فلينی و پازولينی!

يه خصوصيت نميدونم بگم آزاردهنده يا وسواسی که من دارم اينه که به يه چيزايی گير ميدم اونم بد فرم04.gif مثلا وقتی يه کتاب ميخونم که خوشم مياد ازش راه ميوفتم توی شبکه جهانی به سرچ کردن در مورد اون نويسنده بعد ميرم سراغ کتاب های ديگه اش و...اين پروسه ادامه پيدا ميکنه تا وقتی من به اين نتيجه برسم که تا حدی از دنيای فکری و ذهنی اون آدم مطلع شدم...اصولا در مورد چيزی که توجهم رو بخودش جلب ميکنه يه چيزی مث خوره ميوفته به جونم که برم و از قضيه سر در بيارم ...توی دانشگاه و بيمارستان هم قضيه همينطور بود...من مطالبی رو که دوست داشتم خيلی در موردشون ميدونستم و چيزايی رو که دوست نداشتم هيچ وقت نخونده بودم :))اين البته خصوصيت خوبی نيست به زعم من و من تا جايی که تونستم سعی کردم اين تفکر همه يا هيچ رو در وجودم کم رنگ کنم و به تعادل برسونمش ...اما این چيزی که الان ميبينيد تتمه اون ايده آل گرايی کذاييه04.gif حالا اين همه روده درازی کردم که بگم بعد از شبهای کابيريای فلينی راه افتادم توی شهر کتاب محبوبم دنبال کتابی در مورد فلينی که خدا رو شکر هيچ کتابی در اين مورد وجود نداشت...يه کتاب فلينی از زبان فلينی اگه اشتباه نکنم از نشر مرکز بود که اونم جاپش تموم شده بود...مسوول کتاب اونجا هم که ديگه منو ميشناسه خيلی تلاش کرد يه چيزی برای من پيدا کنه اما فايده نداشت تا بالاخره ياد يه کتابی افتاد که خودش داشت ,به اسم مصاحبه با فدريکو فلينی و اون رو به من قرض داد که بخونمش...خيلی حيف که کتاب به اين خوبی وقتی به دست من رسيده که من فقط يه فيلم از فلينی ديدم اونم فيلمی که چندان فيلم فلينيستی محسوب نميشه...منم که بنا به همون خصوصياتی که ذکرش رفت نميتونم مثلا بشينم درمورد مراحل ساخت هشت و نيم بخونم وقتی هنوز فيلم رو نديدم در نتيجه فقط مصاحبه های پراکنده با فلينی رو خوندم و مصاحبه با جوليتا مسينا همسر فلينی که باز هم خيلی خيلی چسبيد...شيطونه ميگه برم انقلاب و از زير سنگم شده اين کتابو گير بيارما... خووووووووب کتابيه آقا خوووووووب!

باز هم ماحصل اين همه سخن پراکنی اينه که ميخوام دو تا مطلب جالب رو در مورد فلينی و پازولينی از اين کتاب اينجا بذارم...توصيفی که فلينی از پازولينی کرده و برعکسش که مربوط به گشت و گذاری به اطراف رم برای يافتن لامومبا روسپی تیپيک حومه رم بوده که در طی ساخت شبهای کابيريا اتفاق افتاده...توصيفی که مخصوصا پازولينی با اون لحن شاعرانه اش از فلينی کرده خيلی دلچسب و خوندنيه...اين شما و اين نظريات دو غول سينمای ايتاليا در مورد همديگه...که البته فقط قسمتی اش رو ميخونيد از کتاب مصاحبه با فدريکو فلينی نوشته کاستانزو کاستانزينی ترجمه آناهيتا قبائيان -نشر پژوهش فرزان -۱۳۷۹ -صفحات ۱۳۹ -۱۴۵

پازولينی مينويسد:

هميشه صبحی را که با فلينی آشنا شدم به خاطر خواهم داشت .به قول خودش که اين اصطلاح را خيلی دوست دارد , صبح افسانه ای بود.سوار اتوموبيل او شديم که مثل خودش حجيم و شل , مست و کاملا دقيق بود.از ميدان پوپولو حرکت کرديم و ازاين جاده به آن جاده به خارج شهر رسيديم:فلامينيا بود؟ اورليا بود؟ کاسيا بود؟ فلينی با يک دست ميراند و اينجا و آنجا ناخنکی به مناظر ميزد. مدام نزديک بود دهاتی ها را له کند يا توی چاله ای بيفتد ولی در عين حال چنين وانمود ميکرد که چنين چيزی غير ممکن است : به گونه ای سحر آميز ميراند . مثل اين بود که ماشين را ميکشد و به يک نخ آويزان ميکند.همينطور که مرا در آن دشت های دور دست و در طعم عسل گونه و لطيف هوای آن فصل می گرداند داستان شبهای کابيريا را برايم تعريف ميکرد. من هم مثل يک گربه کوچک پرويی در کنار يک گربه بزرگ سيامی به حرفهايش گوش ميدادم.

