابِ خوابه گفتم بيدارش نکنم و خودم رفتم اورژانس ...سی تی رو نگاه کردم بنظرم خوب بود...بعد رفتم بالا سر دختر ۱۶ ساله...ديدم چشماش رو باز کرد و پا شد نشست...خوشحال شدم گفتم چطوری دختر خوب؟ گفت خوبم...گفتم ميدونی اينجا کجاست...گفت بيمارستانه...گفتم يادته چرا اومدی بيمارستان؟ گفت خوابم ميومد...بعد گفت که ميخواد بره دستشويی...خواهرش خواب خواب بود...يواش دستش رو گرفتم سرمش رو بستم و بردمش دم دستشويی...ميترسيدم هنور خواب آلود باشه و بيوفته زمين...وقتی برگشت نشستيم و توی سکوت دم صب و آفتابی که از پنجره ها يواش يواش سرک ميکشيد تو گپ زديم...برام تعريف کرد که ديروز با برادرش دعواش شده کتکش زده و اونم عصبانی شده و رفته سر يخچال و چند تا قرص زرد ريز خورده...گفتم چرا اينکار رو کردی؟ ميدونی اين قرصا ممکنه آدم رو بکشه...گفت منم ميخواستم خودم رو بکشم...دستم رو گذاشتم روی شونه اش و گفتم چرا بخاطر برادرت؟ گفت نه بخاطر مشکلات خانوادگی...گفتم حتما خيلی اذيتت ميکنه...با سر تاييد کرد...همون موقع خواهرش بيدار شد...کشيدمش کناری و گفتم خواهرت قرص خورده بوده چون برادرتون کتکش زده بوده با تعجب نگاهم کرد...گفت اما اون که دختر آروميه فکر نميکردم مشکلی داشته باشه...گفتم ببين حتما مشکل داره و چيزی بروز نميده همين که قرص خورده و به کسی نگفته يعنی بچه تو داريه و اين خطرناکه...اينا رو بهت نگفتم که دعواش کنی يا بروش بياری که چی کار کرده يا بری بذاری کف دست برادرت که بيشتر کتکش بزنه اينا رو بهت گفتم تا ببريش حتما حتما پيش يه مشاور يا روانپزشک شيراز...اگه الان اين کار رو نکنی يه روزی ميرسه که انقدر قرص خورده که هيچ کاری نميشه براش کرد...خواهر قيافه تر و تمييزی داشت به نظر آدم اورينته ای ميومد...گفت باشه و رفت...موقع ترخيصش بهم لبخند زد ...جواب لبخندش رو دادم و گفتم پس يادت که نرفته چی بهت گفتم گفت نه خيالت راحت باشه...به متخصص داخليمون که گفتم کلی به هيجان اومده بود گفت احتمالا آلپرازولام بوده...