هنوز فلينی را درک نميکردم : فکر ميکردم برای آنچه فضيلت کامل و بی انتهای او را آشکار می سازد حدی ميبينم . حلزونی را تصور کنيد به بزرگی يک شهر - کنوسوس يا پالمير - که شما مثل قهرمانهای داستانهای رابله وارد آن ميشويد : داخل آن چيزهايی ميبينيد که در نگاه اول به انتظارتان جواب نميدهد.مثل يک مامور آتش نشانی يا فاحشه ای که با لباس کاريکاتوری کنار خيابان ايستاده است , بين عظمت کادر و کوچکی آنچه ملموس است عدم تناسبی احساس ميکنيد ولی کم کم متوجه ميشويد که اين حلزون- لابيرنت همه چيز را در اجزا وحشتناک و سلامت بدنش جذب و هضم ميکند. حتی شما هم اگر به اندازه کافی مراقب نباشيد چنين سرنوشتی خواهيد داشت.

فرم انسانی فلينی در حال بی ثباتی دايم است : مدام در حال تنظيم و ترکيب مجدد فرمهای قبلی است .مثل لکه عظيمی است که ميتواند بنا بر تخيلات شما به يک پلیپ , به آميبی که زير ميکروسکپ ديده شود , به خرابه های ازتک يا گربه ای که در آب خفه شده شباهت پيدا کند.ولی يک وزش باد يا يک حرکت تند اتوموبيل کافی است تا همه چيز دوباره مخلوط شود و دوباره اين مخلوط سر در گم به انسانی تبديل شود: انسانی مهربان , باهوش , زرنگ و وحشت زده با گوشهايی که در کاملترين لابراتوار دستگاه های صوتی درست شده , دهانی که عجيب ترين صداها را در می آورد : فرياد , فرياد های شادی و غافلگيری و ناراحتی , علامت تعجب , اسمهای کوتاه شده و خلاصه کل صداها زمانی که دستور زبانی وجود نداشت.

و فلينی ديدارشان را چنين توصيف ميکند:

ديدمش که می آمد و بلافاصله بنظرم خيلی سمپاتيک آمد. با آن صورت خاک آلوده که به عمله ها شباهت داشت. صورت کوچک يک پرولتر, يک پر وزن , يک بکس باز حومه شهر. پيشنهاد همکاری مرا با اشتیاق, صفتی که به سرعت او را به من نزديک کرد پذيرفت. مردی دست و دلباز و صادق بود و بعد برای گردشهايی که خودش آنقدر خوب تعريف کرده است به راه افتاديم.

همه ما در جايی به حلزون شباهت داريم. او هم ولع خاصی در چشمانش داشت.چشمانی فوق العاده مو شکاف همراه با کنجکاوی بی انتها.در چند محله که در سکوت نگران کننده ای فرو رفته بود چرخيديم.مرا در عين حال مثل ويرجيل و شارون راهنمايی ميکرد و خودش هم ظاهر آندو را به خود ميگرفت.بعضی اوقات هم مثل يک کلانتر ميشد.کلانتر کوچولويی که محيط های آشنايی را تحت کنترل دارد. از اعلام خطر های من تفريح ميکرد. خنده کسی را به لب داشت که خيلی از اين چيزها ديده , بدترش را هم ديده.حتی بيشتر اميدوار است که هر لحظه بدتر از اين اتفاق بيفتد.شايد بخاطر تمايل دوستانه راضی کردن کنجکاوی توريستی مهمانش.به هر حال نقش کلانترش فراموش شده بود و حضورش برای توضيح دادن و دفاع کردن بود.هر از چندی از پنجره ای يا از دری يا از گوشه تاريکی موجوداتی غير قابل پيش بينی بيرون می آمدند.آنها را چنان با لذت معرفی ميکرد که انگار در آمازون و در ميان آدمهای خارق العاده و وحشی زمان های قديم بسر ميبریم. آن اندازه که اورا ميشناختم بنظرم کسی می آمد که از خطر , از جنبه شيطانی , ناشناخته و تهييج کننده آن سرمست ميشود.اين اواخر عينک سياه ميزد و مثل يکی از شخصيت های فيلمهای علمی تخيلی در مايه ترميناتور , کت چرمی می پوشيد.

/ 6 نظر / 5 بازدید
پيام

سلام.جالب بود.هميشه به شادی و عروسی

پدرام

سلام... راستش...ااين پستت درمورد چيزاييه که من اصلا نوفهمم!!.. البته هنوزم نخوندمشا!!..از رو عنوان پستت احساس کردم!!.. برای همين فعلا بازم به پست قبليت میپردازم!!.. ميگما..اين خانومه ناز نيست و خوشگله!!!..تو مايه های همون خوشگلا بايد برقصن!!! يک يک شديم؟؟!!

هانيه

میدونی ناشر مصاحبه با فدريکو فلينی کجاست؟ کتابش اصلآ گير مياد؟

ارسلان

راستش من از شما يه خواهش دارم ميشه مطالبی که مينويسين يک کم ساده باشه که ما بی سوات ها هم بفهميم ؟ من ازاين نوشته ات هيچی نوفهمم ٬ فقط فهميدم که آدمها مثل حلزون کت چرمی ميپوشن و عينک سياه ميزنن و ميرن توی کلانتری که از اونجا برن آمازون فيلم ترميناتور رو ببينن ٬ فقط نفهميدم شهر کتاب چه ربطی به آدم فضايی ها داشت شوخی کردم جالب بود ٬ هميشه به شادی ٬ عيدت هم مبارک خانم دکتر

(دريچه ميترال)

اين مطلبت خوب بود مطلب پايينی که به نظرم خيلی خواندنی بود برای دخترا(دفعه اول هست که همچين مهريه ای رو ميبينم)تحسين برانگيز بود

پيام

سلام.اره من کيوونشون هستم