شنبه شب خوب خوابيدم...از ۱۲ شب تا ۹ صب...دير بلند شدم قاعدتا بايد ۸ صب شيفت رو تحویل ميگرفتم ولی انقدر خواب خوبی داشتم که وقتی بيدار شدم بجای عذاب وجدان توی عالم هپروت سير ميکردم خيلی سر خوش بودم و عين خيالم نبود که دوست گ و گ بينوای من الان چشم براهه...يه خواب بانمک هم ديده بودم سر صبحی..امان از اين خواب های سر صبح من...دو تا خواب در واقع...يکی خواب ديدم يکی از هم کلاسيهام  بچه دار شده...يه بچه فوق العاده خوشگل ...سفيد تپل با چشمای عسلی...و من نميدونم چرا بچه رو آورده بود من معاينه اش کنم...بعد يه دفعه خواب ديدم رفتم يه پک دی وی دی خريدم که مستنديه از طبيعت اروپای شرقی:))))))))))) انقدر ذوق کرده بودم با اين دی وی دی ها که حد نداشت...همش هم خواب سبزی و گل و بته و دار و درخت ميديدم...وقتی رفتم توی اورژانس طبيعت اروپای شرقی حسابی از دماغم درومد:))))) هر چهار تا تخت اورژانس جمع و جور ما پر بود...مريض هايی که دوست گ و گ به من تحويل داد شامل اينها بود...يه خانوم مسن با درد سينه و شونه چپ که بعد از عصبانيت ايجاد شده بود ...بدون سابقه مشکل قلبی...فشارش هم کم و بيش بالا بود...دروغ چرا دقيق يادم نيست چند بود...همراه هاش بشدت اعتقاد داشتن مشکلش از اعصابشه اما توی نوارش Inverted T در V۱ و V۲ داشت...دوست گ و گ که حسابی خسته و خواب آلود بود و قاعدتا من بايد حسابی عذاب وجدان ميگرفتم ازين بابت ولی همچنان توی فضای اروپای شرقی سير ميکردم! کارهای اوليه رو براش انجام داده بود ولی ميگفت بنظر قلبی نمياد ...راست هم ميگفت سرحال بود...اما چون دردش با زير زبونی بهتر شده بود براش TNG drip و هپارين رو شروع کردم...مريض دوم يه خانوم مسنی بود با ملانوما که دو هفته پيش کموتراپی شده بود و الان ضعف و تب داشت...CBC  اش هنوز نيومده بود...مريض سوم يه آقای مسنی بود که با تب بدون سورس مشخصی مراجعه کرده بود و مريض آخر يه دختر بچه ۳ ساله بود مورد شناخته شده آسم که با حمله حاد آسم اومده بود و داشت نبولايز ونتولين ميگرفت...و يه مريض هم توی راهرو بود يه آقای مسن با شکستگی اينتر تروک فمور راست...

همچين که دوست گ و گ رفت همينطور پشت هم مريض اومد و مريض ها همه مريض های ناجور بودن... شايد روی هم ۱۰ تا مريض بيشتر نیومدن اورژانس اما  ۹ تاشون بستری شدن توی بخش و سی سی يو...اون روز سه تا مريض قلبی با هم اومدن و هيچ کدومشون هم علايم تیپيک نداشتن...يکيشون که همراه همون آقايی بود که با تب بستری شده بود و چون شونه اش درد ميکرد و بی حال بود اومده بود ويزيت بشه تا مسکنی چيزی بهش بدم...اما من از روی قيافه يا بهتره بگم general apperance  تا ديدم احساس کردم خوشحال نيست ...فشارش رو گرفتم و وقتی بالا بود به همراهش گفتم ويلچر بياره تا با ويلچر بره نوار بگيره.. الان بعد ۶-۷ ماه مريض بد حال ديدن قيافه مريض قلبی دستم اومده و بشدت از مريض های قلبی ميترسم ...مخصوصا که يکی از مريض های دوست گ و گ بعد از گرفتن نوار ارست کرد و اکسپاير شد...گرچه نميشد برای اون مريض کاری کرد ولی هميشه پس ذهنم هست که اگه قيافه مريض قلبی بود ويلچر رو بيارم خودم باهاش برم نوار بگيره اکسيژن رو بلافاصه بذارم و بگم يه لاين ازش بگيرن...حالا اورژانس در حال انفجار بود اين خانوم هم ميگفت من هيچيم نيست فقط يه مسکن ميخوام و امکان نداره روی ويلچر بشينم...فکر کردم ترسيده براش توضيح دادم که ممکنه فقط احتمال داره دردش قلبی باشه و اونوقت اگه روی صندلی بشينه خطرش کمتره ولی زير بار نميرفت ميگفت وای من روم نميشه...ديگه عصبانی شدم گفتم عزيز من من برای خودت ميگم برای من چه فرقی ميکنه تو با پای خودت بری يا با ويلچر ...گفت من بهر حال نميرم روم نميشه گفتم پس اگه بلايی سرت اومد خودت مسووليتش رو به عهده ميگيری گفت آره...بعد با پای خودش رفت تا اتاق احيا و نوار گرفت...و نوارش تغييرات داشت...وقتی گفتم بايد بمونه چون دردش قلبيه ديدم ديگه هيچی نگفت و بی گفتگو نشست روی ويلچر...:) اين جزئيات شايد به نظر خنده دار بياد ولی من بشدت بهشون اعتقاد دارم...اين مريض هم هپارين و TNG drip  اش رو گرفت و رفت خوابيد تخت بغلی همون آقايی که اومده بود برای ملاقاتش...

اون آقای مسن با شکستگی رو هم زنگ زدم به شهر مجاور و با ارتوپدشون صحبت کردم و قرار شد بدون آمبولانس بفرستمش...اين وسط يه مريض هم از شهر مجاور با آمبولانس آوردن...اونم ديابتی بود با درد شونه چپ که به TNG جواب داده بود ولی تغييرات نواری نداشت...برای اين يکی هم هپارين و TNG drip  شروع کردم...حالا دو تا پرستار بودن و اينهمه کار... اين وسط يه مريض برق گرفته هم اومد... ظاهرا مشکلی نداشت رفته بود کولر رو درست کنه که برق گرفته بودش ولی بهر حال يه نوار قلب که ميخواست و عکس سينه و  سرم و آزمايش...ولی فرصت نبود همينجوری فکر کنم يکی دو ساعتی نشست تا نوبتش بشه...اون خانوم کموتراپی هم جواب CBC اش اومد که WBC=1100 داشت...استامينوفن بهش دادم سیپروفلوکساسين و کو آموکسی کلاو هم دادم و گفتم که بايد بره شيراز چون اينجا GMCSF نداريم... اون بچه آسمی نفسش خوب نشده بود همچنان تاکی پنه داشت...زنگ زدم به متخصص اطفالمون ...گفتم سه دوز سالبوتامول و هيدروکورتيزونش رو گرفته ولی هنوز تاکی پنه داره  پرسيد لاين که داره و بچه لاين نداشت ولی چون ميدونستم داد ميزنه گفتم داره  چون از نظر اون هر بچه ای توی اورژانس لاين بايد داشته باشه... گفت سالبوتامولش رو هر يک ساعت براش تکرار کن و هيدروکورتيزون هم هر ۶ ساعت بگيره و سفترياکسون هم   ۷۵mg/ kg بهش بده سرم هم بگيره maintenance...گفتم باشه و رفتم ببينم تب داره يا نه...بدنش گرم بود ولی درجه تب رو نشون نميداد ...چند بار درجه گذاشتم و تب نداشت...بعد باز يه مريض ديگه آوردن با سرگيجه که دو ماه پيش CABG  شده بود...فوری داروهای اوليه رو بهش دادم و با TNG  فرقی نکرد...اين وسط متخصص داخليمون اومد مريض ها رو ديد...به من گفت چه کردی خانوم دکتر...توی نوار های مجدد دو تا خانوم اولی تغييرات ST پيدا کرده بودن و اون خانوم ديابتی همچنان بدون تغيير بود هر سه تاشون رو فرستاد سی سی يو...اون مریض برق گرفته هم بالاخره نوارش گرفته شد و من بعد دو ساعت فرصت کردم اوردر اون بچه آسمی رو بنويسم که بی حال و با تاکی پنه افتاده بود روی تخت و فقط اکسيژن ميگرفت...به پرستار ها سپردم لاينش رو بگيرن و سرم و سفترياکسونش رو بدن...سه ربعی گذشته بود و تازه اورژانس استيبل شده بود که ديدم متخصص اطفالمون اومد و چشمش که به بچه افتاد که لاين نداره شروع کرد به داد وبيداد...هنوز پرستار ها اوردر رو اجرا نکرده بودن...متخصص اطفالمون آدم باسواديه اما معروفه به اينکه وقتی استرس بهش وارد ميشه کاری نداره طرف مقابلش کيه خيلی بد حرف ميزنه و  داد وبیداد ميکنه...سر منم داد زد و  شروع کرد به فرياد زدن که اين بچه الان ارست ميکنه چرا لاين نداره...گفتم اينجا خيلی شلوغ بود  چهار تا مريض قلبی با هم اومده بودن اونم داشت سالبوتامولش رو ميگرفت و نذاشت حرفم رو تموم کنم گفت شما مسوول اورژانسی مريض قلبی که اورژانسی نيست اين بچه اورژانسی بوده شما بايد اينجا رو مديريت کنی بايد بدونی کدوم مريض اورژانسی تره و همينطور گفت و گفت و گفت و من نگاهش کردم و قرمز شدم ...بعد هم رفت بالا سر بچه و کلی داد وبيداد به پرستار ها که چرا اوردر رو اجرا نکردن آخر هم گفت ديگه نميشه به هيچ کس اعتماد کرد بايد خودم بيست و چهار ساعت بشينم توی اورژانس تا بچه ها  missed  نشن...جوابش رو ندادم...قرمز شده بودم و حسابی عصبانی بودم...بدون گفت و گو رفتم توی اتاق خودم... پرونده های مريض های قلبی که هيچ کدوم اوردر کتبی نداشتن و فرصت نشده بود چيزی بنويسم رو گرفتم دستم ...برای اون مريض تب و نوتروپنی هم یه نامه نوشتم که بره شيراز...بغض اومده بود توی گلوم...ساعت حدودای ۱ و نيم بعد از ظهر بود و من خسته و عصبی بودم...ده بار نوشتم و خط زدم به ذهنم نميومد که چی بايد بنويسم...اوردر سی سی يو که تاحالا هزار بار نوشته بودم به ذهنم نميومد...يه صدايی بهم دلداری ميداد و ميگفت خانوم دکتر  زيادی شلوغش کرده بچه سالبوتامولش رو گرفته بود هيدروکورتيزونش رو هم گرفته بود بچه بد حال بود ولی در شرف ارست نبود...اگه فکر ميکردم انقدر بد حاله ولش نميکردم به حال خودش تازه من اين وسط چند بار بهش سر زده بودم تبش رو چک کرده بودم نفس هاش رو شمرده بودم ريه اش رو گوش کرده بودم گلوش رو ديده بودم... اما باز يه کشمکش درونی پيدا کرده بودم...ميدونستم که بايد بهتر از اين عمل ميکردم ولی توانش ديگه نبود...من نهايت سعی خودم رو کرده بودم تا کار های همه مريض ها انجام بشه...فشار مريض های قلبی رو خودم چک ميکردم که افت نکنه و پرستار ها مگه چند تا دست داشتن...با خودم ميگفتم کی گفته مريض قلبی اورژانسی نيست ...اگه ارست کنه کی ميخواد برش گردونه...ميدونستم که اون بچه بايد بيشتر بهش رسيدگی ميشد اين من رو اذيت نميکرد چيزی که منو اذيت ميکرد اين بود که اون حق اين برخورد رو نداشت...همونطوری که جرات نميکنه سر متخصص داخليمون داد بزنه...از هجوم اين فکر ها احساس کردم دلم شونه های دوست گ و گ رو ميخواد همون شونه های پذيرا و مهربونو تا سرم رو بذارم و گريه کنم و سبک بشم...يه چيزی از جا بلندم کرد... رفتم توی استيشن شماره مدير آموزشی رو گرفتم و گفتم برنامه کلاس های سی پی آر چی شد...دست پاچه تشکر کرد که پيگير کار هستم و گفت به مسوولين بخش ها ميگم که باهام هماهنگ کنن...۵ دقيقه بعد مسوول بخش زنگ زد و برای فردا برنامه يکی از کلاس ها رو فيکس کرديم...يه ذره احساس بهتری پيدا کردم...

تا شب اعصابم خورد بود...خانوم دکتر شب دوباره اومده بود اورژانس مريض هاش رو ويزيت کنه... من بی توجه از کنارش رد شدم و هيچ واکنشی نشون ندادم نه سلامی نه عليکی و نه اون لبخند های هميشگی صورتم رو پر کرد...با خودم شرط کرده بودم هر بچه ای اومد کار هاش رو بکنم و توی اوردرش بنويسم مشاوره با متخصص اطفال و به پرستار ها بگم خودشون زنگ بزنن خبرش کنن بياد مريضش رو ببينه...ظاهرا همه پزشک های اونجا همين کار رو ميکنن خودشون رو زحمت نميدن هر ساعت از شبانه روز که باشه زنگ ميزنن بيدارش ميکنن و ميکشنش اورژانس...آزمايش يکی از مريض ها حاضر شده بود به پرستار گفتم خودت زنگ ميزنی آزمايش رو براش ميخونی...اونم همين کارو کرد...اما آخر شب يه بچه ۲ ساله اومد که شياف ديکلوفناک ۱۰۰خورده بود...ميدونستم هيچی نيست ولی باز زنگ زدم و خيلی رسمی ازش پرسيدم که اينه شرح حال بچه و ديدم با لحن بی سابقه ای که مهربونی و احترام توش موج ميزد بهم ميگه که فقط يه شربت آلومينيوم ام جی بدم و يه مدت تحت نظر نگهش دارم...خنده ام گرفته بود از طرفی دلم هم براش سوخت...ميدونم که آدم بدی نيست... همين که وسواس داره روی مريض هاش و کارش رو با دلسوزی انجام ميده برام کافيه که براش احترام قائل باشم ...ولی يه وقتا ديگه آدم نميتونه بد اخلاقی رو تحمل کنه اونم توی محيط پر استرسی مثل اورژانس... اون ظرفه انگار پر ميشه...دوباره لحنم مث سابق شد... عصبانيتم فروکش کرد و سعی کردم همچنان خودم باشم گرچه ميدونم بازم اين برخوردها تکرار خواهد شد...

تا بعد...

/ 6 نظر / 9 بازدید
فروشگاه تک زنگ

دوست خوب نادیده ام... سلام فروشگاه تک زنگ آغاز به کار کرد. این فروشگاه متعلق به خود شماست. همکاران ما در حال اضافه کردن محصولات جدید به فروشگاه هستند. اگر محصول خاصی مدنظر شماست به ما اطلاع دهید. فروش فوق العاده ما را از دست ندهید. در ضمن برای تبادل لینک رایگان(به مدت محدود) نیز کافی است تا کدهای موجود در صفحه لینکدونی فروشگاه را در قالب وبلاگ خود copy و paste کرده، سپس از قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهید تا همکاران ما لینک شما را بیفزایند. *تا این لحظه بیش از شصت و شش وبلاگ به ما پیوسته اند.* (راستی! همزمان با نیمه شعبان 7 شهریور یک سورپرایز فوق العاده برای وبلاگ هایی که تبادل لینک کنند، داریم...) آدرس فروشگاه: www. T A K Z A N G .ir خودتان آدرس را تایپ کنید یا اینکه تمام فاصله های موجود در آدرس را بردارید

آرش عجم

سلام وبلاگ زيبايی داری اگه می شه يک سر به وبلاگم بزن نظر يادت نره بای

Hamed

mirafti bache ro ampol mizadi ke delet khonak shee

فائزه سوداگری

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست ..... عید میلاد امام زمان بر شما مبارک باد!

مجید

خداییش منم بعضی وقتها هوس می کنم شیاف بخورم بس که ظاهرش قشنگه چه برسه به بچه چند ساله

سورنا

طفلی بچه:))...ممنون فائزه جان واقعا مجيد هوس ميکنی شياف بخوری؟؟؟:)))))))